تبليغاتX
الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون

الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون

خلقیات ما ایرانیان

 

در پاسداشت « بانوی خنده » ، شادروان پروین سلیمانی

 

این همدمان همیشه اندوه زدا

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

www.iranbod.com

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون در راستای حفظ و ارتقای بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی ، « طنز و مزاح » یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی آدمیان است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب عزت نفس را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.

آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !

حاکمان خودکامه ی کهن مان – از صفوی تا قجری - همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند.

در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو  تازه از ظهور برون آمده و نیامده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما  نیز خیلی زود ره را کژ به بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.

آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.

حتا آن چند تایی چون غلامحسن نقشینه و ....... نیز که بارها تجربه ی کارگردانی هم داشته اند ، بیشتر به دلیل بازی شان در این سریال نام آور شده اند. صد البته « صمد آقا » در این میان استثناست.

همه ی بازیگران این سریال – به جز بازیگر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما  پدید آید. « اکسیری جادویی » که همواره – حتا در تلخ ترین هنگام ها – می توانیم آسوده و امیدوارانه به آن پناه آوریم و دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.

اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند. چه خوش گفت نصرت کریمی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد ». اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !

دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازیگران این سریال ، ما دلبستگان همیشگی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که گویا عزیزی از نزدیکان و همدمی از خویشان دلبند خویش را از دست داده ایم.

چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این « همدمان همیشه اندوه زدا » می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.

« پروین سلیمانی  » هم یکی از همین نامیراهاست که تک تک یاخته هایش « مادر آسپیران غیاث آبادی » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر ناشامیده ، جزئی فراموش ناشدنی از نوشدارو شود !

به راستی کدام نوشدارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از سریال « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟

در کارنامه ی بازیگری شادروان « پروین سلیمانی » ، فیلم های پرشماری به چشم و ذهن آشنا می نشینند؛ اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.

آن هنگام که « مسعود صفوی » نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود ، به او پیشنهاد نمودم  که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این « بزرگ نقش آفرینان کوچک » هم مانند ستارگان نقش های نخست مورد پاسداشت و ستایش قرار گیرند.

از من پرسید : « فکر جالبی ست ؛ اما چرا در اصفهان ؟ »

پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پایتخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »

لبخند زد و قول داد کوشش کند تا پاسداشت این سه نازنین در اصفهان برگزار شود. زمان شتابان گذشت و آن بزرگداشت هیچ گاه ، نه در اصفهان ، که در هیچ کجای ایران برگزار نشد.

اکنون در آستانه ی چهلمین روز درگذشت « بانوی خنده » هستیم. درگذشت او در تب و تاب تبلیغات انتخابات شتابان گذشت. بزرگداشتی آن چنان که باید و شاید به پاس یک عمر طنزآفرینی هنرمندانه ، صمیمانه و بی غل و غش او در روزنامه ها و مجلات منتشر نشد.

او اینک آسوده ، شادمان و شیرین کام در پردیس ابدی اش ، در کنار « دایی جان » ، « مش قاسم » ، « دوستعلی خان » ، « شیرعلی » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و ..... خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئویی که برای نزدیک به دو دهه در چند پتو پیچیده و پنهان می شد ، یا نمایشگر دی وی دی و سینمای خانواده ی این روزها ، با چشمانی تنگ ، دهانی گشاد و انگشتانی دراز باز می گردد تا همدم اندوه ها و مرهم دلشوره هامان باشد. اندوه ها و دلشوره هایی که چندی ست افزون و طاقت فرسا شده است. اندوه و دلشوره آن هنگام که فزون یابد و فرو نگذارد ، آدمی به یاد ضرب المثلی آشنا می افتد که : « نه بر مرده که بر زنده باید گریست ».  

« ننه ی آسپیران » نامیراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « دوستعلی خان » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و دیگر یاران هنرمند و بی همتایش. برای هیچ یک از این دلبندان مان مرگی نیست و نخواهد بود.

و من « شهروند درجه هفتمی » ، به زیر بار اندوه و دلشوره افزون شده ، سرگردان و نالان ، در « تاریکخانه » ی دلنشین خود ، بار دیگر به دامان مهربان و دلکش « بانوی خنده » و دیگر « بزرگ نقش آفرینان کوچک و بزرگ » این یادگار همواره ماندگار « استاد ناصر تقوایی » پناه بردم تا در سایه ی هنرمندی بی همتای این عزیزان ، اندک جرعه ای از این اکسیر اندوه زدا و نوشداروی دلشوره ستیز به چنگ آورم و به کام زهرآگین فرو ریزم.

در این سرزمین « غم پرور » ، که داریوش بزرگ در کتیبه ی همدان ، پروردگار یگانه را به سبب آفریدن « شادی » ستایش نموده و سپاس گفته ، به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و  نوشداروی بهداشت و سلامت روان ، مرا بس !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 5:27  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش نوزدهم

 

مدفون نشدن در فناوری های گوناگون

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فناوری فقط در عرصه ی زندگی واقعی ، آدمی را از زندگی دور نساخته است. همین دگرگونی را در زمینه ی جلوه های ویژه ی رایانه ای صنعت سینما نیز پدید آورده است. بنابراین آدمی نه تنها آن هنگام که پا از کاشانه بیرون نهاده و رو به جایگاه پیشه می رود ، که حتا در لحظات زودگذر فراغت هم - بی آن که خود هشیار و آگاه باشد – از زندگی طبیعی دور شده و می شود. در چنین حالتی چه گونه آدمی می تواند به پیش نیاز و لازمه ی اصلی معنویت واقعی ،  یعنی « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  « احساس يگانگي » دست پیدا کند ؟ از دست رفتن این احساس « یگانگی » مهم است ؛ چرا که « یگانگی » احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود بوده و بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ساخته و جدایی بين خويشتن آدمی و جهان پیرامون او را كمرنگ‌تر مي‌نماید تا به گونه ای فراتر از فرد شناخته ‌شود و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه کند. همین « احساس یگانگی با جزء جزء هستی » ست که سبب می شود تا آدمی ، خود را از بال آسیب دیده ی آن پرنده ، بی مادر شدن آن بچه آهو ، شکسته شدن شاخه ی گیاه و به یغما رفتن درختان فلان جنگل جدا و بی گانه نداند. همین « احساس یگانگی و پیوستگی » ست که باعث می شود تا ما برای بقای نسل نژاد « پاندا » در چین یا نجات جان فلان حیوان در باغ وحشی دور همان اندازه دل بسوزانیم که برای فرزند و حیوان و گیاه خانگی خود. افسوس که مدفون شدن در فناوری های گوناگون این « زندگی مادی » ، بیشتر آدمیان را  از زندگی طبیعی و « احساس یگانگی » فرسنگ ها دور ساخته ، و در عمل امکان دست یافتن به « عرفان شخصی » سازنده ، در راستای « زندگی معنوی » را از آنان ستانده است.

فیلم های مستند و « راز بقا » گونه ، هر چه بیشتر تصویرگر و نمایش دهنده ی طبیعت بکر پروردگار باشند ، می توانند آدمی را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون پیرامون ( و گاه درون ، همچون پیس میکر ، لنز یا قلب مصنوعی و .... ) او رهایی و نجات بخشند. همین فیلم ها آموزنده ی این نکته ی نغز هستند که آدمی با نگهداری از دیگر آفریدگان زنده و جاندار پروردگار – یعنی گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی – دست کم در خانه و کاشانه ی کوچک خود می تواند خود و خانواده اش را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون ارتباطی ، جابه جایی ، پخت و پز ، شست و شو و .... ایمن و سالم نگاه دارد. نکته ای که ما ایرانیان هر روز از آن دورتر و دورتر می شویم و تشنه و شتابان راه رستگاری را در پناه بردن صرف به فناوری های پر شمار جست و جو می نماییم. در حالی که خوش بختی از آن کسی خواهد بود که در پی خوش بختی همه ی آفریده های پروردگار – اعم از گیاه و حیوان و آدمی - باشد.  آن هنگام که آدمی خود را رئیس بی رقیب آفریده ها بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش فرو گذارد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، آسان و آسوده آزار رساند ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، شتابان و فراوان از دست برود و خصائل و سگال دیوی و ددی چیره و فراگیر شود. در این حالت چه گونه باور به « معنويت » - به معني باور به حرمت هر آن چه كه در پیرامون ماست – رخ می نمایاند ؟!؟ « احساس پیوستگی معنوی » در آدمی آن هنگام پدید می آید ، که در زندگی اش اصولا دیگران – آدمیان ، حیوانات و گیاهان – را به رسمیت بشناسد و حقوق آنان را پاس دارد و گرنه آدمی در زندگی خود خواهانه ی مادی مدفون شده و از « معنویت واقعی » و « سلامت روحی – روانی شایسته » به دور می افتد.

با چنین نگرشی از فیلم و کارتون « تارزان » ، ولو با دوبله به نام « سلطان جنگل » ، هم می توان به « احساس یگانگی » با پیرامون و پیرامونیان و « احساس پیوستگی معنوی » دست یافت. تارزانی که نماد جوانمردی ، نیکوکاری و یاری رسانی بوده و در زندگی ساده ، بی آلایش و طبیعی خود ، پیش از هر چیز حقوق دیگران – اعم از آدمی ، حیوان و گیاه – را حرمت می نهاد. افسوس که سال هاست که از نسخه های حتا پاستوریزه و استریلیزه شده ی جوانمرد بی غل و غش جنگل محروم شده ایم تا این کمترین آموزگار نیکوکاری و یاری رسانی هم آسان از چنگ مان بلغزد و از دست برود.

اما از بخت خوش هم اینک دی وی دی های پر شمار نمایشگر طبیعت بکر پروردگار ، از سوی کانال های تلویزیونی معتبر سرزمین های پیش تاخته فراهم و فراگیر شده و در پرتو نبود کپی رایت به بهای اندک در اختیار ماست. نقش و جایگاه این آموزگاران بزرگ احساس « یگانگی » و « پیوستگی معنوی » را در شتاب بخشیدن به فرایند روان درمانی شناختی – رفتاری و رشد و ارتقای سلامت تن و روان را بیش از پیش  جدی بگیریم و به این آموزه ی پیامبر پاک پارسی ، زرتشت گرامی ، ایمان بیاوریم و آن را الگوی همیشگی زندگی خویش سازیم که  « خوش بختی از آن کسی ست که در جست و جوی خوش بختی دیگران باشد ». آیا شایسته نیست به جای این « زندگی مادی گذرا » به « زندگی معنوی و طبیعی ماندگار » روی آوریم و این حسد و بخل و کینه و ستیز آزاردهنده و فراگیر را کنار گذاریم ؟!؟ بی گمان ، به دور انداختن « گل های مصنوعی » همه گیر و رو آوردن به « نگاهداری از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی » - این آفریده های نیازمند حرمت و کرامت پروردگار - می تواند گام نخست سودمند و ارجمندی باشد. به پشتوانه ی پروردگار ، پس از پایان مقالات « فیلم ( سینما ) درمانی » و پرداختن به « درمان های دارویی » ، درباره ی « سود جستن از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی در شتاب بخشیدن به درمان های پیکری و روانی » خواهم نوشت. رها باش ، شاد زی !

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:39  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

پروین سلیمانی هم درگذشت.

خبر مرگش را چندی پیش در نیمه شب ، داریوش نیکبخت به من گفت.

مرگ « بانوی خنده » ی ایران در هیاهوی انتخابات گم شد.

هر یک از بازیگران هنرمند سریال « دایی جان ناپلئون » که از دست می رود ، گویی عزیزی از خاندانم از دست رفته است. پروین سلیمانی مدت ها بود که بیمار بود و همچون واپسین هفته های « قمرالملوک وزیری » در کنجی درویش گونه روزگار به سختی می گذرانید. بگذریم که « قمرالملوک وزیری » دشواری و تنهایی بیشتر کشید.

به راستی اگر من و همانند من ، این « اکسیر حیات » - سریال دایی جان ناپلئون را می گویم - نداشتیم ، در این روزگار سرشار از نگرانی و ناگواری چه سان آرامش به چنگ می آوردیم ؟!؟

ننه آسپیران عزیز هم در آرامگاه آسوده خفت ؛ درست در روز و شب هایی که نه بر مرده ، که بر زنده باید گریست.

کی می دونه شاید شتاب داشت تا از جیره ی « آش خرده آجر و روغن مار هندی » ایمن بماند !!  

 

 

« بانوی خنده » : شادروان پروین سلیمانی 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:14  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش هجدهم

 

 یگانگی با طبیعت

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

شاید برخی بپندارند که در فیلم درمانی ، وجود داستان و سناریویی در پس رخدادهای فیلم و یا کارتون لازم و ضروری است؛ هر چند روند و فرایند ( فرم ) و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم و کارتون اهمیت چشمگیر و فراوانی در روان درمانی بنیاد گذاشته شده بر سینما دارد ، اما از چشم انداز شناختی – رفتاری و حتا روان تحلیلی امکان سود جستن از فیلم های مستند و نیمه مستند در فیلم درمانی وجود دارد.

به واقع آیا تاکنون لحظه ای بدین اندیشیده اید که چرا بخش بزرگی از برنامه های تلویزیونی کشورهای پیش تاخته به مستندهای تلویزیونی نشان دهنده ی طبیعت بکر و دنیای وحش اختصاص داده شده و می شود ؟ آیا تاکنون از خود پرسیده اید که چرا کانال های ماهواره ای همچون « انیمکس » - با وجود رایگان نبودن - این همه بیننده و دوستدار پر و پا قرص از سرزمین های گوناگون دارد ؟!؟ دلبستگی به سفر به پهنه ی طبیعت پاک و بی آلایش و دور شدن از زندگی مادی زده ی آلوده به شتاب و رقابت ، بی گمان دلیل مهمی ست اما یگانه عامل نیست.

آدمی از فیلم های مستند و نیمه مستند ، اگر بیش از فیلم ها و کارتون های داستانی نیاموزد ، کمتر هم درس نمی گیرد. فیلم هایی که تا پیش از دهه ی شصت خورشیدی ، در تلویزیون میهن مان با عنوان « راز بقا » شناخته می شد و فراوان برای مردم ، از آن دو کانال نوستالژیک به نمایش گذاشته می شد ، آموزگار سترگ « معنویت حقیقی » جاری و ساری در طبیعت ویران نشده به دست توده های نادوراندیش آدمیان بوده و هستند. این نماها ، بسیار بیش از هر فیلم و کارتون داستانی ، می توانند آموزنده ی « روح واقعی » زندگی طبیعی برای ما آدمیان باشند.

آدمی روز به روز ، سال به سال و سده به سده بیش از گذشته از « روح اصیل و واقعی » زندگی به دور افتاده و می افتد. در میهن ما که این به دور افتادن از زندگی طبیعی ، آهنگ شتابان تری دارد. آن هنگام که « مدرنیته » و « دوران گذار از سنت بدان » پافشارانه به رسمیت شناخته نشده و با مکانیزم دفاعی نابالغانه ی « انکار » بر آن به آسانی ( و نادانی ) چشم پوشیده می شود ، شگفت نیست که چیستی و چگونگی گذار درست و سالم از سنت به مدرنیته در اجتماع و خانواده ی ایرانی در ابهام بماند.

این گونه است که در یک دوره ی دو سه ساله به ناگاه خانه و کاشانه هامان انباشته از گلدان هایی می شوند که بیش از آن که گلدان هایی نگاهبان گل های چشم نواز زنده و سرمست باشند ، به « گور » هایی می مانند که نگهدارنده ی « جسدهای پلاستیکی و ماکت های مصنوعی طبیعت » هستند. جالب آن جاست که این همه « گریز آگاهانه و شتابان » از « روح واقعی » و « معنویت حقیقی » زندگی بیش از هر عامل دیگر ، در پرتو این یک دلیل انجام می شود : تنبلی و سستی سرشار در پاسداری نه چندان دشوار از گیاهان خانگی !

آن هنگام که آدمی خود را « رئیس بی رقیب عالم » بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش وانهد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، سنگ و آجر پاره اندازد و به قصد کشت ، چوب و چماق بر مغزش فرود آورد ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، آسان و شتابان در اجتماع از دست برود و خصائل دیوی و ددی بر توده ی فرومانده چیره شود. و همان دست « حیوان آزار » کیفر داده نشده است که ماه و سالی دیگر ، « مردم آزار » می شود و این بار به جای دام ، آدم به دار سرگرمی می کشد.

ويلام ، روان درمانگر معنویت گرا ، بنیان های « درمان معنوي » را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: که به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: که باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

باور به « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، « یگانگی » براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده ، « یگانگی » را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. « یگانگی » تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. « یگانگی » ، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به « يگانگي » در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول  مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن « يگانگي » جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. بنابراین هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، جدایی بين خويشتن ما و جهان كمرنگ‌تر مي‌شود. ما به گونه ای فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين « یگانگی » ، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين « يگانگي ترحم‌آميز » از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

آری ، فیلم های مستند و نیمه مستند نمایشگر طبیعت بکر خداوندی در راستای چنین مفهوم معنوی ای ساخته و به نمایش سپرده می شوند. نماهایی که با وجود افزایش شمار کانال های سیمای مان ، سال هاست که جز اندکی ، آن هم فقط در ساعات خلوت و خاموشی نیمه شب ، پخش نمی شوند. بدین واقعیت ناگوار ، بیش از این باید پرداخت.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:9  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

سود جستن از سینما در شتاب بخشیدن به درمان – بخش هفدهم

 

روزگار خوش کودکی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در شانزده شماره ، از چیستی « فیلم ( سینما ) درمانی » و چگونگی سود جستن از فیلم های سینمایی برای دست یافتن به آماج درمانی و شتاب بخشیدن به فرآیند روان درمانی نوشتم. اما شایسته و بهنگام است که از چگونگی سود جستن از کارتون ها و فیلم های سینمایی ساخته شده برای کودکان و نوجوانان در راستای درمان نه فقط کودکان و نوجوانان ، که بزرگ سالان نیز بنویسم.

سال های کودکی ، روزگاری فراموش ناشدنی و نوستالژیک برای بیش تر ما آدمیان است. بدین سان خاطرات ماندگار روزگار گاه شیرین و گاه تلخ کودکی ، به پناه گاهی ایمن تبدیل می شود که آدمی هنگام روبه رو شدن با دشواری های زندگی و از جمله واپسین لحظه های زندگی و شاید درست در پیشگاه و آستانه ی مرگ بدان پناه می برد تا اندکی آسوده و شادکام شود و لختی رهایی جوید.

چنین است که کارتون ها در ذهن بزرگ سالان به سان گوهرانی جاودانه رخ می تابانند تا بسیاری در آستانه ی  پدر و مادر شدن ، به جست و جوی آن ها بپردازند تا شاید به یاری این فانوس های خیال ، روزگار خوش کودکی را به گونه ای دوباره بگذرانند و آرام گیرند. این گونه است که من و نسل من نیز در این روزگار ناشادمانه و دشوار ، در اشتیاق تماشای دوباره ی کارتون « خپل و باغ گل ها ( James the cat ) » - با همان آوای نرم ، مخملی و از یاد نرفتنی « هوشنگ لطیف پور » - می سوزیم و مرهمی نمی یابیم. کارتونی که آموزگار خوب دوستی ، صلح و همزیستی مسالمت آمیز بود. صد شگفت و هزاران افسوس که این اثر ارزشمند در آرشیو پر طمطراق صدا و سیما ، درست هم چون سریال نوستالژیک و فراموش ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » شادروان نادر ابراهیمی چه آسان گرد فراموشی گرفت تا برای همیشه از دست برود !

کدامین ساخته ی سینمایی و تلویزیونی پیش و پس از انقلاب مان ، از دیدگاه روان شناسی کودک و نوجوانان و رشد و تربیت ، تا اندازه ی سریال خوش ساخت  « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن »  ، پر مغز و نغز ، آموزنده و نکته سنج بوده است ؟ آیا نمایش دوباره ی این سریال – ولو با حذف و جرح های همیشه معمول – نمی تواند مرهم و درمانی برای « اختلال بحران هویت (  Identity Crisis ) فراگیر نوجوانان و جوانان و بزرگ سالان مان باشد ؟؟ آیا شمار فراوانی از تماشاگران و دلبستگان نوجوان این سریال ، به آزادمردان رها و دلاوری تبدیل نشدند که از نوشیدن شورابه های کویر و شناور شدن در گرداب های هایل اروند رود و باتلاق های مجنون ، ترس و هراس به دل راه ندادند ؟؟؟

کارتون ها و ساخته های سینمایی گروه سنی کودک و نوجوان ، درست همانند فیلم های سینمایی ارزش های درمانی فراوانی می توانند داشته باشند. این گونه است که هم اکنون دی وی دی بیشتر کارتون های قدیمی فراهم شده و خریداران بی شمار دارد. همین کارتون ها و فیلم های قدیمی – همچون « آوای موسیقی ( در ایران : « اشک ها و لبخندها » ) است که می توانند پدران و مادران میان سال را در کنار کودکان و نوجوانان شان آرام و دوستانه بنشانند و شکاف نسلی رخ داده در گذر فناوری و مدرنیته را کاهش دهند. کودکان و نوجوانان با خاطرات نوستالژیک پدر و مادر آشنا می شوند و با درک چیستی و چگونگی زندگی و شخصیت آن ها ، خواسته ها و رویاهای بی شمار خود را کاسته و در چارچوب می نشانند.

کارتون هایی همچون « سیندرلا » ، « گربه های اشرافی » ، « سپیدبرفی » ، « زیبای خفته » ، « پینوکیو » ، « سفرهای گالیور » ، « سندباد » ، « یوگی و دوستان » و ..... همه و همه در عین حال که بر پایه ی تکنیک رفتاری « پرت کردن حواس ( دیس ترکشن ) » برای پدر و مادر درگیر دشواری های اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی زمانه ، لختی بی خیالی و اندکی آسودگی به ارمغان می آورند ، می توانند پایه و مایه ی آشتی خانوادگی و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز شوند. هر چند به باور من ، ساختار روان شناختی نکته سنجانه ی کارتون « خپل و باغ گل ها » - به ویژه با آوای فراموش ناشدنی گرم ، نرم ، مخملی و روحنواز « هوشنگ لطیف پور » - این کارتون را از هر قرص و گرد آرام بخش و تسکین دهنده ای ، توانمندتر می نماید. به باورمن ، اکنون در این روزگار فراگیر شدن « زندگی مادی ( ماتریالیستیک ) » که « رقابت » را در همه ی عرصه های زندگی ، از جمله تحصیلی ، حرفه ای ، اجتماعی ، ورزشی ، سیاسی و ..... به « ستیز و کینه توزی » تا اندازه ی خرد و نابود نمودن رقیب تبدیل ساخته است ، همین کارتون « خپل و باغ گل ها » می تواند اثر نه فقط تسکینی ، که درمانی برای دست یافتن دوباره به ویژگی ها و سگال انسانی و نیک داشته باشد. آری ، « معنویت » - معنویت واقعی نیرومند و استوار ، و نه معنویت ظاهری ریاگونه و شکننده – گم شده ی زندگی این روزهای ماست. این گونه است که بدون هراس از پروردگار و نظام آفرینش الهی و نیز دراز شدن دماغ های خودمان و گشاد شدن چشمان مخاطبان مان ، آسوده دروغ می گوییم و سخن به یاوه و گزافه می کشانیم تا به هم بافتن اباطیل هنر و مد زمانه شود !! سیمای واقعی مان ، به چشم برزخی بسیار شنیده و در « کمدی الهی » دانته به تصویر کشیده شده ، درست همانند « مامفی جادوگر » شده است ؛ یگانه کاستی مان ، جارویی جت گونه و پرنده است !!!

ای کاش ، این « برخی » نرینگان ایرانی درون و برون میهن ، یک بار دیگر کارتون « گربه های اشرافی » را به تماشا بنشینند تا آیین جوانمردی و پهلوانی از دست رفته را بلکه از « آقای اومالی » بیاموزند تا به جای آن که در کوی و گذر با زشت ترین گفته ها ، زننده ترین متلک ها و بی شرمانه ترین پیشنهادها به پیشواز « دوشس ها و دخترکانشان » بروند ، با همت و فتوت ، به پشتیبانی جوانمردانه و فداکارانه از آنان بپردازند.

کارتون ها – این میراث ذهنی نوستالژیک و همواره سرشار برای ما آدمیان - را باید بیش از پیش پاس داشت و در شتاب بخشیدن به درمان از آن ها به نغز و نیکویی سود جست.     

        

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 18 Jun 2009ساعت 10:26  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش شانزدهم

 

فیلم درمانی در گستره ی ملی و فرا ملی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

تاکنون آن چه در این ستون درباره ی فیلم درمانی نوشته ام ، همه در راستای شتاب بخشیدن به روند روان درمانی فردی بوده است؛ اما فیلم ها همان گونه که بر گروه های پر شمار آدمیان اثر گذاشته و خواست ها و دلبستگی های آن ها را دگرگون می سازند ، توانایی به چالش کشاندن باورها و طرح واره های شناختی جمعی اجتماع را نیز دارند. از این رو از فیلم ها می توان در راستای دگرگون ساختن و اصلاح اندیشه و شناخت گروه گسترده ای از مردمان سود جست.

امروزه شکاف اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی در بین جوامع پیشرفته و اجتماعات در حال رشد دیده می شود ، که همین شکاف بستر مناسب و زمینه ی حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی ست. پدیده ای که کشورهای پیشرفته ی استعمارگر ، آن را به عنوان « تروریسم جهانی » می شناسانند ، در واقع دستاورد و میوه ی طبیعی سیاست های استعماری خود آن ها از دیرباز است که در برآمدن شکاف ژرف اجتماعی – اقتصادی بین این جوامع پیش تاخته و اجتماعات عقب مانده ، نقش انکار ناپذیر داشته و هنوز هم دارد. یکی از فیلم هایی  که به خوبی ، نقش این گونه سیاست ها را در پیدایش و پرورش اندیشه ها و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نمایان می سازد ، فیلم « شیرهای جوان » با بازی به یاد ماندنی مارلون براندو است. این فیلم به زیبایی به چگونگی رشد و پرورش اندیشه و ایدئولوژی « نازیسم » و « نژاد برتر » در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست می پردازد و نشان می دهد که کفاش آموزنده ی اسکی با کدامین آرزو و رویا دل به هیتلر و نازیسم می بندد و تا واپسین هنگام دست از جان فشانی و فداکاری در راستای ایدئولوژی فراگیر شده بر نمی  دارد. فیلم از کوهستان های آلمان به کویر صحرای آفریقا می رود و کمی آن سوتر از اردوگاه های « کشتار صنعتی » با مرگ دور از انتظار قهرمان پیش تر دل باخته و هم اکنون دست شسته از ایدئولوژی نازیسم و نژاد برتر پایان می یابد. فیلم البته به فروداشت ( تحقیر ) های رایج مردانه در سربازخانه نیز می پردازد و نشان می دهد که چه سان سرباز ریز نقش آمریکایی ، به دلیل ظرافت پیکری و لطافت روحی – روانی و هم چنین گرایشش به کتاب و ادبیات – از جمله « اولیس » جیمز جویس – مورد نکوهش ( توهین ) و فروداشت ( تحقیر ) قرار می گیرد تا از کوره در برود و شکیبایی همیشگی اش رو به خشم و ستیز نهد.

دو فیلم تازه ساخته و به نمایش سپرده شده ی « پرش ( جامپ ) » و « آمین » نیز دو نمونه ی برجسته ، بارز و فراموش ناشدنی ای هستند که به گونه ای زیبا و گیرا به چگونگی رشد و پرورش اندیشه های مسیحی یهودستیزانه ، نه فقط در آلمان که در سراسر اروپا ، می پردازند. این دو فیلم ، آشکارا نشان می دهند که برپایی و استواری اندیشه ی « کشتار فراگیر نژاد نجس و فرومایه » ، تنها برخاسته از آیین رباخواری شماری از یهودیان آلمان و اروپا و شکاف اجتماعی – اقتصادی برآمده از آن نبوده و کینه ی کهنه ی کشیشان تندرو و افراطی مسیح مسلک یک پای نیرومند و اثرگذار داستان بوده است. هر چند بسیاری از دیگر فیلم ها ، همچون فیلم نوستالژیک « آوای موسیقی ( در ایران : اشک ها و لبخندها ) » به خوبی نشان می دهد که چه گونه اندیشه و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نخست مردمان توده ی درگیر فقر اقتصادی و فروداشت اجتماعی را در بر می گیرد. خدمت کاران خانه ، پستچی پستخانه و پلیس پایین نگه داشته شده ی اتریشی نخستین کسانی هستند که دل و جان به آیین و اندیشه ی نو برآمده ی « نازیسم و نژاد برتر » می بندند تا ابرمرد اهورایی از دیرباز وعده داده شده شان – هیتلر – نجات دهنده شان از ناکامی های ژرف و فراگیر باشد. فیلم های فراموش ناشدنی ای همچون « فهرست شیندلر » ، « پیانیست » ، « زندگی زیباست » و .... تنها به برآمد این پدیده ی اجتماعی می پردازند و ریشه ها و سرچشمه های آن را چندان مورد واکاوی و پرسش قرار نمی دهند.  آن چنان که فیلم هایی همانند « نبرد اوکیناوا » و « نامه هایی از آیووجیما » به دستاورد سیاه و برآمد ناگوار بلندپروازی های خودبزرگ بینانه و خودشیفته وار دولتمردان و امپراتور ژاپن می پردازند و به کنجکاوی و پرسش درباره ی چیستی و چگونگی زاده شدن ، رشد ، پرورش و گسترش این گونه اندیشه ها نمی پردازند.

پوچ بودن چیستی ( ماهیت ) و درون مایه ( محتوا ) ی این گونه آیین ها و اندیشه های رهایی بخش ایدئولوژیک را به خوبی می توان در فیلم های « سقوط هیتلر » ، « والکری » و « دشمن پشت دروازه ها » به تماشا نشست. به باور من ، تماشای هشیارانه ی فیلم های نام برده شده در این نوشتار و اندیشیدن ژرف درباره ی آن ها به خوبی می تواند طرح واره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان جوامع در حال رشد را به چالش کشانیده و آنان را از فروافتادن در گرداب جاه طلبی های ملی و مرداب سرفرازی جویی های شتابان رهایی بخشیده و از ننگ و نابودی جمعی و ملی نجات دهد.

بی گمان ، فیلم مستند اما سفارشی « پیروزی ( سرفرازی ) اراده » ساخته ی ماندگار و تاریخی خانم « لنی ریفنشتال » - که به جشن ها و آیین های کنگره ی سوم حزب نازی و قدرت گیری جاه طلبانه ی هیتلر می پردازد – نمونه ی بی همتایی برای فیلم درمانی گروهی ، بلکه « فیلم درمانی ملی و فرا ملی ( بین المللی ) » خواهد بود؛ البته چنان چه تماشای آن با تماشای فیلم فراموش ناشدنی « سقوط » اولیور هیرش بیگل دنبال شود. فیلم « پیروزی ( سرفرازی ) اراده »  آشکارا خروش و جوشش پسرکان نوخاسته و کوشش و پویش دخترکان نوباوه ی آلمانی را در راستای زنده کردن دوباره ی آلمانی سرفراز و توانمند نشان داده و رژه ی صلح جویانه و آبادانی گستر سربازان آلمانی را ، نه تفنگ بر دوش که « بیل بر دوش » ، برای همیشه در تاریخ ثبت نموده و ماندگار می سازد. به باور من ، گیرا ترین و نامیرا ترین نمای فیلم ، سکانس در پی رژه ی « بیل بر دوش » سربازان آلمانی ست که با فریاد نفر به نفر سربازان آلمانی همراه می شود. غریوی که در سال 1932 – درست هفت سال پیش از یورش وحشیانه ی سپاهیان آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دهشتناک دوم – سر به آسمان می کشد که : « از کوه به کوه ، از دشت به دشت ، از صحرا تا دریا ، پیاده با پا ، بیل بر دوش خواهیم شتافت و درخت شکوفایی و آبادانی ، صلح و دوستی ، برابری و برادری را در سراسر آلمان و اروپا خواهیم نشاند. » 

از این فیلم ها و فیلم های قدیمی تری همچون « دزیره » و « جنگ و صلح » ، افزون بر شتاب بخشیدن به روان درمانی فردی ، آشکارا می توان در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی گروهی ، ملی و فرا ملی ( بین المللی ) نیز سود جست تا « ناپلئونیسم ، استالینیسم و هیتلریسم » دوباره بر سرنوشت ملت ها چیره نشده و تراژدی های تلخ پیش تر آزموده شده ، در پرتو پند آموزی از این آیینه های عبرت ، دوباره و شاید به گونه ای ناگوارتر آزموده نشوند.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 14 Jun 2009ساعت 11:36  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !

بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.

در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.

باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.

بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.

دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!

انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.

برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!

انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......

       

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 14 May 2009ساعت 7:33  توسط دکتر بهنام اوحدی  |