
از کودکی به کتاب دلبستگی ویژه ای داشتم و البته هرگز گمان نمی کردم که روزی آن اندازه جرات و جسارت در خود بیابم که خود به پدید آوران ( نویسندگان و مترجمان ) و حتا ناشران کتاب بپیوندم.
در کتابخانه ام کتاب هایی از دانش های گوناگون وجود دارد. کتاب هایی که هر بار بخشی از آن در هر اثاث کشی گم و دزدیده شد. اما در میان پهنه های ناهمگون کتاب هایم ، کتاب های چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » حضوری کم رنگ تر دارند. از دزدیده شدن کتاب های تاریخ ورزش ام هرگز افسرده و اندوه گین نشدم و مجلات هنگامه ی نوجوانی ام : دنیای ورزش ، کیهان ورزشی ، دانستنیها ، علمی ، تکنیک و حتا ماشین را - که در ۹ سالگی برای تکمیل نسخه های پیشینش از اصفهان به تهران شتافته بودم - را چندی پیش دور ریختم.
چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » ، چهار حوزه ای هستند که از پژوهش ، اندیشه و نظر در آن ها گریزان بوده و آن چهار را به متخصصان و اندیشمندان آن واگذار نموده ام. بنیان گریزم نیز هویداست:
۱- آدمی امروزه با گسترش و ژرفای همه ی دانش ها ، در همگی این عرصه ها نمی تواند به مطالعه و تامل بپردازد و دوران « علامه » و « دانای کل » شدن دیگر سده هاست که نه در جهان ، که در ایران هم گذشته است.
۲- این چهار عرصه به ویژه و بسیار بیش از عرصه های دیگر ، مستعد هستند که آدمی را به دو سوی افراط و تفریط بکشند و او را از این سو یا آن سوی بام به پایین اندازند. در این چهار عرصه ، آدمی هم چون من که می پسندد که در میان بام گام بردارد ( و البته همواره و به همین گناه در اجتماع افراطی یا تفریطی ما ، « چوب دو سر نجس » بوده و خواهد بود ) جایگاهی نداشته و نخواهد داشت ، و بیش از دیگر عرصه ها از خیل پر شماری که در هر دو سوی تند روی و کند روی جای دارند ، مورد کینه و خشم قرار خواهد گرفت.
در این عرصه ها ، اگر برای نمونه آبی یا قرمز نباشی ، اصلن داخل آدم به شمار نمی یایی !
همین گونه در سیاست این سرزمین هم یا باید اپوزیسیون و انقلابی و مبارز و برانداز باشی و یا پوزیسیون و محافظه کار و دگرگون ستیز و اصلاح گریز !!
در دو عرصه ی دیگر هم اوضاع خیلی دیگرگون نیست و شاید از آن دو شدیدتر و پر رنگ تر باشد !!!
از این روست که من - که دوست دارم به تمرین و ممارست در گام برداشتن بر میان بام بپردازم - از این چهار عرصه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » فراوان گریزانم. و نخستین ( سیاست ) و واپسین ( ورزش ) را برای اندیشیدن و نوشتن خود - دست کم در این سرزمین - به ویژه « فرومایه » و « کم بها » می دانم. درست برخلاف « روان پزشکی ، روان شناسی ، هنر ، ادبیات ، سینما ، محیط زیست ، میراث فرهنگی ، .... و طنز و مزاح ».
امید فراوان دارم که آموزگار ساده ی اجتماع در پهنه ی « دانش ، بهداشت ، سلامت » و اگر شایسته اش باشم ، « تاریخ ، فرهنگ و هنر » باشم و روان پزشکی در خدمت مردمان سرزمینم و اگر خداوند بخواهد ، دیگر سرزمین های پارسی زبان. نه خواسته ی بیش از این می جویم و نه اصولن توان بیش از این در چنته دارم.
چهار عرصه ی مستعد تند روی و تعصب ورزی در دو سو - « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » - را به دلبستگاه و شیفتگان آن وانهاده ام. بسیاری ، از هر دو دو سوی جبهه ی افراط و تفریط ، مرا به سبب ننوشتن از این چهار عرصه فرو می دارند و فحش می دهند که چرا از اندیشه ها ، خواسته ها و آرزوهای آن ها چیزی نمی نویسم. چنین فرو داشته ( تحقیر ) شدن و دشنام شنیدنی برای من از ورود به آن چهار حوزه ی دوسوگرا ، آسان تر است.
من از این چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » معاف و معذورم.
اما آن چه در حوزه ی اندیشه برای من مایه ی شگفتی ست ، رسالتی ست که برخی روشنفکران سه حوزه ی نخست و گاه حتا ادبیات بر دوش خود احساس می کنند و آغاز به « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » پیدا و پنهان در اجتماع می نمایند.
هم اکنون که هنوز بسیاری به معنویت و باورهای معنوی و مذهبی گرایش دارند ، صفحات حوادث روزنامه های واقعیت گرای مان چنین تیره و رنج آور است؛ به راستی اگر معنویت و باورهای معنوی و مذهبی به تمامی از دست برود ، این اجتماع از سنت بریده و از مدرنیته مانده ی سرشار از بخل و بغض را کدامین افسار و مهار خواهد بود ؟!؟
واقعیت نمایانی ست که نزدیک به یکصد سال است که در سرزمین ما این که فردی دانش آموخته به ناگاه رو به « سیاست ، فلسفه و دین » آورد ، و در هر سه ی این حوزه ها به نظریه پردازی بپردازد ، رویکردی شایع بوده است. شگفت این که بسیاری به این « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن نیز بسنده ننموده و بی درنگ و با درنگ درفش خداگریزی و معنویت ستیزی بر دوش خویش نهاده ، و این را به ظاهر رسالت و مسئولیت و به واقع ، ژست پر هیاهو و شیک خود برگزیده اند. آری ، « انکار خدا » برای شماری پر رنگ و برجسته ترین ژست و نقاب « روشنفکری » بوده و هست !!!!

در حالی که روشن گران واقعی و پیشروی اجتماع ما هیچ کدام « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » را رسالت و مسئولیت اجتماعی خویش نیافته اند. امروزه که « اختلال و بحران هویت » آشکارا شایع ترین بیماری اجتماع ماست و این بحران اگر در عرصه ی « هویت معنوی » از پهنه ی « هویت ملی » پر رنگ تر نباشد ، کم رنگ تر هم نیست ، باید در گام برداشتن و کوشش های اجتماعی خویش درنگ و دقت فراوان داشته باشیم و گرنه اگر از روی احساسات سرکش و شیدامدارانه خواسته ها ، گرایش ها و آرزوهای مان را برگزینیم ، چه بسا خود و شماری را به کژ راهه و ناکجا آباد بریم.
بپذیریم که
دوران « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن سده هاست که سپری شده است ،
و نیز بپذیریم که
معنویت ستیزی و دین زدایی به فرجامی نیک نمی انجامد ؛
حتا اگر فراگیری ( اپیدمی ) بیماری روان پزشکی ای « اختلال ( بحران ) هویت » پیش روی مان نباشد.
در این باره بیش تر خواهم نوشت که « معنویت » و « عقلانیت ( خرد ورزی و دانش باوری ) » نوشداروی اجتماع حیران و سرگردان ماست.
بر بالای سر نسخه ی طبابت خود ، جمله ای از خود نگاشته و چاپ کرده ام :
« در پرتو راستی ، مهر و خرد ، شادی و آرامش دور از دسترس نیست ».
بدین جمله به گونه ای ژرف باور داشته و دارم ......

نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 1:49  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )
|











