تبليغاتX
[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

خلقیات ما ایرانیان

 

 

نقش حجاب در حفظ نشاط جنسي

 

ابراهيم فياض

 

www.rajanews.com

حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد.

1 . غريزه جنسي، قوي‏ترين غريزه انساني است كه زندگي انساني را از نظر كمي و كيفي مورد تاثير و تاثر قرار مي‏دهد . اين غريزه در كنار غريزه گرسنگي، بسترساز فرهنگ‏هاي انساني در طول تاريخ شده و دين با ورود در اين بستر، معنا بخش فرهنگ انساني مي‏شود; به همين دليل در تاريخ اديان كمتر ديني است كه درباره مسئله جنسي سخن نگفته باشد .

2 . غريزه جنسي در يك چارچوب، مورد توجه اديان قرار مي‏گيرد و در چارچوب جهان‏بيني آن دين، جايگاه مسئله جنسي را با توجه به انسان‏شناسي خود، و جهان‏شناسي و اخلاقيات مبتني بر آن، تشريح و تفسير مي‏كند كه اغلب دائر مدار آن، انسان واسطه‏اي و متعالي ديني، مثل پيامبران و يا بنيان‏گزاران دين مثل بودا قرار مي‏گيرد .

3 . در غرب مسيحي قرون وسطي كه انسان كامل مسيحي محور معرفت‏شناسي، جهان‏شناسي، انسان‏شناسي و سپس جامعه‏شناسي واقع شده بود، درباره مسئله جنسي، چه از بعد انسان‏شناسي و چه جامعه‏شناسي، به همان ميزان قضاوت مي‏شد و چون انسان‏هاي كامل مسيحي، حضرت مسيح و حضرت مريم و حضرت يحيي (ع)، هر سه ازدواج نكرده، در مسيحيت دوري از عمل جنسي، يك شرط براي انسان كامل شمرده شد و كم كم ترك عمل جنسي به ترك كلي عمل جسمي كشانده مي‏شود و در دوران قرون وسطي، انسان‏هايي اعم از زن و مرد، دور از شهرها در نقاط دور افتاده جنگل‏ها و كوه‏ها و بيابان زندگي مي‏كردند كه به دور از لذت‏هاي جسمي يك زندگي كاملا مجردانه داشتند . پس حجاب در همين جهت قلمداد مي‏شد; يعني دوري از لذت‏هاي جسماني بطور كامل .

4 . با شروع رنسانس، تفسيري ديگر از انسان كامل ارائه شد كه بر فرهنگ جنسي غرب به شدت اثر گذاشت; اين تفسير آن بود كه چون خدا در جسم انسان (عيسي) تجلي يافته است، پس جسم انسان تقدس مي‏يابد، به همين دليل سعي در زيباشناسي جسم انسان است و با يك نوع آناتومي جسم انسان و بدست آوردن رگ، پي، ماهيچه، استخوان و ... به ترسيم جسم‏هاي زيبا پرداخته شود كه اين مهم به وسيله «لئوناردو داوينچي‏» و «ميكل آنژ» و «رافائل‏» ، بر روي ديواره‏هاي كليساهاي روم و فلورانس انجام مي‏شود . به طوري كه جسم‏هاي برهنه و بسيار موزون و هماهنگ بر روي ديوارها ترسيم و يا در مجسمه‏ها تجسم مي‏يابند . شرمگاه اناث حذف و ذكور بسيار كوچك ترسيم مي‏شود تا گفته شود خود جسم مطمح نظر است، نه مسائل جنسي آن، ولي با همين ترسيم انسان برهنه، اولين قدم برهنگي در غرب، توسط نوعي تفسير از انسان كامل رخ مي‏دهد .

5 . دو تفسير حجابي و برهنگي از انسان كامل در غرب، با همان حالت تضادگونه در غرب ادامه يافت تا تفسير يهودي دين مسيحيت در قالب پروتستانيزيم اتفاق افتاد و بر تفسير برهنگي انسان كامل بصورت شديدتر تاكيد شده است و كفه به طرف برهنگي در جامعه غربي سنگيني كرد تا آنكه بر برهنگي انسان به شدت تاكيد شد و اين زماني بود كه انقلاب صنعتي رخ داد و ماشين به صحنه زندگي انسان‏ها آمد .

6 . اين تاكيد از سوي فرويد صورت گرفت كه بر فرهنگ يهودي در باب جنسيت تاكيد مي‏كرد و نمونه‏هاي آن در نامه‏هاي خصوصي او مشاهده مي‏شود . فرهنگ يهودي يكي از جنسي‏ترين فرهنگ‏هاي ديني است كه بر رابطه‏هاي جنسي محارم مثل دختر و پدر، و پسر، و مادر، و برادر و خواهر با ديده اغماض نگريسته است و آنها را بي‏اشكال دانسته است . فرويد با فرهنگ يهودي بر فرهنگ جنسي مسيحيت هجوم برد و سعي كرد كه بر برهنگي جنسي، چه از نظر بدني و چه از نظر روحي تاكيد كند و ريشه تمامي عقده‏هاي انساني را در حجاب (به معناي عام) خلاصه كند كه مانع عمل جنسي، بطور برهنه، در طول زندگي انساني مي‏شود .

7 . انقلاب صنعتي در غرب و مهاجرت جغرافيايي انسان‏ها از مكان‏هاي كوچك به مكان‏هاي بزرگ و تماس‏هاي دو جنس در سطوح مختلف‏كاري، هنجارشكني جنسي را افزايش داد . حال اگر اين را به برهنگي اجباري زنان، به علت كار با دستگاه‏هاي خطرناك و كشانده شدن زنان به درون دستگاه، توسط لباس‏هاي زنانه اضافه كنيم، به خوبي برهنگي زنان در محيط كار ترسيم مي‏كند . تاثير صنعت تا جايي رسيد كه همسران، چه زن و چه مرد، به روابط جنسي فراتر از ازدواج روي آوردند و اين روابط جنسي خارج از عرف و قانون موجب شد كه برهنگي زنان در قالب فحشا و فاحشه‏هاي برهنه افزايش يابد (رابطه صنعت و برهنگي در دائره‏المعارف غرب مثل بريتانيكا آمده است) .

8 . ورود ماشين به زندگي عمومي انسان‏ها در غرب، برهنگي را افزايش داد، چرا كه ماشين‏ها انسان‏ها را از خانه و خانواده جدا مي‏كرد و حتي ماشين به عنوان جايگزين خانه مطرح شد و خانه‏هاي متحرك در ماشين ترسيم شدند . پس ماشين رقيب خانه و انسان‏هاي ماشين دار رقيب خانواده شدند . پس روابط جنسي غير معمول و غير عادي رواج يافت و روابط جنسي غير معمول، برهنگي را بيشتر رواج داد; مثل نقاشي‏هاي برهنه جنسي و تشويق براي برهنگي (فيلم تايتانيك و شكسپير عاشق به خوبي اين مسئله را نشان مي‏دهد) .

9 . ماشين و محيط كار صنعتي و نظريه مبتني بر فرهنگ يهودي جنسي فرويد، سه عاملي بودند كه انقلاب جنسي در غرب را به وجود آوردند . و غرب را از دوران ملكه ويكتوريا به دوران برهنگي وارد كرد و بر همين اساس، گروه‏هايي به وجود آمدند كه سخت‏بر برهنگي جمعي تاكيد كرده و برهنگي را نيز معيار گروهي قرار دادند، اين گروه‏ها هيپي‏ها، پانك‏ها، رپ‏ها و ... بودند و سبب رواج برهنگي شديدتر شدند كه امروزه به Nake يا برهنه‏هاي مادرزاد مشهور شده‏اند .

10 . بنابراين، در غرب اگر حجاب مطرح شده است، يعني دوري شديد از عمل جنسي و غريزه جنسي (چه زن و مرد) و اگر برهنگي مطرح شده است، يعني آزادي عمل جنسي و رفتن در آن . پس حجاب در غرب، نقطه مقابل انسان و غريزه قرار گرفته است، بطوري كه اگر كسي حجاب داشته باشد، عليه انسانيت‏خود قدم برداشته است و بي‏حجابي، يعني برگشت و بازگشت‏به خويشتن خويش .

11 . ولي اين برهنگي به‏جاي بازگشت‏به خويشتن انساني، موجب شد كه انسان‏ها از خودشان بيشتر دورتر شوند، اول آنكه برهنگي وسيله‏اي شد كه بدن انساني طعمه مطامع اقتصادي شود . بدن فروشي، به صورت فحشا و به صورت مانكن تبليغاتي كالا و به صورت بازيگران فوتبال و ورزش‏هاي ديگر و به صورت هنرمندان سينمايي و تلويزيوني و ... معمول شد; يعني به جاي كرامت انساني، ذلت و رذالت انساني نصيب او گرديد .

12 . انسان‏هاي معمولي‏اي كه برهنه شدند نيز به عنوان محل مصرف مد و «ابزارهاي اقتصادگردان سرمايه داري‏» در مصرف تعيين شدند و از لباس زير تا لباس رو، همه تابع مد روز واقع شدند (لباس گشاد يا لباس تنگ و يا تركيبي از آن دو و . .). ; در نتيجه مد به عنوان تنوع‏طلبي مطرح شد، ولي در واقع سبب غفلت‏زايي مداوم از خود و هم‏نوع خود و جهان اطراف گرديد; بنابراين برهنگي عمومي، از خودبيگانگي عمومي را براي انسان غربي به ارمغان آورد .

13 . برهنگي در غرب، بي‏رغبتي جنسي را براي غربي به ارمغان آورد، چرا كه برهنگي سبب تحريك اوليه انسان به طرف عمل جنسي در سنين اوليه بلوغ مي‏شود، ولي در نهايت‏به سرد مزاجي جنسي تبديل مي‏شود، چرا كه اسراف جنسي در دوران بلوغ، به بي‏رغبتي جنسي در سنين بالاتر منتهي مي‏شود، مگر آنكه كالاهاي رغبت افزاي جنسي به ميدان بيايد، مثل الكل و يا قرص‏هاي نشاط آور جنسي كه باز در دراز مدت سبب بي‏رغبتي جنسي بيشتر خواهد بود و چون غريزه جنسي كه نشاط آور زندگي است، به ركود كشانده شود، بنياد خانواده رو به سستي مي‏رود و فحشا جاي آن را پر مي‏كند و افسردگي فردي بر افراد حاكم مي‏شود كه به عنوان طاعون عصر غرب مطرح شده است; پس برهنگي بر افسردگي جنسي غرب، و ركود روحي و رواني افراد افزوده است .

14 . حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد (مثل برهنگي) و چون اسلام بر طبيعت جنسي سخت تاكيد دارد و انسان كامل خود را نه فقط در معنويت انسان كامل، بلكه در مسائل دنيوي و جنسي او مي‏داند (چون نكاح و عمل جنسي از سنت انسان كامل در اسلام مي‏باشد و هر كس از اين سنت روي بر مي‏گرداند، از او نيست) . پس انسان كامل در اسلام الگوي جامع و كامل انسان در دنيا و آخرت و از جمله مسئله جنسي است كه بايد مورد تقليد قرار گيرد .

پس حجاب يك فرهنگ جنسي است كه سبب گرم واقع شدن غريزه جنسي در سطح يك جامعه و هدايت ارضاي آن در قالب خانواده مي‏شود به همين دليل امروزه شرق به علت محور قرار دادن ارضاي جنسي و حجاب، جنسي‏تر از غرب قرار داده شده است و تاريخ شرق و غرب نيز مؤيد مسئله است و شايد به همين دليل است كه عرفان شرقي در هند و عالم اسلام به زبان جنسي بيان مي‏شود; مثل شعر حافظ و ابن عربي كه فص محمديه را فص نكاحيه و جنسي ناميده است; به همين دليل است كه معنويت از جنسيت جدا نيست و حجاب علاوه بر حفظ كرامت انساني، سبب رشد انگيزه جنسي در جامعه و نيز رشد نشاط جامعه اسلامي مي‏شود، بدون آنكه به سستي و لهو و لعب دچار شود .

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 16 Jul 2009ساعت 0:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیستم

 

نیمه ی پنهان الگوهای شبه آسمانی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

تاکنون درباره ی سود جستن از فیلم های سینمایی ، کارتون های کودکان ، فیلم های مستند و نیمه مستند و جلوه های طبیعت ( راز بقا ) در شتاب بخشیدن به هر دو سویه ی اصلی روان درمانی – رفتاردرمانی شناختی و روان تحلیلی یا روان کاوانه ( سایکوداینامیک ) مفصل نوشته ام. اکنون به سویه ای دیگر از کاربرد صنعت « فانوس خیال » ، در شتاب بخشیدن به روان درمانی از گونه ی شناختی – رفتاری می پردازم.

اگر به یکی از فروشگاه های عرضه ی محصولات صوتی – تصویری معتبر در یکی از کشورهای جهان نخست ( پیش تاخته ) و یا جهان دوم ( در گذر پیشرفت ) سر بزنید ، آشکارا می توانید ببینید که در کنار فیلم های سینمایی روز و دیروز ، کارتون های کودکان ، جلوه های مستند طبیعت و بازی های رایانه ای ، یکی از جایگاه های مهمی که در پیش چشم مشتریان در نظر گرفته شده ، بخش فیلم های نیمه مستند تاریخی ست که به شرح همه سویه ی زندگی بزرگان مثبت و منفی تاریخ می پردازند.

از این زندگی نامه های مصور و مستند ، جدای از فرو نشاندن عطش کنجکاوی آدمیان ، می توان با تیزبینی و هشیاری در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی شناختی – رفتاری سود جست. در بسیاری از جوامع این گوی گردان – به ویژه در اجتماعات در حاشیه گرفتار جهان سومی ( در چند و چون پیشرفت ) – درباره ی بزرگان و نخبگان مثبت و حتا منفی تاریخ آدمی ، افسانه های فراوان ساخته و پرداخته شده است. بدین گونه ، نخبگان مثبت در گذر گزافه پردازی ( اغراق ) – یا به بیان بهتر « خیال پردازی خلاقانه » و « افسانه بافی » - تبدیل به الگوهای شبه آسمانی و آسمانی دور از دسترس شده اند. نخبگان منفی ، آدم ستیز و هستی سوز نیز در همین گذر به سان اهرمن های هراس ناک و دیو و هیولاهای افسانه ای شناسانده شده اند. در چنین حالت ، نه تنها کودکان و نوجوانان ، که حتا جوانان و بزرگ سالان نیز درنمی یابند که « هیچ ابر مرد و ابر زنی وجود نداشته و نخواهد داشت » و آدمی ، هر چند در چنگال « جبر ژنتیک سرشت » و « جبر محیط منش و پرورش » ، فراوان و گران ، دربند و گرفتار بوده و هست ، اما در گذر « انگیزش ، اختیار ، خواست و اراده » می تواند از جایگاه فراز یافته ی « فرشتگی » به جهنم فرو افتاده ی « اهرمنی » یا واژگون این سقوط ، فرود و فراز یابد.

و این همان نکته ی نغز پند آموزی ست که به گویاترین گونه در سری فیلم های جنگ های ستاره ای ( در ایران : جنگ ستارگان » ) آفریده و به نمایش سپرده شده است. فیلم های اپی زودیکی که باید آن ها را یک بار بر اساس سال ساخت ، از واپسین بخش به نخستین بخش ، و بار دیگر از بخش چهارم - آغاز سلطه ی « سوی تاریک قدرت » - به ششمین بخش و پس از آن ، نخستین بخش به سوی سومین بخش - پایان سلطنت « سوی تاریک قدرت » - به تماشا نشست.

در سال های نخست هزاره ی سوم میلادی ، جورج لوکاس ، آفریننده ی سری فیلم های جنگ ستارگان ، در مصاحبه ای که در آستانه ی ساخت بخش پنجم این مجموعه انجام می شد ، بیان نمود که این مجموعه را بر پایه ی آموزه های معنوی مسیحیت و برای نشان دادن تقابل « دروغ و پلیدی » با « راستی و درستی » نوشته و به نمایش سپرده است.

مصاحبه کننده پرسیده بود که آیا او نام « دارت ویدر ( DARTH VADER ) » را بر پایه و کنایه ی « پیشوای سیاهی ( DARK LEADER ) » برگزیده است ؟

جورج لوکاس پاسخ گفته بود که نام « دارت ویدر » بیش از آن که نشان دهنده و یادآور واژه ی « پیشوای سیاهی ( DARK LEADER ) » بوده باشد ، بیانگر و یادآور واژه ی « دروغگوی سیه رو ( DARK LIER ) » باشد. جورج لوکاس از « دروغ » به عنوان بدترین و زشت ترین صفت آدمی یاد نموده بود و گفته بود : استوار و راهبرد شدن دروغ در هر آدم و اجتماع ، آغاز سلطه ی « سوی تاریک قدرت ( DARK SIDE OF POWER ) » است؛ چرا که دروغ از مجاز و مشروع شدن هر کردار و گفتار بر پایه ی « خودخواهی » سرچشمه می گیرد و به چرخه ی معیوبی می انجامد که دستاورد آن ، دروغ بیشتر و باز هم بیشتر است.    

لوکاس افزوده بود : « دروغ » توهین آشکار به سرشت الهی آفرینش آدمی و هستی ست. کشیشان کلیسا در سده های تاریکی ( قرون وسطا ) در همین سیاهی و تباهی فرو رفتند تا آن جا که « امپراتوری دروغ ( EMPIRE OF LIE ) » حاکم شد و زیرزمین نیایشگاه ها ، جایگاه « تفتیش عقاید ، شکنجه و اعتراف گیری » شدند. من در آغاز سه بخش نخستین را با پایان شکست شیرین این « امپراتوری دروغ » به پایان بردم ؛ اما همواره در این اندیشه بودم که به چگونگی شکل گیری این « امپراتوری تباهی » و چیره شدن « سوی تاریک قدرت » - سلطه ی پلید و ویرانگر دروغ - بپردازم تا دست کم به اندازه ی توان خود ، در راستای اصلاح معنوی آدمیان سراسر این گوی گردان گرفتار در کینه و ستیز ، گامی برداشته باشم.

زندگی نامه های تصویری که هم اکنون ، در فروشگاه های فیلم و سریال و کارتون جهان نخست و دوم و گاه در ساک ها و کوله های کنار پیاده رو ها و کنج دکان های جهان سوم ، در دسترس اند ، می توانند چهره ی واقعی بزرگان و نخبگان مثبت و منفی تاریخ را از پس پرده ی خیال پردازی و افسانه بافی برون آورده و در شتاب بخشیدن به اصلاح « خطاها و طرح واره های شناختی » همگان و نیز کنترل « وسواس های کمال گرایانه » ی شخصیتی « محور دو » و نیز « محور یک » ، نقشی بی مانند داشته باشند.

بیان هوس رانی های « آلبرت اینشتین » دچار هم ابتلایی « آسپرگر – بیش فعالی » یا به نشان دادن فراز و فرودهای خلقی و غریزی سیکلوتایمیک « اچ جی ولز » ، « شکسپیر » ، « اسحاق نیوتون » ، « توماس ادیسون » ، « چارلز چاپلین » و بیشتر بزرگان و نخبگان تاریخ ، نه تنها چهره ی آنان را ویران نمی کند ، که با نمایان ساختن سرشت ژنتیک و منش پرورشی شان ، از این بزرگان ، « الگوهای زمینی » و در دسترس برای نوجوانان و جوانان پدید می آورد.

« وسواس های کمال گرایانه ی شبه معنوی » و « وسواس های کمال نگرانه ی تحصیلی و شبه علمی » محور یک ( اضطرابی ) یا محور دو ( شخصیتی ) ، پس از « وسواس های جنسی – آمیزشی » محور یک ( اضطرابی ) ، از شایع ترین وسواس های دیده شده در مراجعان و بیماران است که نه تنها آدمیان را به کمال معنوی موعود نمی رساند ، که آنان را در گردابی هایل برآمده از خطاهای فکری و باتلاقی بزرگ پدید آمده از طرح واره های بیمارگونه ی شناختی گرفتار می کند. وسواس – چه روان نژندانه ( نوروتیک ) و چه روان پریشانه ( سایکوتیک ) – نه فقط گوهر بی همتای زمان ، که گوهر هستی آدمی را به کام نابودی همیشگی می برد و از « کمال » جز افسوس و حسرت باقی نمی گذارد.

در حالی که دستیابی به معنویت و گام زدن در راه کمال ، چندان دشوار نیست. افسار و مهار زدن بر « شهوت قدرت و ثروت » -  به تعبیر لوکاس : « سوی تاریک قدرت » - راهبرد بنیادینی ست که پرهیز از به کار بستن « دروغ » و « نیرنگ » نخستین گام عملی و راهکار سودمند آن است. رها باش ، شاد زی !

پروردگار را هزاران بار سپاس می گویم که مرا در شناخت این سویه از وسواس ، به شاگردی « استاد دکتر شکرالله طریقتی » و « استاد دکتر حبیب الله قاسم زاده » مهمان و مفتخر نمود.  

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 14 Jul 2009ساعت 21:34  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

نه بر مرده ، بر زنده باید گریست...

 

 

همچون کودکان شده ام ؛ بگذریم که می اندیشم که آدمی تا واپسین هنگام ، همواره به کودکی می نماید که چین و چروک و خمود می شود.

همچون کودکان شده ام ؛ به بازیچه هایم پناه برده م؛ نه برای شادمانی از بازیچه ها ، که برای پناه بردن بدان ها از واقعیت های تلخ و دردناک زندگی.

دختران را که در کوی و گذر می بینم ، روی برمی گردانم و یا سر به سوی زمین فرود می آورم تا ذهنم پیکر آنان را مجروح ، درهم شکسته ، خونین ، با سینه ای سوخته یا جمجمه ای درهم شکسته به یاد نیاورد.

دختران جوان را که می بینم ، حالم دگرگون می شود. اندوه بر سینه ام سنگینی می کند.

دختران جوان را که می بینم ، دچار نشانه های PTSD می شوم:

  « Re-experience & Flash back ، Avoidance ، Hypervigilance & Symptoms of Increased Arousal » 

 

شقایق های پرپر میهن

 

حالم خوش نیست؛ خسته و درمانده ام؛ با باورهایی فرو شکسته و پاشیده؛ و بیش از همه ، با غروری خرد شده.

در این چند هفته نتوانستم برگردان ( ترجمه ) آن فصل از کتاب را که به استاد بزرگوار ، دکتر فریدون مهرابی قول داده بودم ، به پایان برسانم.

به شدت پر خواب شده ام.

می خوابم تا از واقعیت های دردناک زندگی ، بگریزم.

در این چند هفته بار دیگر به نوشداروی رهایی بخش جوانی و اکسیر آرام بخش همیشگی ام - « دایی جان ناپلئون » - پناه بردم تا بتوانم کارهای لازم روزمره و هفته ام را دست کم انجام  دهم.

همیشه با خود می اندیشیدم که چرا برخی این چنین وابسته ( معتاد ) تماشای سریال LOST می شوند؛ خودم هم اکنون گرفتار نسخه ی اصلی سریال ارتش سری ( SECRET ARMY ) شده ام.

به « دایی جان ناپلئون » و « ارتش سری » پناه برده ام تا ناچار به اندیشیدن به واقعیت های تلخ زندگی مان نباشم. از چنگال دیو « دروغ » و اهریمن « بی شرمی » به دامان سینمای خانگی پناه برده ام.

چند هفته ی بدی را پشت سر نهاده ام؛ از بدترین دوره های زندگی سی و شش ساله ام.

همچون کودکان شده ام؛ دلشوره و اندوه هایم را با خود به کنج تاریکخانه مان ، کمی آن سوی صفحه ی جادویی تلویزیون نشانده ام.

همیشه شیفته و دلبسته ی بهار و تابستان بوده ام؛

بهار زیبایی گذشت؛ تابستان نازیبایی ست نازنین... 

 

ارتش سری

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 7 Jul 2009ساعت 12:13  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

در پاسداشت « بانوی خنده » ، شادروان پروین سلیمانی

 

این همدمان همیشه اندوه زدا

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

www.iranbod.com

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون در راستای حفظ و ارتقای بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی ، « طنز و مزاح » یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی آدمیان است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب عزت نفس را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.

آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !

حاکمان خودکامه ی کهن مان – از صفوی تا قجری - همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند.

در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو  تازه از ظهور برون آمده و نیامده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما  نیز خیلی زود ره را کژ به بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.

آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.

حتا آن چند تایی چون غلامحسن نقشینه و ....... نیز که بارها تجربه ی کارگردانی هم داشته اند ، بیشتر به دلیل بازی شان در این سریال نام آور شده اند. صد البته « صمد آقا » در این میان استثناست.

همه ی بازیگران این سریال – به جز بازیگر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما  پدید آید. « اکسیری جادویی » که همواره – حتا در تلخ ترین هنگام ها – می توانیم آسوده و امیدوارانه به آن پناه آوریم و دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.

اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند. چه خوش گفت نصرت کریمی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد ». اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !

دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازیگران این سریال ، ما دلبستگان همیشگی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که گویا عزیزی از نزدیکان و همدمی از خویشان دلبند خویش را از دست داده ایم.

چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این « همدمان همیشه اندوه زدا » می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.

« پروین سلیمانی  » هم یکی از همین نامیراهاست که تک تک یاخته هایش « مادر آسپیران غیاث آبادی » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر ناشامیده ، جزئی فراموش ناشدنی از نوشدارو شود !

به راستی کدام نوشدارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از سریال « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟

در کارنامه ی بازیگری شادروان « پروین سلیمانی » ، فیلم های پرشماری به چشم و ذهن آشنا می نشینند؛ اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.

آن هنگام که « مسعود صفوی » نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود ، به او پیشنهاد نمودم  که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این « بزرگ نقش آفرینان کوچک » هم مانند ستارگان نقش های نخست مورد پاسداشت و ستایش قرار گیرند.

از من پرسید : « فکر جالبی ست ؛ اما چرا در اصفهان ؟ »

پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پایتخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »

لبخند زد و قول داد کوشش کند تا پاسداشت این سه نازنین در اصفهان برگزار شود. زمان شتابان گذشت و آن بزرگداشت هیچ گاه ، نه در اصفهان ، که در هیچ کجای ایران برگزار نشد.

اکنون در آستانه ی چهلمین روز درگذشت « بانوی خنده » هستیم. درگذشت او در تب و تاب تبلیغات انتخابات شتابان گذشت. بزرگداشتی آن چنان که باید و شاید به پاس یک عمر طنزآفرینی هنرمندانه ، صمیمانه و بی غل و غش او در روزنامه ها و مجلات منتشر نشد.

او اینک آسوده ، شادمان و شیرین کام در پردیس ابدی اش ، در کنار « دایی جان » ، « مش قاسم » ، « دوستعلی خان » ، « شیرعلی » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و ..... خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئویی که برای نزدیک به دو دهه در چند پتو پیچیده و پنهان می شد ، یا نمایشگر دی وی دی و سینمای خانواده ی این روزها ، با چشمانی تنگ ، دهانی گشاد و انگشتانی دراز باز می گردد تا همدم اندوه ها و مرهم دلشوره هامان باشد. اندوه ها و دلشوره هایی که چندی ست افزون و طاقت فرسا شده است. اندوه و دلشوره آن هنگام که فزون یابد و فرو نگذارد ، آدمی به یاد ضرب المثلی آشنا می افتد که : « نه بر مرده که بر زنده باید گریست ».  

« ننه ی آسپیران » نامیراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « دوستعلی خان » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و دیگر یاران هنرمند و بی همتایش. برای هیچ یک از این دلبندان مان مرگی نیست و نخواهد بود.

و من « شهروند درجه هفتمی » ، به زیر بار اندوه و دلشوره افزون شده ، سرگردان و نالان ، در « تاریکخانه » ی دلنشین خود ، بار دیگر به دامان مهربان و دلکش « بانوی خنده » و دیگر « بزرگ نقش آفرینان کوچک و بزرگ » این یادگار همواره ماندگار « استاد ناصر تقوایی » پناه بردم تا در سایه ی هنرمندی بی همتای این عزیزان ، اندک جرعه ای از این اکسیر اندوه زدا و نوشداروی دلشوره ستیز به چنگ آورم و به کام زهرآگین فرو ریزم.

در این سرزمین « غم پرور » ، که داریوش بزرگ در کتیبه ی همدان ، پروردگار یگانه را به سبب آفریدن « شادی » ستایش نموده و سپاس گفته ، به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و  نوشداروی بهداشت و سلامت روان ، مرا بس !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 5:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش نوزدهم

 

مدفون نشدن در فناوری های گوناگون

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فناوری فقط در عرصه ی زندگی واقعی ، آدمی را از زندگی دور نساخته است. همین دگرگونی را در زمینه ی جلوه های ویژه ی رایانه ای صنعت سینما نیز پدید آورده است. بنابراین آدمی نه تنها آن هنگام که پا از کاشانه بیرون نهاده و رو به جایگاه پیشه می رود ، که حتا در لحظات زودگذر فراغت هم - بی آن که خود هشیار و آگاه باشد – از زندگی طبیعی دور شده و می شود. در چنین حالتی چه گونه آدمی می تواند به پیش نیاز و لازمه ی اصلی معنویت واقعی ،  یعنی « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  « احساس يگانگي » دست پیدا کند ؟ از دست رفتن این احساس « یگانگی » مهم است ؛ چرا که « یگانگی » احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود بوده و بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ساخته و جدایی بين خويشتن آدمی و جهان پیرامون او را كمرنگ‌تر مي‌نماید تا به گونه ای فراتر از فرد شناخته ‌شود و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه کند. همین « احساس یگانگی با جزء جزء هستی » ست که سبب می شود تا آدمی ، خود را از بال آسیب دیده ی آن پرنده ، بی مادر شدن آن بچه آهو ، شکسته شدن شاخه ی گیاه و به یغما رفتن درختان فلان جنگل جدا و بی گانه نداند. همین « احساس یگانگی و پیوستگی » ست که باعث می شود تا ما برای بقای نسل نژاد « پاندا » در چین یا نجات جان فلان حیوان در باغ وحشی دور همان اندازه دل بسوزانیم که برای فرزند و حیوان و گیاه خانگی خود. افسوس که مدفون شدن در فناوری های گوناگون این « زندگی مادی » ، بیشتر آدمیان را  از زندگی طبیعی و « احساس یگانگی » فرسنگ ها دور ساخته ، و در عمل امکان دست یافتن به « عرفان شخصی » سازنده ، در راستای « زندگی معنوی » را از آنان ستانده است.

فیلم های مستند و « راز بقا » گونه ، هر چه بیشتر تصویرگر و نمایش دهنده ی طبیعت بکر پروردگار باشند ، می توانند آدمی را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون پیرامون ( و گاه درون ، همچون پیس میکر ، لنز یا قلب مصنوعی و .... ) او رهایی و نجات بخشند. همین فیلم ها آموزنده ی این نکته ی نغز هستند که آدمی با نگهداری از دیگر آفریدگان زنده و جاندار پروردگار – یعنی گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی – دست کم در خانه و کاشانه ی کوچک خود می تواند خود و خانواده اش را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون ارتباطی ، جابه جایی ، پخت و پز ، شست و شو و .... ایمن و سالم نگاه دارد. نکته ای که ما ایرانیان هر روز از آن دورتر و دورتر می شویم و تشنه و شتابان راه رستگاری را در پناه بردن صرف به فناوری های پر شمار جست و جو می نماییم. در حالی که خوش بختی از آن کسی خواهد بود که در پی خوش بختی همه ی آفریده های پروردگار – اعم از گیاه و حیوان و آدمی - باشد.  آن هنگام که آدمی خود را رئیس بی رقیب آفریده ها بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش فرو گذارد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، آسان و آسوده آزار رساند ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، شتابان و فراوان از دست برود و خصائل و سگال دیوی و ددی چیره و فراگیر شود. در این حالت چه گونه باور به « معنويت » - به معني باور به حرمت هر آن چه كه در پیرامون ماست – رخ می نمایاند ؟!؟ « احساس پیوستگی معنوی » در آدمی آن هنگام پدید می آید ، که در زندگی اش اصولا دیگران – آدمیان ، حیوانات و گیاهان – را به رسمیت بشناسد و حقوق آنان را پاس دارد و گرنه آدمی در زندگی خود خواهانه ی مادی مدفون شده و از « معنویت واقعی » و « سلامت روحی – روانی شایسته » به دور می افتد.

با چنین نگرشی از فیلم و کارتون « تارزان » ، ولو با دوبله به نام « سلطان جنگل » ، هم می توان به « احساس یگانگی » با پیرامون و پیرامونیان و « احساس پیوستگی معنوی » دست یافت. تارزانی که نماد جوانمردی ، نیکوکاری و یاری رسانی بوده و در زندگی ساده ، بی آلایش و طبیعی خود ، پیش از هر چیز حقوق دیگران – اعم از آدمی ، حیوان و گیاه – را حرمت می نهاد. افسوس که سال هاست که از نسخه های حتا پاستوریزه و استریلیزه شده ی جوانمرد بی غل و غش جنگل محروم شده ایم تا این کمترین آموزگار نیکوکاری و یاری رسانی هم آسان از چنگ مان بلغزد و از دست برود.

اما از بخت خوش هم اینک دی وی دی های پر شمار نمایشگر طبیعت بکر پروردگار ، از سوی کانال های تلویزیونی معتبر سرزمین های پیش تاخته فراهم و فراگیر شده و در پرتو نبود کپی رایت به بهای اندک در اختیار ماست. نقش و جایگاه این آموزگاران بزرگ احساس « یگانگی » و « پیوستگی معنوی » را در شتاب بخشیدن به فرایند روان درمانی شناختی – رفتاری و رشد و ارتقای سلامت تن و روان را بیش از پیش  جدی بگیریم و به این آموزه ی پیامبر پاک پارسی ، زرتشت گرامی ، ایمان بیاوریم و آن را الگوی همیشگی زندگی خویش سازیم که  « خوش بختی از آن کسی ست که در جست و جوی خوش بختی دیگران باشد ». آیا شایسته نیست به جای این « زندگی مادی گذرا » به « زندگی معنوی و طبیعی ماندگار » روی آوریم و این حسد و بخل و کینه و ستیز آزاردهنده و فراگیر را کنار گذاریم ؟!؟ بی گمان ، به دور انداختن « گل های مصنوعی » همه گیر و رو آوردن به « نگاهداری از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی » - این آفریده های نیازمند حرمت و کرامت پروردگار - می تواند گام نخست سودمند و ارجمندی باشد. به پشتوانه ی پروردگار ، پس از پایان مقالات « فیلم ( سینما ) درمانی » و پرداختن به « درمان های دارویی » ، درباره ی « سود جستن از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی در شتاب بخشیدن به درمان های پیکری و روانی » خواهم نوشت. رها باش ، شاد زی !

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:39  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

پروین سلیمانی هم درگذشت.

خبر مرگش را چندی پیش در نیمه شب ، داریوش نیکبخت به من گفت.

مرگ « بانوی خنده » ی ایران در هیاهوی انتخابات گم شد.

هر یک از بازیگران هنرمند سریال « دایی جان ناپلئون » که از دست می رود ، گویی عزیزی از خاندانم از دست رفته است. پروین سلیمانی مدت ها بود که بیمار بود و همچون واپسین هفته های « قمرالملوک وزیری » در کنجی درویش گونه روزگار به سختی می گذرانید. بگذریم که « قمرالملوک وزیری » دشواری و تنهایی بیشتر کشید.

به راستی اگر من و همانند من ، این « اکسیر حیات » - سریال دایی جان ناپلئون را می گویم - نداشتیم ، در این روزگار سرشار از نگرانی و ناگواری چه سان آرامش به چنگ می آوردیم ؟!؟

ننه آسپیران عزیز هم در آرامگاه آسوده خفت ؛ درست در روز و شب هایی که نه بر مرده ، که بر زنده باید گریست.

کی می دونه شاید شتاب داشت تا از جیره ی « آش خرده آجر و روغن مار هندی » ایمن بماند !!  

 

 

« بانوی خنده » : شادروان پروین سلیمانی 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:14  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش هجدهم

 

 یگانگی با طبیعت

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

شاید برخی بپندارند که در فیلم درمانی ، وجود داستان و سناریویی در پس رخدادهای فیلم و یا کارتون لازم و ضروری است؛ هر چند روند و فرایند ( فرم ) و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم و کارتون اهمیت چشمگیر و فراوانی در روان درمانی بنیاد گذاشته شده بر سینما دارد ، اما از چشم انداز شناختی – رفتاری و حتا روان تحلیلی امکان سود جستن از فیلم های مستند و نیمه مستند در فیلم درمانی وجود دارد.

به واقع آیا تاکنون لحظه ای بدین اندیشیده اید که چرا بخش بزرگی از برنامه های تلویزیونی کشورهای پیش تاخته به مستندهای تلویزیونی نشان دهنده ی طبیعت بکر و دنیای وحش اختصاص داده شده و می شود ؟ آیا تاکنون از خود پرسیده اید که چرا کانال های ماهواره ای همچون « انیمکس » - با وجود رایگان نبودن - این همه بیننده و دوستدار پر و پا قرص از سرزمین های گوناگون دارد ؟!؟ دلبستگی به سفر به پهنه ی طبیعت پاک و بی آلایش و دور شدن از زندگی مادی زده ی آلوده به شتاب و رقابت ، بی گمان دلیل مهمی ست اما یگانه عامل نیست.

آدمی از فیلم های مستند و نیمه مستند ، اگر بیش از فیلم ها و کارتون های داستانی نیاموزد ، کمتر هم درس نمی گیرد. فیلم هایی که تا پیش از دهه ی شصت خورشیدی ، در تلویزیون میهن مان با عنوان « راز بقا » شناخته می شد و فراوان برای مردم ، از آن دو کانال نوستالژیک به نمایش گذاشته می شد ، آموزگار سترگ « معنویت حقیقی » جاری و ساری در طبیعت ویران نشده به دست توده های نادوراندیش آدمیان بوده و هستند. این نماها ، بسیار بیش از هر فیلم و کارتون داستانی ، می توانند آموزنده ی « روح واقعی » زندگی طبیعی برای ما آدمیان باشند.

آدمی روز به روز ، سال به سال و سده به سده بیش از گذشته از « روح اصیل و واقعی » زندگی به دور افتاده و می افتد. در میهن ما که این به دور افتادن از زندگی طبیعی ، آهنگ شتابان تری دارد. آن هنگام که « مدرنیته » و « دوران گذار از سنت بدان » پافشارانه به رسمیت شناخته نشده و با مکانیزم دفاعی نابالغانه ی « انکار » بر آن به آسانی ( و نادانی ) چشم پوشیده می شود ، شگفت نیست که چیستی و چگونگی گذار درست و سالم از سنت به مدرنیته در اجتماع و خانواده ی ایرانی در ابهام بماند.

این گونه است که در یک دوره ی دو سه ساله به ناگاه خانه و کاشانه هامان انباشته از گلدان هایی می شوند که بیش از آن که گلدان هایی نگاهبان گل های چشم نواز زنده و سرمست باشند ، به « گور » هایی می مانند که نگهدارنده ی « جسدهای پلاستیکی و ماکت های مصنوعی طبیعت » هستند. جالب آن جاست که این همه « گریز آگاهانه و شتابان » از « روح واقعی » و « معنویت حقیقی » زندگی بیش از هر عامل دیگر ، در پرتو این یک دلیل انجام می شود : تنبلی و سستی سرشار در پاسداری نه چندان دشوار از گیاهان خانگی !

آن هنگام که آدمی خود را « رئیس بی رقیب عالم » بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش وانهد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، سنگ و آجر پاره اندازد و به قصد کشت ، چوب و چماق بر مغزش فرود آورد ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، آسان و شتابان در اجتماع از دست برود و خصائل دیوی و ددی بر توده ی فرومانده چیره شود. و همان دست « حیوان آزار » کیفر داده نشده است که ماه و سالی دیگر ، « مردم آزار » می شود و این بار به جای دام ، آدم به دار سرگرمی می کشد.

ويلام ، روان درمانگر معنویت گرا ، بنیان های « درمان معنوي » را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: که به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: که باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

باور به « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، « یگانگی » براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده ، « یگانگی » را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. « یگانگی » تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. « یگانگی » ، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به « يگانگي » در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول  مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن « يگانگي » جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. بنابراین هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، جدایی بين خويشتن ما و جهان كمرنگ‌تر مي‌شود. ما به گونه ای فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين « یگانگی » ، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين « يگانگي ترحم‌آميز » از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

آری ، فیلم های مستند و نیمه مستند نمایشگر طبیعت بکر خداوندی در راستای چنین مفهوم معنوی ای ساخته و به نمایش سپرده می شوند. نماهایی که با وجود افزایش شمار کانال های سیمای مان ، سال هاست که جز اندکی ، آن هم فقط در ساعات خلوت و خاموشی نیمه شب ، پخش نمی شوند. بدین واقعیت ناگوار ، بیش از این باید پرداخت.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:9  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  |