در پاسداشت « بانوی خنده » ، شادروان پروین سلیمانی
این همدمان همیشه اندوه زدا
دکتر بهنام اوحدی*
www.iranbod.com
در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون در راستای حفظ و ارتقای بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی ، « طنز و مزاح » یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ ترین واکنش های دفاعی آدمیان است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب عزت نفس را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.
آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.
بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش آن چنان اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !
حاکمان خودکامه ی کهن مان – از صفوی تا قجری - همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند.
در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو تازه از ظهور برون آمده و نیامده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما نیز خیلی زود ره را کژ به بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.
آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.
بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.
حتا آن چند تایی چون غلامحسن نقشینه و ....... نیز که بارها تجربه ی کارگردانی هم داشته اند ، بیشتر به دلیل بازی شان در این سریال نام آور شده اند. صد البته « صمد آقا » در این میان استثناست.
همه ی بازیگران این سریال – به جز بازیگر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما پدید آید. « اکسیری جادویی » که همواره – حتا در تلخ ترین هنگام ها – می توانیم آسوده و امیدوارانه به آن پناه آوریم و دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.
اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند. چه خوش گفت نصرت کریمی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد ». اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !
دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازیگران این سریال ، ما دلبستگان همیشگی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که گویا عزیزی از نزدیکان و همدمی از خویشان دلبند خویش را از دست داده ایم.
چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این « همدمان همیشه اندوه زدا » می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.
« پروین سلیمانی » هم یکی از همین نامیراهاست که تک تک یاخته هایش « مادر آسپیران غیاث آبادی » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر ناشامیده ، جزئی فراموش ناشدنی از نوشدارو شود !
به راستی کدام نوشدارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از سریال « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟
در کارنامه ی بازیگری شادروان « پروین سلیمانی » ، فیلم های پرشماری به چشم و ذهن آشنا می نشینند؛ اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.
آن هنگام که « مسعود صفوی » نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود ، به او پیشنهاد نمودم که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این « بزرگ نقش آفرینان کوچک » هم مانند ستارگان نقش های نخست مورد پاسداشت و ستایش قرار گیرند.
از من پرسید : « فکر جالبی ست ؛ اما چرا در اصفهان ؟ »
پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پایتخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »
لبخند زد و قول داد کوشش کند تا پاسداشت این سه نازنین در اصفهان برگزار شود. زمان شتابان گذشت و آن بزرگداشت هیچ گاه ، نه در اصفهان ، که در هیچ کجای ایران برگزار نشد.
اکنون در آستانه ی چهلمین روز درگذشت « بانوی خنده » هستیم. درگذشت او در تب و تاب تبلیغات انتخابات شتابان گذشت. بزرگداشتی آن چنان که باید و شاید به پاس یک عمر طنزآفرینی هنرمندانه ، صمیمانه و بی غل و غش او در روزنامه ها و مجلات منتشر نشد.
او اینک آسوده ، شادمان و شیرین کام در پردیس ابدی اش ، در کنار « دایی جان » ، « مش قاسم » ، « دوستعلی خان » ، « شیرعلی » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و ..... خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئویی که برای نزدیک به دو دهه در چند پتو پیچیده و پنهان می شد ، یا نمایشگر دی وی دی و سینمای خانواده ی این روزها ، با چشمانی تنگ ، دهانی گشاد و انگشتانی دراز باز می گردد تا همدم اندوه ها و مرهم دلشوره هامان باشد. اندوه ها و دلشوره هایی که چندی ست افزون و طاقت فرسا شده است. اندوه و دلشوره آن هنگام که فزون یابد و فرو نگذارد ، آدمی به یاد ضرب المثلی آشنا می افتد که : « نه بر مرده که بر زنده باید گریست ».
« ننه ی آسپیران » نامیراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « دوستعلی خان » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و دیگر یاران هنرمند و بی همتایش. برای هیچ یک از این دلبندان مان مرگی نیست و نخواهد بود.
و من « شهروند درجه هفتمی » ، به زیر بار اندوه و دلشوره افزون شده ، سرگردان و نالان ، در « تاریکخانه » ی دلنشین خود ، بار دیگر به دامان مهربان و دلکش « بانوی خنده » و دیگر « بزرگ نقش آفرینان کوچک و بزرگ » این یادگار همواره ماندگار « استاد ناصر تقوایی » پناه بردم تا در سایه ی هنرمندی بی همتای این عزیزان ، اندک جرعه ای از این اکسیر اندوه زدا و نوشداروی دلشوره ستیز به چنگ آورم و به کام زهرآگین فرو ریزم.
در این سرزمین « غم پرور » ، که داریوش بزرگ در کتیبه ی همدان ، پروردگار یگانه را به سبب آفریدن « شادی » ستایش نموده و سپاس گفته ، به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و نوشداروی بهداشت و سلامت روان ، مرا بس !
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی