تبليغاتX
[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

خلقیات ما ایرانیان

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و چهارم

 

پای مرغت را ببند !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فیلم گیرا و اثرگذار « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » و فیلم دلنشین و آموزنده ی « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » ، به باور من دو فیلمی هستند که مشاوران ، روان شناسان و روان پزشکان هوشمند و دوراندیش باید تماشای آن را – دست کم برای سنجش و آموزش « اندازه ی همتایی غریزی - جنسی » دو سوی زناشویی - به هر دو آدمی که برای مشاوره ی ازدواج نزد آن ها می آیند ، پافشارانه پیشنهاد نمایند. این نکته ، به ویژه در اجتماع امروز ما ، که بیشتر جدایی ها و طلاق های زوج هایش ، بنا بر پژوهش های نمایان و پوشیده و پنهان ( محرمانه ) انجام شده ، ریشه و سرچشمه شان « ناهمخوانی جنسی – زناشویی » بوده و هست ، می تواند بسیار مهم و سرنوشت ساز باشد و دختر و پسر را از انگ و دیگر عوارض روانی – اجتماعی « طلاق » نجات دهد. در اجتماع ما ، به دلیل نگرش و دیدگاه های فرهنگی – اجتماعی ، دو نفری که می خواهند یک عمر با دیگری زندگی کنند ، پیش از ازدواج نه تنها آشنایی ضروری و کافی با ویژگی های شخصیتی پیدا و به ویژه پنهان یکدیگر ندارند ، که به ویژه از کنش ها و واکنش ها و اندازه ی توانایی و خواست « جنسی – زناشویی » یکدیگر کاملا بی خبر و نا آگاه هستند. همچنین ، از آن جا که اجتماع ما همواره ، با چشم فرو بستن بر نگرش های ژرف نگرانه و آموزه های واقعیت مدارانه ی اسلامی و شیعی ، بی هیچ دلیل منطقی از سخن گفتن پیرامون کنش ها و واکنش های جنسی – آمیزشی گریزان و هراسان بوده است ، زوج ها در عمل از آموزش و دانش جنسی – زناشویی ضروری و کافی برخوردار نبوده و نیستند. در چنین شرایطی ، سود جستن درمانگر و مشاور دانش آموخته و با تجربه ، از مکتب « فیلم ( سینما ) درمانی » ، در عمل می تواند به خوبی هزینه های فردی ، خانوادگی و اجتماعی « طلاق » را کاهش دهد. به ویژه این که ، دست کم در میهن ما ، هنوز کتابی برای ارزیابی تله ی سترگ و سرنوشت ساز بیشتر پیوندهای زناشویی ، یعنی همان « اندازه ی همتایی و همخوانی شورمندی غریزی - جنسی » ترجمه یا تالیف نشده است.

جالب آن که واژه ی انگلیسی که از سوی کارگردان اندیشه گرا و ژرف نگر فیلم ، وودی آلن ، به عنوان نام فیلم برگزیده شده است ، به دو مفهوم اشاره داشته و دارای دو بار معنایی همزمان است: « امتیاز نهایی » بازیگر پیروز در بازی تنیس و « اندازه ی همتایی » همسران در زندگی و پیمان زناشویی شان. هر چند رویکرد همیشگی وودی آلن در همه ی فیلم هایش نگاه یا نیم نگاهی بردبارانه به شورمندی زیستی ، غریزی و کشش های جنسی – زناشویی بوده و هست ، اما به باور من ، تفاوت و فاصله ی اندازه ی میل ( Desire ) جنسی و سه جزء مهم آن : فراران و سائق ( Drive  ) جنسی ، انگیزش ( موتیویشن ) و سرشت ( تمپرامنت ) و منش ( کاراکتر ) شخصیت - آدمیان در هیچ یک از فیلم های او همانند دو فیلم « امتیاز نهایی » و « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » مورد ارزیابی و بحث قرار نگرفته است. هنرمندی وودی آلن در این دو فیلم آن بوده که در کنار بهره گرفتن از هنرپیشه های زیبا و گیرا ، نگذاشته است تا پیام ضمنی نمایشنامه نویس و کارگردان فیلم گرفتار و دربند پورنوگرافی شود. این گونه است که « امتیاز نهایی » و « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » به ابتذال کشیده نشده و در وادی فرومایگی و یا گیشه گرایی فرو نمی افتد.

 

 ماری آنتوانت

 

داستان زندگی « ماری آنتوانت » ، ملکه ی زیر گیوتین رفته ی انقلاب خونین فرانسه ، بارها از سوی سینماگران گوناگون به تصویر کشیده شده است ، اما آن یکی که در « زوج درمانی » ، « خانواده درمانی » ، « درمان جنسی » و « مشاوره ی پیش از ازدواج » ، کاربرد بالینی دارد ، همانا نسخه ی زیبا ، ارزشمند و روان شناسانه ای ست که از سوی « سوفیا کاپولا » نوشته و ساخته شده است. فیلم آشکارا فرسنگ ها فاصله ی « شخصیتی ( سرشتی و منشی ) » و « جنسی – آمیزشی » میان لویی شانزدهم درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) و ماری آنتوانت نمایشگر ( هیستریونیک ) را نشان می دهد. فیلم « ماری آنتوانت » ، همچون فیلم های « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » ، « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » ، « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « مادام بوواری » ، « پیشنهاد بی شرمانه » و ... ، ضمن نمایاندن واقعیت هایی از علت شناسی « روابط و کشش های فرا ( برون ) زناشویی ( اکسترا مریتال ) » ، گویای هویدای این ضرب المثل واقع بینانه ی ما ایرانیان است که آشکار هشدار داده و هشیار می سازد : « پای مرغت را ببند و همسایه ات را دزد نکن ». افسوس که بسیاری به دلایل شخصیتی ( سرشتی و منشی ) ، انگیزشی ، فراران ( سائق ) زیستی – غریزی جنسی ، کاستی هوش هیجانی ، نداشتن مهارت های زندگی زناشویی و .... این آموزه ی تاریخی و طرحواره ی شناختی جمعی ما ایرانیان را جدی نگرفته و به سادگی بر آن چشم می پوشند.

تماشای فیلم های « ماری آنتوانت » ، « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » و « مادام بوواری » ، لزوم جدی گرفتن انجام مشاوره ی پیش از ازدواج از سوی روانپزشک و روانشناس بالینی ، را پیش چشم بینا و ذهن هشیار هر بیننده ی بی غرضی می نشاند.

آنان که انجام چنین مشاوره های سرنوشت سازی را از سوی روانپزشک و روانشناس بالینی دانش آموخته و زبده ، عبث و بیهوده می انگارند ، در برابر فرجام ناگوار رو به جدایی عاطفی و روابط فرازناشویی ، در ازدواج دختر شاداب و بازیگوش نمایشگر ( هیستریونیک ) با پسر جوان درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) ای که بسیار بیش از پادشاهی فرانسه ، شیفته و دلبسته ی قفل و کلید سازی بوده و هست ، چه پاسخ منطقی می توانند ارائه کنند ؟!؟ افسوس که تنها نما و شمایی کلی از ویژگی های اسکیزوئید – آسپرگر لویی شانزدهم در فیلم سوفیا کاپولا به تصویر کشیده شده است ! هر چند ، این فیلم واقعیت مدار و وفادار به تاریخ ، آن اندازه شیوا و گویا هست که آن همه انگ ننگین و سنگین را از ماری آنتوانت بزداید و دلایل ، ریشه ها و سرچشمه های رویکرد ناگزیرش را نشان دهد. ارزشمندترین ارمغان برای لویی شانزدهم ، قفلی شگفت انگیز و نا آشنا بوده که چندین دهه کسی نتوانسته رمز و راز چگونه باز شدنش را کشف کند. این قفل کهنه و رمز پوشیده ، می توانسته روزها و هفته ها ، از ظهر تا پاسی از شب گذشته ، پادشاه درخودمانده ی فرانسه را در کنار استاد قفل و کلیدسازش ، در اتاق کار خصوصی باز مانده از دوران ولیعهدی به خود مشغول و از همگان و هستی باز دارد !!     

  

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 8 Dec 2009ساعت 11:45  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 

« میل جنسی » ، برداشتی چند بعدی

 

 ( Sexual Desire, a Multi dimentional Concept )

 

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

روانپزشک و سکسولوژیست

 

 

www.iranbod.com

 

 

میل جنسی از دیدگاه روانکاوی

 

فروید میل جنسی را چنین بیان کرده است : « برداشتی از یک برانگیختگی ( تهییج ) پیکری و روانی که سرچشمه ی آن برانگیزاننده ( محرک ) است که در یکی از اعضای پیکر وجود دارد و هدف آن ارضاء و به ثمر رساندن تحریک بدنی و روانی است ». فروید در  نظریه ی « اروس ( غریزه ی زندگی ) » و « تاناتوس ( غریزه ی مرگ ) » خود ، غریزه ی زندگی ( اروس ) را دربردارنده ی « لیبیدو ( زیست مایه ) و ایگو ( خود ) » برشمرد. به باور فروید ، « انگیزش بنیادین  آدمی ، سرشت و ماهیتی جنسی دارد ».

یونگ در بحث « کهن الگو ها » ، به سکس پرداخته و آن را در زیر عنوان همزادان نرینه ( آنیموس ) و مادینه ( آنیما ) بیان کرده و یادآور می شود که اهمیت این دو برای سلامت روان ، در آن است که هر دو باید بیان شوند. یعنی مردان باید ویژگی های زنانه ی خود همچون ملایمت و زنان ویژگی های مردانه ی خود همانند پرخاشگری را در کنار ویژگی های جنس خود بروز دهند.

اریش فروم ، میل جنسی را از نمادهای رشد و تکامل آدمی دانسته و نیاز به ارضای میل جنسی را فرارانی هیجانی زیست شناختی و فیزیولوژیک می شناساند. او میل جنسی را برآمده از غریزه ، یادگیری و فرهنگ می داند.

 

مزلو بیان داشته که میل و تکانش جنسی و عشق گر چه در ماهیت جدا از یکدیگر و قابل تفکیک هستند ، اما مکمل یکدیگر و وابسته به هم هستند. لذات و کامجویی های جنسی نزد آدمیان خودشکوفا ، می تواند پیوستاری از تجربه ای ژرف ، سرشار و شورانگیز از عرفان ، تا بازیگوشی ، سرگرمی و شوخی صرف – به ویژه در موارد دشواری ، خستگی روانی ، افسردگی و اضطراب - داشته باشد. درک ، شعور و شناخت آدمیان خودشکوفا در آمیزش و هماغوشی ، بالاتر و بالنده تر از توده ی اجتماع است. این درک و شعور فراتر از عادی ، بر پایه ی پذیرش سالم خود و دیگران است که در آن هیچ گونه تمایز و تفکیک قطعی بین نقش های جنسی دو جنس نرینه و مادینه وجود ندارد.

پرلز فراران ( سائق ) آدمی را « گشتالت های ناقص ( وضعیت های ناتمام ) » می داند و خاطر نشان می سازد که مهار و سرکوب میل جنسی ، موجب توقف رشد تمایلات و رفتارهای جنسی آدمی ، پیشگیری از رشد و پیدایش هویت کامل و رخ دادن روان نژندی ( نوروز ) ها می شود. از این چشم انداز ، پرلز هویدا و نمایان شدن میل ، اشتیاق و عطش جنسی  را به صورت زهد ، پرهیزگاری ، ریاضت و عبادت های ویژه و گزافه آمیز می شناساند؛ چرا که جوشش های سرکوب و فرونشانده شده ، به سادگی ناپدید نمی شوند.           

 

مفاهیم

 

مفهوم فرویدی لیبیدو:

 

لیبیدو از دیدگاه  فرویدی دارای مفهومی گسترده بوده و به هرگونه تکانه ی لذت بخش که دارای سرچشمه ی جنسی (  Sexual) باشد،  گفته می شود.

فروید واژه ی لیبیدو را نخست برای فهم انرژی جنسی به کار می برد ، اما پس از بازنگری در نظریه ی انگیزش خودش ، لیبیدو را برای همه ی غرایز زندگی بیان کرد.

به همین دلیل ، سود جستن از مفهوم « لیبیدو » در مواردی مانند زیر

  • کنش بخش هایی از پیکر همانند دهان برای ارضای نیازهای نا جنسی همچون تغذیه
  • سود جستن از کنش های جنسی برای نیازهای نا جنسی همانند خشم، قدرت ، تلافی ، انتقام و ...

می تواند در عمل اختصاصی نمودن انگیزه ها و جدا ساختن آن ها را با دشواری روبه رو کند. یونگ برخلاف فروید ، واژه ی « لیبیدو » را به نیروی جنسی محدود نمی کرد ، بلکه آن را انرژی های روانی کلی برمی شمرد. (سادوک و سادوک، 2007، صفحۀ 680).

 

مفهوم فراران ( سائق ) جنسی :

 

فراران جنسی ( Sexual Drive ) عاملی اساسی برای ایجاد انگیزۀ شروع و ادامۀ فعالیت جنسی است که به نحوی تنگاتنگ با هورمون های جنسی ( تستوسترون در آقایان و استروژن و تستوسترون در بانوان) تنظیم می شودد. به بیان دیگر تمایل کلی فرد به کنش جنسی را فراران ( سائق ) جنسی گویند. فراران ( سائق ) جنسی برای بقای گونه ایجاد شده و تابع سطوح هورمون های جنسی است. از آنجا که مردان همواره دارای سطوح بالای تستوسترون بوده و بانوان دارای سطوح متغیر هورمون های جنسی در طول ماه هستند، فراران ( سائق ) جنسی خانم ها تابع نوسانات پریودیک در طول ماه است. ( بامایستر و وُهز، 2007، صفحۀ 857).

 

مفهوم میل جنسی

 

از طرف دیگر میل جنسی ( Sexual Desire )  بیانگر احساس تمایل به سکس است که گاهی – و نه همیشه - با تحریک دستگاه تناسلی همراه است. میل جنسی تجربه ای روانشناختی است که بر خلاف فراران ( سائق ) جنسی وابسته به هورمون ها نیست. میل جنسی هر آدمی ، بازتاب انگیزش ها ، فراران ( سائق ) ها و شخصیت اوست و فقط با دگرگونی های فیزیولوژیک نمی تواند شناسانده شود. ( سادوک و سادوک ، ویراست هشتم ، 2005 ، صفحه ی 1910 )

میل جنسی می تواند با خواطر یا موقعیت های متعددی تحریک گردد که عبارتند از:

·         افکار، احساسات، و خیال پردازی های شهوانی

·         مطالب شهوانی به صورت کتاب، فیلم، و ...

·         محیط های شهوانی

·         و شرایط و تعاملات اجتماعی محرک میل جنسی ( بامایستر و وُهز، 2007، صفحۀ 861).

 

بنابر این برخی مؤلفین، میل جنسی را برایند نیروهایی می دانند که سبب رفتار جنسی یا دوری از آن در ما می شود ( لوین، 2005 ).

 

 میل جنسی ، بازتاب موارد زیر است:

 

•         فراران ( سائق ) های جنسی

 پیش تر بیان شد.

 

•         انگیزش ها

 

زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي مستقلي دارند که آن ها را تبديل به سامانه ی انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. مي توان چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي با کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند؛ به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش ، در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند.

 به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد( سادوک و سادوک ، ویراست هشتم ، 2005 ، صفحه ی 2069 ).

 

 

•       شخصیت

 

شخصیت ، عاملی بسیار مهم و بنیادین است که در اندازه و چگونگی میل جنسی آدمی نقش دارد. « سرشت » زیست بنیاد آدمی – که دست بالا تا دومین سال زندگی استوار و دگرگون نا پذیر می شود – به تنهایی شخصیت آدمی را نمی آفریند. آن چه ما « منش ( کاراکتر ) » می نامیم نیز بخش سترگی از شخصیت را پدید می آورد. رمز و راز شخصیت هر کس را باید در چیستی و چگونگی کنش و واکنش « سرشت » زنتیکی ، مادر زادی و زیست شناختی او با « منش » پرورش پذیر جست و جو نمود. منش به ذهن باز می گردد که هسته ی مفهومی شخصیت است و نا همگونی های آدمیان ، برداشت های از خود و روابط با ابژه ی دلبسته - که بازتاب آماج و ارزش های آن هاست – را در برمی گیرد. به بیان دیگر ، منش آن چیزی ست که هر کس به گونه ای ارادی از خویش نمایان سازد. منش منطق و اراده پذیر است. در حالی که « سرشت » به هیجان های بنیادین همچون ترس و خشم اشاره دارد ، « منش » هیجان های دومین را چون همدلی ، میانه گزینی و خویشتن داری هدف مند ، شکیبایی و حتا در آدمیان پخته و رسیده تر امیدواری ، عشق ورزی و وفاداری را در بر می گیرد.

کانون سامانه ی « سرشت » را در ساختار لیمبیک و استریاتوم مغز ، و جایگاه مغزی « منش » را در لوب گیجگاهی ( تمپورال ) و هیپو کامپوس می دانند. پس « منش » ، هسته ی مفهومی – ادراکی شخصیت ، کارکردهای شناختی بالاتری ، هم چون انگاره ( آبستره ، انتزاع ) های ذهنی ، تفسیر نمادین ( سمبولیک ) ، و برهان ( استدلال ) را در بر دارد. بر هم کنش برداشت های هیجانی سرشت با کارکردهای حافظه ی نمادین و طرحواره های شناختی « منش » به رشد و بالیدگی برداشت درونی شده ی واقع گرایانه ، پخته و رسیده از خویش می انجامد ( سادوک و سادوک ، ویراست هشتم ، 2005 ، صفحه ی 2070 ).

به طور کلی ، صرفنظر از دیگر عوامل موثر در پیدایش میل جنسی ، میل جنسی شخصیت های کلاستر B و نیز وابسته ( دیپندنت ) و افسرده ( دپرسیو ) بالاتر و بیشتر پنداشته می شود. انزوا و کناره جویی شخصیت های کلاستر A ( اسکیزوئید ، اسکیزوتایپال و پارانوئید ) و شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و مشکلات ریشه ای و پایدار شخصیت های وسواسی – جبری و پرخاشگر – منفعل در برقراری روابط صمیمانه ی بین فردی ، در عمل اندازه و شدت کنش ها و پاسخ های جنسی و از جمله میل جنسی آن ها را کاهش می دهد ( بک ، فریمن ، دیویس ، 2004 ).

 

 

 

عشق و میل جنسی

 

« نظریه ی مثلثی عشق » اشترنبرگ

 

 Sternberg در نظریه ی مثلثی اش ، عشق کامل را دربردارنده ی موارد زیر می داند:

  • شور و شوق فیزیکی ( Passion ) ، به عنوان عنصر انگیزشی که بر مبنای سائق های فیزیولوژیک بوده و به مفهوم جاذبۀ فیزیکی و میل جنسی است
  • صمیمیت ( Intimacy ) ، به عنوان مؤلفۀ هیجانی که منجر به احساس همبستگی، گرمی و اعتماد می گردد
  • و تعهد ( Commitment ) ، که عنصری شناختی بوده به مفهوم تصمیم به ماندن با معشوق است

 

وجود یک، دو، یا هرسۀ این مؤلفه ها سبب ایجاد انواع عشق می شودد (پاپالیا و اولدز، 1988، صفحات 651 - 649).

 

برخی مؤلفین معتقدند که تداوم صمیمیت ممکن است منجر به شکل گیری شور فیزیکی گردد ولی وجود شور فیزیکی بدون صمیمیت ، احساسی پر تلاطم بوده ممکنست به همان سرعت ایجاد، از میان رفته یا تبدیل به الگوی پر افت و خیز اعتیاد جنسی گردد (پرکینسون، 1997، صفحات 262 - 261).

 

« نظریه ی یازده گانه ی عشق راستین » بهنام اوحدی

 

با توجه به عدم انتشار متن کامل برگردان کتاب های بیگانه ، و بنابراین ، آشنا نبودن بسیاری از زوج های ایرانی درون میهن با مفهوم واقعی و کاربردی صمیمیت ( Intimacy ) ، و همچنین با درنظر گرفتن وجود تعاریف پر شمار ، متعارض و مغرضانه از عشق های زمینی و آسمانی در فرهنگ ، فلسفه و ادبیات ایران ، برای پیشبرد کار بالینی به ویژه در رابطه با اختلالات فاز نخست چرخه ی جنسی ، یعنی میل جنسی ، دو سالی ست که نظریه ی مثلثی استرنبرگ را بسط داده و با باز کردن مفهوم « صمیمیت » ، آن را به نظریه ی یازده گانه عشق تبدیل ساخته ام.

نظریه ی یازده گانه ، عشق راستین را دربردارنده ی موارد زیر می داند:

•         احترام ( Respect )

•         اعتماد ( Trust )

•         تعهد ( Commitment )

•         صمیمیت و رفاقت ( Intimacy & Friendship )

•         درک و همدلی دوسویه ( Empathy )

•         یاری ، پرستاری و پاسداری ( Help & Care  )

•         بخشش و گذشت ( Forgiveness )

•         ازخودگذشتگی و فداکاری (  Sacrifice )

•         نگاه ، نوازش و بوسه ( Good Warm Look , Touch & Kiss )

•         هوس و شهوت ( Passion )

•         معنویت ( Spirituality  )

صمیمیت را می توان پس از هوس و شهوت جنسی ، هدف مشترک ، اعتماد ، احترام ، و تعهد ، ششمین پایه ی زندگی زناشویی دانست ( اوحدی ، بهنام ، کارگاه های آموزشی سکسولوژی بالینی ، 1387 ).

 

ارتباط سکس و عشق

 

فرد در ارتباط جنسی اجازه می دهد که مورد عشق ورزی قرار گیرد. در این مواقع سکس به عنوان یک کاتالیزور شکل گیری روابط صمیمانه بوده و سکس و عشق سبب ارتقاء یکدیگر می گردند(سادوک و سادوک، 2007، صفحۀ 688).

 

عوامل مؤثر در Desire

 

طبقه بندی عوامل پدیدآورنده ی میل جنسی:

شماری از پیشگامان سکسولوژی مانند هلن کاپلان عوامل محرک میل جنسی را به دو دستۀ سادۀ ذیل تقسیم می نمایند:

  • برونی  : تصویر، صدا، طعم، و بو
  • درونی : افکار و خیال پردازی ها ( باسون، 2005)

 

مهمترین حواس دخیل در ایجاد Desire:

بیشتر ادراک جذابیت جنسی از طریق حواس صورت می گیرد که عبارتند از:

  • بینایی (  دیدن ظاهر فرد )
  • بویایی(  استشمام  pheromones). یکی از دلایل مصرف عطریات می تواند ترغیب فرد به بوییدن عمیق تر و افزایش احتمال تنفس فرومون ها باشد
  • شنوایی(بویژه چگونگی صدا و حرکاتی که در صدای فرد وجود دارند).

(فرهنگ آزاد ویکی پدیا، 2008)

 

برخی عوامل عمومی پدید آورنده ی گیرایی ( جذابیت ) پیکری:

  • نشانه های سلامتی
    • پوست با طراوت
    • قامت کشیده
    • ...
  • تقارن به عنوان عامل باروری بهتر و نماد گذراندن دوره ی بلوغ جنسی بدون بیماری های پیکری
  • اندازه ی چشم
  • نسبت دور کمر به دور باسن
  • میزان لاغری یا چاقی
  • بلندی پیکر ( قد و قامت )
  • شاخص توده ی بدنی
  • نسبت سر به بدن
  • برخورد اجتماعی

 

برگزیدن مردان از سوی زنان، زیر تأثیر توانایی مردان در فراهم آوردن امکانات ، تسهیلات و منابع زندگی قرار می گیرد ، اما  مردان در برگزیدن زنان بیشتر به گیرایی پیکری ( جذابیت فیزیکی ) اهمیت می دهند.

(فرهنگ آزاد ویکی پدیا، 2008)

( دیدوید سی گیری ، ژاکوب ویژیل ، جنیفر بیرد – کریون ، 2004 )

در یک مطالعه ، نمایی از سیمای شماری دانشجو گرد آوری شده و پس از چهره پردازی رایانه ای به شکل افرادی از جنس مخالف در آمده اند. بار دیگر ، همین تصاویر در کنار تصاویر دیگری از افراد جنس مخالف در اختیارشان گذارده شده و از آنان خواسته می شود که جذاب ترین آن ها را برگزینند. دانشجویان اغلب تصویر خودشان را گزارش می نمایند. گمان پژوهشگران بر آن است که دلیل برگزیدن تصاویر مزبور، در شباهت بیشتر آن ها به پدر و مادر خودمان است.

در پژوهش دیگری شماری تی شرت به تن پدران شماری دانشجوی دختر شده و پس از گرد آوری دوباره، از دانشجویان مربوطه خواسته شده که یکی از آنان را برگزینند. با کمال شگفتی دیده شده که آنان با احتمال بیشتری پوشش پدر خودشان را برگزیده اند که احتمالاً به علت باقی ماندن خوشایند بوی والد در آرشیو ناخودآگاه دختران است.

 

http://www.bbc.co.uk/print/science/hottopics/love/print.shtml Retrieved in Nov.18.2004

 

برخی عوامل گیرایی پیکری ( جذابیت فیزیکی ) در مردان:

 

  • فیزیک مردانه
    • کمر باریک ( نسبت کمر به باسن 9/0 )
    • شانۀ پهن
    • بدن و سینه ی عضلانی ( احتمالاً برآمده از تستوسترون است )
    • نیم تنه به شکل V
  • چهره ی مردانه
    • ابروی درشت
    • پیشانی بلند
    • فک پهن
  • قامت راست و قد بلند ( نماد و نشانه ی قدرت و اعتماد به نفس بیشتر است که توانایی حمایت بهتر را می رساند ).

 

برخی عوامل گیرایی پیکری ( جذابیت فیزیکی ) در زنان:

 

  • سلامت جسمانی
  • جوانی( مرتبط با باروری)
    • سن
    • پوست نرم و تمیز
    • چشمان بزرگ
    • موی درخشان
    • تون عضلانی خوب
  • نسبت کمر به باسن 7/0
  • دور قسمت فوقانی بازو
  • شاخص توده ی بدنی
  • تقارن صورت
  • بزرگی سر نسبت به بدن ( ارزش تکاملی )
  • قدی کوتاه تر از خود مرد
    • کامیابی بالاتر همانند آفرینی ( تولید مثل )
    • جوان تر به نظر رسیدن
    • احتمالاً رشد جنسی زود هنگام تر
  • قیافه های آشنا و پروتوتیپیک. این موضوع، متفاوت از پارادوکس Familiarity-Novelty ارائه شده توسط Levine در سال 2003 است که در آن روزمرگی و قابل پیش بینی بودن روابط فیزیکی سبب می گردد که زوجین انگیزه ی کمتری نسبت به آغاز روابط جنسی معمول خویش پیدا کرده و از پدیده های شایع آن تمایل به تازگی و روابط نوپیدای جنسی است (وستهایمر و لوپاتر، 2004، صفحۀ 512)
  • رفتار اجتماعی جذاب
    • اجتماعی و برونگرا بودن
    • شاد بودن
    • اتکاء به نفس (فرهنگ آزاد ویکی پدیا، 2008)

 

تأثیر زبان بدن در درک احساس جاذبه:

تأثیر ادراکات کانال های مختلف حسی برای پدید آوردن حس گیرایی ( جذابیت ) به ترتیب زیر مطرح گردیده اند:

  • 55% از طریق زبان بدن
  • 38% از طریق تون و سرعت صدا
  • و فقط 7% از طریق آنچه که فرد به زبان می آورد ( واژگان ، عبارات و جملات )

 

نکته ی بسیار قابل توجه آن است که زمان طلایی که احساس تمایل به فرد در آن شکل می گیرد ، فقط چیزی بین 90 تا 240 ثانیه است.

http://www.bbc.co.uk/print/science/hottopics/love/print.shtml Retrieved in Nov.18.2004

 

 پس با نشان دادن ۷۰ تصویر گویا به بیان چیستی و چگونگی جایگاه و نقش « زبان بدن » در برانگیختن « میل جنسی » می پردازم:

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 26 Nov 2009ساعت 10:53  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و دوم

 

بینش ، انگیزش ، اراده و ایستادگی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

 

کتاب سیاه ( Black Book )

 

« کتاب سیاه » فیلم خوش ساخت ، گیرا و ماندگار « پل ورهوفمن » هلندی از ارزشمندترین فیلم هایی ست که می توان برای رواندرمانی افراد به شدت افسرده ، نگران و مضطرب از آن سود جست. این فیلم به ویژه ، همانند فیلم « بر باد رفته » ، برای رواندرمانی دختران و زنان دچار اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) همراه با « درماندگی آموخته شده » و « اندیشه های خودکشانه » ، اختلال اضطراب فراگیر ، اختلال سازگاری ، اختلال شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار سودمند و اثرگذار است. فیلم همچون فیلم های « زمستان اورلوگز » و « کاتین » ، رویارویی راستی و درستی با دروغ و دورویی را آشکارا نشان می دهد و نمایان می سازد که چگونه خیانتکاران میهن فروش ، پس از مدتی کامیابی و برخورداری ، در باتلاق بدبختی و تیره روزی گرفتار شده و رسوا و نابود می شوند.

 

شیرهای جوان ( Young Lions )

 

 

شیرهای جوان ، با بازی گیرای مارلون براندو ، از ساخته های قدیمی ای ست که نه فقط در فیلم درمانی فردی ، که در فیلم درمانی جمعی و ملی نیز سودمندی فراوان دارد. فیلم همچون فیلم های « پرش ( جامپ ) » و « آمین » چگونگی رشد خودشیفتگی جمعی و ملی بیمارگونه ی رو به روان پریشی را آشکارا به تصویر می کشد. شکاف و گسست های اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی ، بستر مناسب و خاک حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی بوده و هست. این فیلم به خوبی ، رشد و گسترش اندیشه ها و آرمان های تندروانه و افراطی همچون « نازیسم » را در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست را نشان می دهد که پینه دوز بی اعتبار تابستان و استاد معتبر اما فصلی اسکی ، با کدامین آرزو و رویاها دل به هیتلر و نازیسم می بندد.

فیلم های فراموش ناشدنی فراوانی درباره ی برآمدن پدیده ی اجتماعی – سیاسی « نازیسم » پرداخته اند ، اما کمتر فیلمی همچون « شیرهای جوان » و « پرش ( جامپ ) »  ریشه ها و سرچشمه های آن را مورد واکاوی ، بازنگری و پرسش قرار داده اند. اما این یگانه کاربرد درمانی فیلم « شیرهای جوان » نیست؛ تماشای فراز و فرود زندگی آدمیان در چالش و کشمکش « جبر » و « اختیار » و چگونگی شکل گرفتن سرنوشت آن ها در پرتو این چالش و کشمکش ، بی گمان آموزنده است. آدمی ، موجودی رها از خطا و اشتباه نبوده و نیست.

 اما کاربرد بسیار مهم فیلم « شیرهای جوان » ، که تاکنون از آن ننوشته ام ، سودی ست که می توان از این فیلم در درمان ویژگی های آسیب رسان شخصیت های کلاستر C و D – به ویژه شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) برد. فیلم « شیرهای جوان » درست همانند فیلم تکرار ناشدنی و بی همتای « رگبار » بهرام بیضایی ، می تواند مراجعان و بیماران دچار ویژگی های ژرف و پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر C و D و به ویژه شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) را درباره ی ویژگی ها و اختلال شخصیت خودشان به بینش ( Insight ) رسانده و بدین ترتیب بنیاد نخست را در راستای رواندرمانی ایشان فراهم آورد. فیلم به زیبایی هر چه تمام تر به فروداشت ( تحقیر ) های رایج مردانه در سربازخانه می پردازد و نشان می دهد که چه سان سرباز ریز نقش آمریکایی ، به دلیل ظرافت پیکری و لطافت روحی – روانی و گرایشش به کتاب و ادبیات – برای نمونه ، « اولیس » جیمز جویس – مورد سرزنش ، نکوهش و فروداشت قرار می گیرد تا از کوره در برود و شکیبایی همیشگی اش رو به خشم و ستیز نهد. سرباز لطیف و ظریف خوددار ، خواستار رویارویی در مبارزه ی مشت زنی می شود و هر چند در نخستین دوئل دو نفره ، شکست خورده و سرافکنده می شود ، اما پا پس نمی کشد ، پشتکار می جوید و فنون مشت زنی می آموزد تا در دوئل بعدی ، پیروز و سرافراز حریف توانمند را با شکست بدرقه کرده و آبرو و اعتبار از آن خود سازد. در نماهای پایانی فیلم ، هموست که دوست نام آور و دلاورش را از غرق شدن نجات داده و از مرگ رهایی می بخشد. 

« ایستادگی و خستگی ناپذیری ( پشتکار ) » در راستای دگرگونی ، سومین رکن ضروری برای درمان ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیتی ، پس از به دست آوردن « بینش » و « انگیزه و اراده ی دگرگونی » ، به عنوان دو پشتوانه ی نخست و بنیادین درمان است. اگر « آقای  حکمت » - آن مرد شرم گین ، نیک گفتار ، راست کردار و دوست داشتنی فیلم « رگبار » ، با بازی هنرمندانه و از یاد نرفتنی شادروان « پرویز فنی زاده » -  بهترین و هویدا ترین نما در راستای به بینش رساندن مراجعان و بیماران دچار ویژگی های ژرف و پر رنگ و اختلال شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) بدانیم ، بی گمان فیلم فراموش ناشدنی « شیرهای جوان » را باید فیلمی تمام عیار و یگانه در پدید آوردن « انگیزه » و « ایستادگی » در راستای دگرگونی ویژگی های ژرف و پر رنگ این شخصیت دانست.

 

شرک ( Shrek )

 

کارتون نام آور و دوست داشتنی « شرک » به خوبی می تواند نماد و نمایشگر « پذیرش خویشتن (Self acceptance  ) » باشد. این غول زمخت نازیبای سبزفام اما دلنشین و دوست داشتنی به گونه ای اثرگذار می تواند از سوی روان درمانگر باورمند به مکتب فیلم درمانی برای درمان زخم کهنه ی « پاشنه ی آشیل » مراجعان دچار ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت پرهیز گرا - مردم گریز ( اوویدنت ) به کار گرفته شود. پس از نیرومند سازی « پذیرش خویشتن ( خودپذیری ) » و در فرآیند آموزش « مهارت های زندگی اجتماعی » ، به گونه ی روزافزون و همیشگی باید « بردباری ، شکیبایی و مدارا ( تولرانس ) » مراجع را در « برخوردها و رویارویی ( مواجهه ) های اجتماعی » استوار و پایدار ساخت تا فرد نخست کم کم بیاموزد که خود به آسانی از خود پرسش گری ( انتقاد ) کند و سپس آهسته اما پیوسته بتواند شنیدن و پاسخ گفتن به پرسشگری ها ، خرده گیری ها و موشکافی های دیگران را در زمره ی مهارت هایش در آورد. چرا که در این شخصیت ، حساسیت بیش از اندازه ای به طرد شدن دیده می شود که ممکن است باعث گوشه گیری و انزوای آن ها از جامعه شود. هنگامی که از کسی تقاضایی می کنند و پاسخ رد می شنوند ، از دیگران کناره گیری می کنند و دچار احساس رنجش و دل آزردگی می شوند. در محیط کار اینان اغلب به حرفه های حاشیه ای روی می آورند، پیشرفت چندانی در کار خود نمی کنند و به دنبال اقتدار بیشتری هم نمی روند.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 26 Nov 2009ساعت 10:41  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و یکم

 

چیرگی راستی بر ناراستی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

زمستان اورلوگز (   ( Oorlogs Winter

 

فیلم زمستان اورلوگز ، اثر درخشان و فراموش نشدنی « مارتین کولهوون » ، که بر پایه ی کتاب « ژان ترلو » ساخته شده است ، از بهترین فیلم های در دسترس برای شناخت درمانی فردی مراجعان دچار افسردگی ، نگرانی و اضطراب است. فیلم به کشته شدن پدر خانواده و شهردار شهر در تیرباران تلافی جویانه ی نیروهای اس اس آلمان و آثار و عوارض این رخداد بر پسرک نوجوان ، دختر جوان و مادر خانواده می پردازد. اما این همه ی ماجرا نیست؛ عموی خیانت کار و ناراست مدار خانواده ، مدت هاست که دل به اندیشه های فاشیستی رایش سوم بسته و در ستیز با کمونیزم رو به رشد ، هواداران و اعضای نهضت مقاومت ملی کشورهای اروپایی و شبکه ی نجات خلبانان نیروی هوایی انگلستان را به اس اس و گشتاپو لو می دهد. آن چه که فیلم زمستان اورلوگز را درخشان و فراموش ناشدنی ساخته ، نه نماها و رخدادهای جنگی فیلم ، که سکانس های انسانی و حیوان دوستانه ی آن است. صحنه ی کوشش بی فرجام پسرک در نجات دادن پدر از جوخه ی اعدام و شیون و زاری او در پی در خون غلطیدن پدر ، از نماهای ماندگار فیلم است که می تواند بار و ارزش روان تحلیلی ( روانکاوانه ) فراوان و سرشاری در فرآیند روان درمانی تحلیلی مراجعانی داشته باشد که دچار چالش ، کشمکش و ستیز برآمده از تعارضات پایدار اودیپی با پدر بوده و هستند.

نمایی که در آن پدر ، به یکباره پوست کندن خرگوش را با تیغ به پسر آموزش می دهد و نیز نمایی که پسرک می کوشد برای رهانیدن اسب دوست داشتنی و وفادارش از درد جانکاه خرد شدن ساق پا ، گلوله ای به پیشانی اسب شلیک کند و زاری امانش نمی دهد ، از دیگر داشته ها و درون مایه های سرشار و ارزشمند فیلم هستند.

اما همین پسر که توان کشتن پرنده و پوست کندن از خرگوش را ندارد ، بالاخره در پی فاش شدن راز عموی خیانت کار و میهن فروش ، او را با شلیک گلوله می کشد تا خلبان انگلیسی به یاری خواهرش بگریزد و بار دیگر به جبهه ی جنگ با دشمن مشترک باز گردد.

 فیلم « زمستان اورلوگز » همچون فیلم های « فهرست شیندلر » ، « کتاب سیاه » ، « پیانیست » ، « پسری با پیژامه ی راه راه » ، « زندگی زیباست » و مانند آن از این توان برخوردار است که درست همانند کتاب « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید ، قوت قلب و روحیه دهد که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرساتر از آنان داشته اند ، اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند.

رواندرمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت پسرک فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد.

 

کتاب سیاه ( Black Book )

 

« کتاب سیاه » فیلم خوش ساخت ، گیرا و ماندگار « پل ورهوفمن » هلندی از ارزشمندترین فیلم هایی ست که می توان برای رواندرمانی افراد به شدت افسرده ، نگران و مضطرب از آن سود جست. این فیلم به ویژه ، همانند فیلم « بر باد رفته » ، برای رواندرمانی دختران و زنان دچار اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) همراه با « درماندگی آموخته شده » و « اندیشه های خودکشانه » ، اختلال اضطراب فراگیر ، اختلال سازگاری ، اختلال شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار سودمند و اثرگذار است. فیلم همچون فیلم « زمستان اورلوگز » ، رویارویی راستی و درستی با دروغ و دورویی را آشکارا نشان می دهد و نمایان می سازد که چگونه خیانتکاران میهن فروش ، پس از مدتی کامیابی و برخورداری ، در باتلاق بدبختی و تیره روزی گرفتار شده و رسوا و نابود می شوند.

 

کاتین ( Katyn )

 

فیلم « کاتین » ، اثر تکان دهنده و فراموش ناشدنی « آندرژا واژدی » که بر پایه ی رمان « پس از مرگ » آندری مولارزیک ساخته شده است ، نیز همچون فیلم های « زمستان اورلوگز » و « کتاب سیاه » ، به رویارویی راستی با ناراستی می پردازد و نشان می دهد که ابر تیره ی نیرنگ و دروغ ، آن اندازه دیرپا و ماندگار نیست که همواره خورشید راستی و درستی را بپوشاند. فیلم « کاتین ( KATYN ) » به جنایت واقعی کشتار دسته جمعی بیست هزار نفر افسر جزء و ارشد و حتا ژنرال های اسیر شده ی ارتش لهستان از سوی ارتش سرخ روسیه شوروی در سال ۱۹۴۰ در جنگل اشغالی کاتین لهستان می پردازد.

آن چه در نخستین ماه های جنگ جهانی دوم و نیز در واپسین ماه های آن بر سر مردم لهستان به ویژه « ورشو » رفت ، از تیره ترین تراژدی های تاریخ است. شوروی ( روسیه ) استالینیستی با کشتار ناجوانمردانه ی افسران و سرداران بی گناه و دربند ارتش لهستان ماه های آغازین جنگ لهستان را منکوب کرد و سپس در واپسین ماه های جنگ جهانی دوم ، به رغم کلی وعده و امید ، نهضت مقاومت ملی مردم ورشو را بدون مهمات و تسلیحات در برابر نیروهای ارتش و سپاه اس اس پیشوا تنها گذاشت تا همه ی دلاوران میهن دسته جمعی کشته شوند.

استالین ، که در وحشی گری و چپاول و کشتار دست هیتلر را از پشت بسته بود ، با این دو راهبرد ناجوانمردانه ، لهستان از راد مردان دلاور و میهن پرست تهی ساخت تا ساده و آسان در پی به عقب راندن نیروهای ارتش و سپاه اس اس آلمان نازی بتواند این موقعیت استراتژیک و ژئوپولیتیک را فرو بلعیده و برای همیشه - بدون وجود هیچ گونه اعتراض و مقاومت مسلحانه ی زیر زمینی و حتا مدنی - از آن خود نماید.

فیلم آشکارا نشان می دهد که چه گونه سامانه ی اطلاعاتی – امنیتی حزب کمونیست شوروی با یاری خودفروختگان حزب کمونیست لهستان اشغالی ، چندین دهه کوشش داشتند تا به مردم بقبولانند که این کشتار جنایتکارانه ، نه از سوی نیروهای امنیتی ارتش سرخ روسیه ی شوروی در سال 1940 ، که به دست سپاه اس اس آلمان در 1943 انجام شده است. شکستن سنگ قبرهایی که تاریخ 1940 را حک شده بر خود داشتند ، کوچک ترین راهکار آنان بوده است. با فروپاشی رژیم کمونیستی شوروی و خودفروشان وابسته بدان در لهستان ، خورشید حقیقت از پس ابرهای گذرا برون آمد و راستی بر ناراستی چیره و فراگیر شد. هر چند دهه ها پیش از آن هم ، مردمان لهستان برون از خانه و کنج آشیانه ، حقیقت را زیر لب زمزمه کرده و یادآور می شدند. نماهای مربوط به کشتار بی رحمانه و ناانسانی افسران و سرداران دربند ، آیینه ی درخشان و فراموش ناشدنی از خوی وحشی آدمی ست. 

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت 3:5  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی ام

 

 

گرفتار گرداب خودشیفتگی 

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

شیرهای جوان ( Young Lions )

 

 

شیرهای جوان ، با بازی گیرای مارلون براندو ، از ساخته های قدیمی ای ست که نه فقط در فیلم درمانی فردی ، که در فیلم درمانی جمعی و ملی نیز سودمندی فراوان دارد. فیلم همچون فیلم های « پرش ( جامپ ) » و « آمین » رشد خودشیفتگی جمعی و ملی بیمارگونه ی رو به روان پریشی را آشکارا به تصویر می کشد. شکاف و گسست های اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی ، بستر مناسب و خاک حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی بوده و هست. این فیلم به خوبی ، چگونگی رشد و گسترش اندیشه ها و آرمان های تندروانه و افراطی همچون « نازیسم » را در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست می پردازد و نشان می دهد که پینه دوز بی اعتبار تابستان و استاد معتبر اما فصلی اسکی ، با کدامین آرزو و رویاها دل به هیتلر و نازیسم می بندد و تا پاسی مانده به واپسین هنگام های زندگانی اش ، دست از جان فشانی و فداکاری در راستای ایدئولوژی مسخره اما منتشر شده بر نمی دارد. فیلم از کوهستان های آلمان به کویر صحرای آفریقا می رود و کمی آن سوتر از اردوگاه های « کشتار صنعتی » برآمده از نژاد برتر با مرگ دور از انتظار قهرمان پیش تر دل باخته و هم اکنون دست شسته از ایدئولوژی نازیسم پایان می یابد.

« شیرهای جوان » به خوبی نشان می دهد که چه گونه اندیشه و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نخست توده های جوانان پر شور و احساساتی درگیر فقر اقتصادی و فروداشت اجتماعی را در بر می گیرد تا اینان ساده دلانه ، به آیین و اندیشه ی نو برآمده ی « نازیسم و نژاد برتر » باور آورند و در راه مثلا برآمده شدن آرزوهای آن چنانی ابرمرد اهورایی از دیرباز وعده داده شده شان – هیتلر – دست از جان بشویند. فیلم های فراموش ناشدنی فراوانی درباره ی برآمدن پدیده ی اجتماعی – سیاسی « نازیسم » پرداخته اند ، اما کمتر فیلمی همچون « شیرهای جوان » و « پرش ( جامپ ) »  ریشه ها و سرچشمه های آن را مورد واکاوی ، بازنگری و پرسش قرار داده اند.  آن چنان که فیلم هایی همانند « نبرد اوکیناوا » و « نامه هایی از آیووجیما » به دستاورد سیاه و برآمد ناگوار بلندپروازی های خودبزرگ بینانه و خودشیفته وار دولتمردان و امپراتور ژاپن می پردازند و به کنجکاوی و ژرف نگری درباره ی چیستی و چگونگی زاده شدن ، رشد ، پرورش و گسترش این گونه اندیشه ها نمی پردازند.

 

پیروزی اراده ( Triumph of the Will )

 

بی گمان ، فیلم مستند اما سفارشی « پیروزی ( سرفرازی ) اراده » ساخته ی ماندگار و تاریخی خانم « لنی ریفنشتال » - که به جشن ها و آیین های خودشیفته وار کنگره ی سوم حزب نازی و قدرت گیری جاه طلبانه ی هیتلر می پردازد – نمونه ی بی همتایی برای فیلم درمانی گروهی ، بلکه « فیلم درمانی ملی و فرا ملی ( بین المللی ) » است؛ البته چنان چه پس از آن ، فیلم فراموش ناشدنی « سقوط » ساخته ی اولیور هیرش بیگل - به عنوان فرجام ناخوشایند این خودشیفتگی روان پریشانه - نیز دیده شود. فیلم « پیروزی ( سرفرازی ) اراده »  آشکارا خروش و جوشش پسرکان نوخاسته و کوشش و پویش دخترکان نوباوه ی آلمانی را در راستای زنده کردن دوباره ی آلمانی سرفراز و توانمند نشان داده و رژه ی صلح جویانه و آبادانی گستر سربازان آلمانی را ، نه تفنگ بر دوش که « بیل بر دوش » ، برای همیشه در تاریخ ثبت نموده و ماندگار می سازد. به باور من ، گیرا ترین و نامیرا ترین نمای فیلم ، سکانس در پی رژه ی « بیل بر دوش » سربازان آلمانی ست که با فریاد نفر به نفر سربازان آلمانی همراه می شود. غریوی که در سال 1932 – درست هفت سال پیش از یورش وحشیانه ی سپاهیان آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دهشتناک دوم – سر به آسمان می کشد که : « از کوه به کوه ، از دشت به دشت ، از صحرا تا دریا ، پیاده با پا ، بیل بر دوش خواهیم شتافت و درخت شکوفایی و آبادانی ، صلح و دوستی ، برابری و برادری را در سراسر آلمان و اروپا خواهیم نشاند ».

 

سقوط ( Downfall )

 

 

پوچ بودن درون مایه ی آرمان ها و اندیشه های حکومتی به ظاهر نجات دهنده و رهایی بخش را به خوبی می توان در فیلم های « سقوط » و « والکری » به تماشا نشست. « سقوط  » بر پایه ی اسناد و دست نوشته ها و کتابی مستدل به نام « زیر زمین » ، رخدادهای دوازده روز پایانی و بدبختی و درماندگی منتهی به خودکشی فرومایه ی پیشوای آتشین گفتار و آهنین کردار آلمان را در پناه گاه زیرزمینی اش در برلین به تصویر کشیده است. نماهایی که پیشتر به گونه ای دیگر ، برای دیکتاتور سرمست فرانسه ، در فیلم « دزیره » پیش چشم و ذهن دوستداران سینما و تاریخ نشسته بود. تماشای هشیارانه و ژرف اندیشانه ی فیلم هایی همچون « سقوط » ، « دزیره » و مانند آن ، افزون بر اصلاح و ارتقای « بینش » مراجعان درباره ی فرجام ناخوشایند خودشیفتگی های روان پریشانه ی آدمیان ، این توان را دارد که به گونه ای کارآمد طرحواره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان خودشیفته را به چالش کشیده و پندار ها و باورهای جادویی کوذکانه ی ایشان را زیر پرسش برد؛ شاید سرنوشتی جز فرو افتادن و گرفتار آمدن در گرداب جاه جویی های خودبینانه و نادوراندیشانه پیدا کنند.

 

پاتون ( Patton )

 

فیلم « پاتون » ، بخشی از زندگی و کامیابی های فرازجویانه ی ژنرال پاتون آمریکایی در برابر نیروهای دفاعی آلمان نازی را به تصویر می کشد. فیلم به رخداهای ماه های پایانی جنگ جهانی دوم و رویکردها و کردارهای خودشیفته وار این ژنرال سرسخت و دلیر آمریکایی می پردازد که بالاخره همین رویکردها و کردارهای نارسی سیستیک ، درست در همان روزهای سرفرازی و پیروزی ، به برکناری او از فرماندهی لشکر پیاده ی زرهی آمریکا و فرمان بازگشتش به ایالات متحده می انجامد.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 12 Nov 2009ساعت 12:24  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و نهم

 

 

وسواس و سرخوشی به مثابه ی فشار خون

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

به همان خوبی که پیش میاد

 

 از فیلم دوست داشتنی و زیبای « به همان خوبی که پیش میاد ( As Good As it Gets ) » با بازی هنرمندانه و فراموش نشدنی جک نیکلسون و جولیا رابرتز در روند مشاوره و درمان مراجعان و بیماران دچار اختلال اضطرابی وسواسی – جبری ( اندیشه ای - کنشی ) سود فراوان می توان جست. در این فیلم دلنشین و ماندگار ، جک نیکلسون هنرمندانه نقش یک مرد ناخوشایند و چندش آور را بازی می کند که به هیچ وجه نمی خواهد کنش های وسواسی – جبری اش را درباره ی پاک کردن و چیدن با سر و صدای فراوان بشقاب و کارد و چنگال ، پیش از خوردن غذا کنار بگذارد. با این فیلم به خوبی می توان به بیماران دچار وسواس های پاکی - نجسی و اجبارهای شست و شو و بازبینی چندباره ی در پی آن ، و همچنین دیگر وسواس ها ( نظم و ترتیب ، شک و بازبینی ، شمارش ، و .... ) نشان داد که چه گونه این گونه کردار آنان می تواند مردمان پیرامون شان را آزار داده و از ایشان دور و بی زار سازد. هر چند برخی از بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری ، برهمکنشی واژگون داشته و از تماشای این فیلم ابراز ناخوشایندی می کنند که تصویری که جک نیکلسون در این فیلم از یک آدم وسواسی به نمایش گذاشته ، نا واقعی و گزافه آمیز بوده است. این فیلم ، با توانمندی و شایستگی ویژه ای می تواند « قضاوت » و « بینش » بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری در محور یک و نیز آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری در محور دو را دگرگون ساخته و ارتقا بخشد. بدین ترتیب ، اراده و انگیزه ی لازم برای دگرگون ساختن شیوه ی اندیشه و رفتار در زندگی روزمره پدید می آید.

 

هوانورد

 

نخستین سود درمانی فیلم هوانورد ( Aviator ) با بازی زیبا و گیرای لئوناردو دی کاپریو در نقش هوارد هیوز ، نابغه ی تاریخ صنعت هوانوردی جهان ، کاربرد آن در شناخت درمانی و رفتار درمانی بیماران دچار اختلالات وسواسی – جبری محور یک و نیز وسواس های شخصیتی محور دو  است. این فیلم و فیلم « به همان خوبی که پیش میاد » توانسته اند یک زبان مشترک بین درمانگران و مشاوران از یک سو و مراجعان و بیماران وسواسی شان در سوی دیگر پدید بیاورند.

سود دوم درمانی این فیلم ، در رابطه با اختلالات خلق دوقطبی و به ویژه اختلال خلق ادواری ( چرخه ای ) یا سیکلوتایمی است. مردمانی که در دست یافتن به نماها ، نشانه ها ، و ریشه های مشکلات شان ناتوان یا دارای دشواری هستند ، می توانند به گونه ای آسان آن ها را در کاراکترهای فیم بر روی پرده ی سینما یا تلویزیون خانگی بیابند و قضاوت و بینش خود را بالاتر ببرند. از این دیدگاه ، فیلم « هوانورد » به گونه ای کارآمد می تواند نکته های مورد بحث و قابل چالش و کشمکش درباره ی اختلالات خلق دو قطبی خفیف و به ویژه اختلال خلق ادواری ( سیکلوتایمیا ) را در کنار اختلالات وسواسی – جبری برجسته و نمایان ساخته ، به بیماران و مراجعان روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، روان پرستاران و مددکاران این شانس و فرصت را بدهند که از آن چیزهایی سخن بر زبان آورند که پیش از این برای مراجع و بیمار چندان آشکار ، رو و لمس شدنی نبوده است. همچنین فیلم به خوبی مراجعان و بیماران را در رابطه با « رسیدن به بینش (Insight  ) »  لازم و کافی درباره ی ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیتی کلاستر B  ، به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) شان ، یاری دهد؛ امری که بی گمان برای پدید آوردن انگیزه و اراده ی آغاز و قاطعیت در ادامه ی درمان اهمیت چشمگیر دارد.

سومین سود مهمی که می توان از فیلم درمانی با فیلم « هوانورد » به چنگ آورد ، « انگ ( استیگما ) زدایی » از اختلالات ( بیماری های ) روانی و پدید آوردن « فرهنگ پذیرش و پشتیبانی از بیمار روانی » است ؛ درست همانند فیلم ماندگار « ذهن زیبا ( Beautiful Mind  ) » که به زندگی پر افت و خیز « پروفسور جان نش » - ریاضی دان برجسته ی آمریکایی و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال 1994 – می پردازد و فیلم فراموش ناشدنی « قلم پرها ( Quills ) » که زندگی پر فراز و فرود و آفرینندگی در عین نابهنجاری « مارکی دو ساد » نویسنده و هنرمند سادیستیک ، هنجارستیز و عرف گریز پایان سده ی هجدهم و آستانه ی سده ی نوزدهم میلادی را به تصویر می کشد. فیلم « هوانورد » نیز ، با نشان دادن زندگی سرشار از هیاهوی « هوارد هیوز » ، در انگ زدایی از بیماران دچار اختلالات وسواسی ذهنی و عملی و نیز اختلالات خلق دو قطبی خفیف ( سیکلوتایمیا ) کارآمدی فراوان دارد و جنبه های خلاقانه و نوآورانه ی آدمیان دچار وسواس ، سیکلوتایمیا و دیگر اختلالات روانی را آشکارا به نمایش می گذارد. این دستاورد فیلم های « هوانورد » ، « قلم پرها » و « ذهن زیبا » ، ارمغان سترگی در عرصه ی روان پزشکی ، روان شناسی و مشاوره ، به ویژه درباره ی مراجعان و بیماران پیوستار ( طیف ) اختلالات دو قطبی ، وسواسی – جبری و روان پریشی هاست. تماشای این فیلم آشکارا می تواند مردمان را به این باور برساند که اختلالات ( بیماری های ) روانی همانند و همگون بیماری های پیکری هستند. از این چشم انداز ، به ویژه « وسواس » و نیز « سرخوشی ( شادمانی و سرور ) » را می توان درست همانند و همسان « فشار خون » به مراجع و بیمار نمایاند و شناساند. فشار خونی که اندازه ی نرمال آن ، موجب زندگی و سازندگی ست و افزایش و کاهش بیش از حساب و کتابش ، باعث مشکل و از کار افتادگی خواهد شد.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 14:21  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و هشتم

 

 

سور بر سریر گهواره ، نه بر سر گور !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

فانی و آلکساندر

 

از فیلم « فانی و آلکساندر » برگمان ، بر پایه ی رواندرمانی شناختی – رفتاری می توان سود درمانی جست. بارها در جلسات فیلم درمانی شناختی – رفتاری با مراجع و بیمار بدین جا رسیده ام که آیا می توان پیام این فیلم را در این عبارت گزیده ساخت که : « آدمی همواره با درد و گریه و مویه و ناله زاده شده و در بیشتر موارد با درد و گریه و مویه و ناله از دنیا می رود؛ در میان این دو رخداد دردآلود و مویه آمیز ، فرصت اندک و شتابان از دست رونده ای هست که می توان با هوشیاری و دوراندیشی آمیخته به طنز و مزاح آن را به شور و شوق و شوخی و خنده گذراند » ؟ نماهای سرد و یخ زندگی ناگوار دو کودک بی پناه در کاخ نفرت برانگیز ناپدری روحانی ، سایه ای چیره بر داستان فیلم دارند. هراس منحصر به این نماهای فراموش ناشدنی نیست؛ در کنجکاوی شبانه میان صورتک های سمسار یهودی نیز تکرار می شود؛ کنجکاوی ای که او را ساده دلانه به سوی پسرک روان پریش و دربند دارای گرایش های نابهنجار می کشاند. « فانی و آلکساندر » بر مدار نوستالژي می چرخد. چیرگی بار گران نوستالژیک فیلم ، سرچشمه و مایه ی کاربردهای درمانی آن نیست. درون مایه ی بالینی و بهبود دهنده ی فیلم در داستان کلی فیلم و به ویژه سکانس زیبا و گیرای پایان فیلم و سخن رانی مهمانی خانوادگی ست که بر سریر گهواره ی نوزاده شدگان خاندان پیشتر از هم فروپاشیده ، از سوی شوخ طبع خوشگذران خانواده ، در ستایش و پاسداشت لحظه لحظه ی زندگی زودگذر و بی تکرار ایراد می شود. مدت هاست که پیام کلی فیلم را این چنین برای مراجعان و بیمارانم چکیده می سازم : « زمانه به مزاح بگذران و زیاده اندوه مجوی ، که پایان شب سیه ، سپید است » !

به سبب چیرگی گران نوستالژی در فیلم « فانی و آلکساندر » - که من آن را « مهمانی موزون رنگ ها » می نامم – بد نیست که کوته وار به نوستالژی بپردازم. نوستالژی ( Nostalgia ) ، که در شخصیت های مختل و نیز پر رنگ کلاستر D ، C و A ، به ویژه افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) و بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و نیز میان سالگی و سالمندی شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) دیده می شود ، از دو واژه ی يوناني ساخته شده است:  « Nostos » به معني بازگشت به خانه و « Algia »  به معني « درد » . نوستالژي – درد بازگشت - را می توان گونه ای از دلتنگي که برخاسته از دوري طولاني از زادگاه است ، تعريف کرد؛ يک احساس دروني تلخ و شيرين به اشيا ، اشخاص و ایستار هاي گذشته و از دست رفته. نوستالژي ، دلتنگي شديد براي زادگاه و اجزای ریز و درشت آن ، به ویژه در روزگار کهن تر کودکی و نوجوانی است. نخستين بار يک پزشک سوئيسي به نام « ژوهانس هوفر » در مقاله اي که براي توصيف حالات روحي – روانی دو بيمار منتشر کرد، اين واژه را آفرید و به کار برد. اين مقاله دقيقا در تاريخ 22 ژوئن 1688 نوشته شده است. يکي از بيماران دکتر هوفر، دانشجويي از شهر از شهر « برن » بود که به « بازل » آمده بود و بيمار ديگر اين پزشک يک پیشخدمت بود. هر دوي اينان پس از بازگشت نزد خانواده های شان بهبودی کامل پیدا کردند. شاید بنا بر دسته بندی نوین روانپزشکي امروز، بتوان مشکل اين بيماران را « اختلال سازگاری ( انطباقي ) » برشمرد.
گرچه نوستالژي نخست واژه ای پزشکي بود ، ولي به زودي مورد توجه فيلسوفان ، ادیبان و هنرمندان قرار گرفت. هالر مقاله اي درباره ی نوستالژی در دانشنامه ی دیبرات نوشت. روسو شرح داد که چگونه يک ملودي مي تواند به گونه ای همه گير برانگيزاننده ی ميل شديد بازگشت و نوستالژي شود. کانت بیان داشت که نوستالژي يک بيماري ناشي از تبعيد نيست ، بلکه فقر مسبب آن است و دارايي و موفقيت هاي اجتماعي مي تواند آن را از بين ببرد. بی گمان کانت با تماشای « فانی و آلکساندر » دیدگاهش را دگرگون می ساخت. يک سده پس از انتشار مقاله ی  « دکتر هوفر »، بين سال هاي 1789 تا 1815،  شمار مهاجران و سربازان دور از وطن و بيماراني که در ان هنگام برای شان « بيماري نوستالژي » تشخيص داده شده بود ،  چند برابر شد. اما در اين زمان پزشکان و به ویژه پزشکان ارتش ، به آزمودگی باليني بيشتري دست پيدا کرده بوند. آن ها بنا بر تجربه ، آموخته بودند که چگونه اين اختلال را تشخيص دهند و آن را با رواندرماني مهار کنند. در آن هنگام ، چنین می اندیشیدند که سود جستن از دارو سودمندی برای « بیماری نوستالژی » ندارد. « دکتر بارون پرسي »، در مقاله ای در این باره نوشته است : « درمان بيماري نوستالژی بايد روحي – روانی و نه دارويي باشد ». پس از سال 1830، شیوه و کارکرد تشخیصی و درمانی پزشکان تفاوت بسيار یافت. آن ها براي تشخيص و درمان بيماري ها از آسيب شناسي و کشف ميکروارگانيسم هاي پدید آورنده ی بيماري ها سود می جستند. اما بی گمان نه کالبدشکافی پس از مرگ ، نه ميکروسکوپ و نه هیچ ابزار پاراکلینیکی دیگری نمي توانست کمکي به تشخيص و درمان بيماري افرادی کند که « وسواس فکري » ژرف و سترگی براي بازگشت به رخدادهای گذشته و زادگاه داشتند.
با گذشت 50 سال ، واژه ی نوستالژي از متون پزشکي ناپديد شد و ديگر براي توصيف اختلالات روحی – روانی بيماران به کار برده نشد. درست در همين هنگام واژه ی نوستالژی آهسته اما پیوسته گام به دنياي ادبيات گذاشت. نوستالژي در ادبيات ، دیگر يک بيماري نبود ، بلکه گونه ای جوشش و لبریز شدن احساسات رمانتيک در رابطه با اندوه « دير زاده شدن » بود. در زبان ادبي  دوره ی رمانتيک در فرانسه ، نوستالژی در آثار  هوگو، بالزاک و بودلر پیدا و پنهان پیش چشم و ذهن می نشیند. هوگو به آن به مثابه ی « درد سوزان دوري از وطن » می نگرد. بودلر آن را برابر با « اشتياق براي چيزهاي از دست رفته » برمی شمرد و سارتر آن را « در حسرت يا اشتياق هيچ بودن » می داند. در آغاز سده ی بيستم نوستالژي از يک سو ، معناي  « بي وطني جغرافيايي آدمی » پیدا می کند. مارسل پروست در رمان « در جستجوي زمان از دست رفته » شرح می دهد که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشيدن چاي و نوشيدني ، به ياد گذشته و دوران کودکي خوش ، شیرین و دوست داشتنی اش مي افتد که در ان يک کودک خوشبخت بود و نه يک مرد بزرگسال بي زار از دنيا ! شواهد نوستالژي برانگيخته شده از منظره ها، طعم ها و بوهاي يادآورکننده کودکي را فراوان می توان در رمان ها و خودنوشت های نويسندگان گوناگون پیدا کرد. لرد بايرون درباره ی نوستالژی چنین می نویسد: « اوقات خوش گذشته؛ همه ی اوقاتي که قديمي شوند، خوب هستند ! » آلبر کامو هم دیدگاهی این گونه دارد : « کساني که براي اوقات خوش گذشته، مويه مي کنند، به چيزهايي که دوست دارند دست يابند ، اشاره مي کنند و نمي توانند احساس بدبختي شان را تسکين دهند و یا خاموش سازند. »

از « فانی و آلکساندر » در ساختار فیلم درمانی شناختی – رفتاری ، می توان سودی همراستا و همانند فیلم هایی همچون « همشهری کین » ، « سوته دلان » ، « زوربای یونانی » ، « اشک ها و لبخندها » ، « برباد رفته » ، « کازابلانکا » ، « دفترچه ی سیاه » ، « پیانیست » ، « زمستان اورلوگز » ، « پرسپولیس » ، « زندگی زیباست » و .... جست. سکانس نغز و آموزنده  ی واپسین « فانی و آلکساندر » را زندگی کنیم. سکانسی که مدت هاست پیام گیرایش را این گونه برای مراجع و بیمارم گزیده می سازم : « سورها را نه بر سر گورها ، که بر سریر گهواره ها باید بر پا و پاس داشت » !!   

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 29 Oct 2009ساعت 13:53  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و هفتم

 

 

نسخه ای برای اپیدمی بحران هویت

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دفترچه ی سیاه ( Black Book )

 

سودی که بر پایه ی روان درمانی شناختی – رفتاری از این فیلم می توان جست ، درست همانند بهره ای ست که می توان از فیلم های « بر باد رفته » ، « اشک ها و لبخند ها » و « پرسپولیس » برد. از همه ی این فیلم ها می توان در شناساندن نقش و جایگاه ویژه ی « کوشش » و « پشتکار » در زندگی و لزوم جدی گرفتن عنصر « اختیار » از سوی مراجع در رخدادهای ناگوار فردی ، اجتماعی ، ملی و بین المللی سودی فراوان و بی همتا برد. فیلم به هوشمندی های شبانه روزی دختری می پردازد که بی هیچ گناه ، همه ی خانواده ، بستگان و دوستان و آشنایانش از سوی نیروهای وجدان گریز اس اس در جریان جنگ جهانی دوم کشته می شوند و او تک و تنها زنده می ماند تا به یاری « هوش » و « پشتکار » خودش ، نه تنها از دام ها و مهلکه ها رهایی یابد ، بلکه دیگران را نیز نجات دهد. فیلم به ویژه برای دختران هرگز ازدواج نکرده و زنان جوان بیوه و مطلقه که باید بار زندگی شان را تک و تنها و بدون پشتیبان طی سال ها و دهه ها به دوش بکشند ، بسیار آموزنده و انگیزه دهنده است. اینان به خوبی و در چهارچوب روان درمانی شناختی – رفتاری می توانند یک رشته الگوهای احساسی ، اندیشه ای و رفتاری با فیلم برقرار ساخته و با این الگوها همذات پنداری کرده و یا از آن ها الهام گیرند و به برطرف شدن مشکلات شان طی زندگی نه چندان آسان پیش روی شان ، در پرتو « هوش مندی » ، « فرصت شناسی » و « پشتکار » امیدوار شوند. بر این بنیاد ، فیلم های بالا می توانند به ویژه برای رفتار درمانی شناختی بیماران دچار اختلال و مراجعان دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت های کلاستر C – به ویژه شخصیت های « وابسته – منفعل ( دیپندنت ) » و « پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) » - و شخصیت های « افسرده – منتقد ( دپرسیو ) » ، « پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) » ، « نمایشگر ( هیستریونیک ) » و « مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » سودمند و اثر گذار واقع شوند.

 

کازابلانکا ( Casablanca )

 

از فیلم دوست داشتنی و هرگز فراموش ناشدنی « کازابلانکا » افزون بر نشان دادن نقش و جایگاه « واقعیت پذیری » ، « سازگاری » ، « هوش مندی » و « پشتکار » در زندگی روزمره ، سودی دیگر هم می توان درست همانند « بر باد رفته » و « دایی جان ناپلئون » جست که همانا شناساندن لزوم جدی گرفتن « اعتماد به نفس ، قاطعیت و جرات مندی جنسی – زناشویی » برای مردان است. کوشش در همانندسازی با نگاه ها ، ژست ها و کردارهای « ریک » ، « رت باتلر » و « اسدالله میرزا » ، به ویژه می تواند برای مردان نرم ، ظریف و لطیف برخوردار از چیرگی اجزای « آنیمایی » بر عناصر « آنیموسی » ، مردان درگیر ترس و هراس ( فوبیا ) و وسواس های فکری و رفتاری جنسی – زناشویی ( وسواس نخست نسل سوخته ی این روزهای ما ) ، و مردان دچار اختلال و ویژگی های پر رنگ شخصیت های کلاستر A و C  و به ویژه « پرهیز گرا – مردم گریز » ، « وابسته – منفعل ( دیپندنت ) » ، « منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) » ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) و همچنین « افسرده – منتقد ( دپرسیو ) » و « پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) » و نیز مردان مختل رشد یافته در سامانه ی آموزشی - پرورشی و تربیتی سخت گیرانه و متعصب نسبت به موضوعات جنسی – زناشویی ، اثربخشی و دگرگون سازی ای بی همتا و سرنوشت ساز داشته باشد.

 

 عامل هملیگ ( Hemlig Agent )

 

از این فیلم درست همانند فیلم های « نبرد بریتانیا » ، « نبرد اوکیناوا » ، « پلی در دور دست » ، « گرگ های دریا » ، « توپ های ناواران » ، « قلعه ی عقاب ها » ، « خیابان هانوور » ، « معجزه در سنت آنا » ، « نجات سرجوخه رایان » ، « رمز ( باد ) گویان » ، « ما سرباز بودیم » ، « پرچم های پدران مان » ، « نامه هایی از آیووجیما » ، « شیرهای جوان » ، « میهن پرست ( پاتریوت ) » ، « سقوط هیتلر » ، « پسران پرواز » ، « بارون سرخ » ، « دیده بان » ، « مهاجر » و بسیاری دیگر از فیلم های تاریخ سینمای جنگی واقع نگر جهان می توان به خوبی برای نشان دادن و آموختن لزوم پای بندی به میهن دوستی و منافع ملی و فداکاری ، از خود گذشتگی ، آزادگی و دلاوری برای سر افرازی میهن سود جست. چنین کاربردی به ویژه در کشورهایی که دچار و گرفتار همه گیری ( اپیدمی ) « بحران هویت ( Identity Crisis ) » و دستاورد و برآمد طبیعی آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » با نماهایی همچون « ویران گری ( وندالیزم ) » ، « بخل ، کینه توزی و ستیزه جویی » ، « پندارها و کردارهای جامعه ستیزانه و خود شیفته وار » هستند ، می تواند بسیار سرنوشت ساز باشد. این فیلم ها برای سرزمین و میهن ما نیز که « شغاد » ها و « افشین » ها ، همواره در درازای تاریخ پر فراز و فرود و گزند و آفت مان ، پاشنه ی آشیلش بوده اند ، اثر گذار و پند آموز باشند.

 

 

آمین ( Amen )

 

این ساخته ی به یاد ماندنی « کوستا گاوراس » ، به راستی در نشان دادن لزوم جدی گرفتن « آزادگی » ، « راست مداری » و « ندای وجدان » در پرتو « معنویت » بسیار ارزشمند و بی همتاست. فیلم به ماجرای واقعی شیمی دان مسیحیت مدار و افسر ارشد مذهبی سپاه ویژه ی نیروی اس اس رایش سوم می پردازد که وظیفه ی انسانی و الهی خود را در افشای جنایت های دهشت ناک ضد بشری سرداران و افسران نظام دیکتاتوری هیتلری نزد کلیسا و واتیکان می بیند و در این راه معنویت مدارانه ، همه ی وعده های آن چنانی قدرت و ثروت مآبانه ی مادی و دنیوی پیش رویش را نادیده می گیرد. لزوم « پاسخ گو بودن به وجدان و پروردگار » آموزه ی مهم ، بی همتا و سرنوشت ساز این فیلم ، به ویژه برای جوامع دچار و گرفتار  همه گیری ( اپیدمی ) « بحران هویت ( Identity Crisis ) »  و رقابت شرافت گریزانه در « گرداب شهوت قدرت و ثروت » است.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009ساعت 6:52  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 

« او کام گرفت از من و آرام نشسته

   من تازه به وجد آمده ، او خسته ی خسته !

  من تشنه تر از تشنه ، و او سیرتر از سیر

 پیمانه ی من خورده و پیمانه شکسته !! »

                             ( رابعه بنت کعب قزداری بلخی )

 

 

« زن کز بر مرد بی رضا برخیزد

  بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد »

                          ( گلستان سعدی ) 

 

 

ریزش ( انزال ) زودرس

 

 

ریزش ( انزال ) زودرس مردان در ایران ، پیامدهای بسیار ناگوار فردی ، خانوادگی و اجتماعی - از افسردگی ، اضطراب ، ترس ، وسواس ، سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر ، محرک و الکل ، تا برقراری روابط فرا زناشویی از سوی همسر ( زن ) و درخواست جدایی و طلاق او دارد.

این در حالی ست که با چهار تا هشت جلسه دارو درمانی و رفتار درمانی شناختی ( در راستای آموزش و آگاهی رسانی جنسی - زناشویی و از بین بردن و اصلاح خطاهای شناختی ، باورهای بنیادین و طرح واره های شناختی ) ، با اندکی کوشش و پشتکار ، این مشکل بسیار آسان تر از آن چه مراجع می پندارد ، بر طرف می شود. 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 13 Oct 2009ساعت 12:42  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

با فناوری روز همگام و همراه شدن لزومن همواره دستاورد نیکویی در پی نخواهد داشت !

با خرید تلویزیون ال سی دی ۴۶ اینچ ، در سومین سالگرد پیمان زناشویی مان ، پا به دنیای دیگری نهادیم. برای من و همسرم ، « تاریکخانه » دوست داشتنی و « کاخ شکوه مند تنهایی » مان بدون دی وی دی معنا و مفهومی نداشته و ندارد.

مدت ها بود که می خواستیم ال سی دی مناسب و خوشایندی بخریم ، اما کیفیت چشمگیر تلویزیون ۲۱ اینچ پاناسونیک ژاپنی که داشتم و هم چنین بی پولی پدید آمده از سفرهای خارجی دو سال و ارتقای متراژ و سبک و کلاس آپارتمان مان ، مانعی جدی بود. بگذریم که من نیز همانند پدر و پدربزرگ های ارجمندم ، راحت دل از اشیای قدیمی و کهنه نمی کنم و آن ها را برای سالیان سال نگاه می دارم و از همان ها سود می جویم.

نمونه اش همین تلفن همراهی که در دوم تیرماه ۱۳۸۴ ، در سفر به اسپهان ، ۴۰۰ هزار تومن برایش پول پرداختم و امروز کسی آن را شاید بیش از ۴۰ هزار تومن هم نخرد. اما خوب من هنوز یه جورایی آن را دوست دارم. خاطرات فراوانی از همراهی های این گوشی و کارت حافظه ی آن دارم. چه سفرها که من و این گوشی هر ۵ شنبه از تهران به اسپهان برای دیدار یار نداشتیم !

بالاخره ، درست یک هفته پیش از سفر به اوکراین ، ال سی دی ۴۶ اینچ سونی را خریدم و به خانه آوردم. سینما به خانه آمد. اگر پولش را داشتم ۵۶ اینچ می خریدم. بگذریم که ال سی دی ۵۶ اینچی ، آپارتمانی دست کم ۳۶۰ و نه ۱۶۰ متری می طلبد !! 

مهمان عزیز وارد کاشانه ام شد ، اما مرا تا اندازه ی فراوانی از « یار غار و همدم همیشگی » تاریک خانه ام : « سریال دایی جان ناپلئون » جدا ساخت. گناه از بی وفایی من نیست. اشکال از کیفیت پایین نسخه های دایی جان ناپلئون موجود در بازار است. من سه ورژن از دایی جان ناپلئون را دارم اما هیچ یک ، کیفیت مناسب و مطلوبی برای به تماشا نشستن در ال سی دی ۴۶ اینچ را ندارند.

تا اطلاع ثانوی مجبورم دل بریده از اجتماع ، دل خوش به چند ده فیلم تاریخ جنگ جهانی نخست و دومی که از اوکراین برای خودم سوغات آوردم ، بمانم. اما دل نگرانی برای « مونس ماندگار ، یار غار و همدم همیشگی ام » ادامه دارد. ای کاش « مهمان عزیز » و  « مونس مریض » با هم کنار آمده ، سازگار می شدند. افسوس که نسخه ی اصلی « دایی جان ناپلئون » از چنگ آنان که می توانند کیفیتش را ارتقا بخشند ، بسیار دور و در بند است. این گوهر تا کی باید در فراموشخانه ی صدا و سیما گرفتار باشد ؟!؟

   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 10 Oct 2009ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

زن ایرانی و مدرنیته ( تجدد )

 

 

مدرنیزم ( نو گرایی ) ، لیبرالیزم ( آزادی گرایی ) ، رشنالیزم ( خرد گرایی ) ، ایندیویجوالیزم ( فردیت گرایی ) ، هدونیزم ( لذت گرایی ) ، سکولاریزم ( حاکمیت این دنیایی ) و سکشوالیزم ( جنسیت گرایی ) ، 7 جزء و جلوه ی مدرنیته در ایران هستند که روند نخستین دگرگونی دیجیتال تاریخ در این سرزمین را بی بازگشت و شکست ناپذیر ساخته اند؛ چه نادانند آنان که گمان می برند که با دروغ ، نیرنگ ، خشونت و پرخاش می توانند فرجام را دگرگون سازند !

 

 

زنان ایرانی در راه مدرنیته ( تجدد )

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت 13:3  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود !

........

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چه گونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد ؟

              ( فروغ فرخزاد ، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد )

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 9:52  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

در میان امواج خروشان و سهمگین « نیرنگ » ، « دروغ » و « رذالت » ، به دنبال تکه الوار « انسانیت » ، « راستی » و «شرافت » گشتن ، چه اندازه دشوار و هراس انگیز است !!

                              ( بهنام اوحدی ، ۲۱ شهریور ۱۳۸۸ ) 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 8:47  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

کاش همیشه می شد از واقعیت های ناگوار ، به فیلم ، کتاب ، موسیقی ، نقاشی ، هنر و طبیعت پناه برد.

روزهای سهمگین سرنوشت سازی رویاروی ایران و ایرانیان است.

تنها در دامان پر مهر پروردگار می توان امید ، ایمنی و آرامش جست. هنگام آن است که برای سلامت و  سربلندی  میهن و تن درستی و شادمانی هم میهنان مان نیایش کنیم...

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت 4:44  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

تلنگری بهنگام بر حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

ماه ها بود شاید پس از فیلم « ماهی ها عاشق می شوند » که دیگر برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم. برای کدامین فیلم باید می رفتم؟ نسخه ی اصلی « خون بازی » و « سنتوری » را ترجیح دادم در سینمای خانگی ام ببینم. برای تماشای کدامین فیلم باید به سینما می رفتم ؟؟ برای تماشای فیلم هایی که فرسنگ ها از فیلم فارسی های درجه دو و سه دوران پیش از انقلاب ، فرومایه تر و آبکی ترند ؟؟؟ برای سینمایی که بسیار بیش از آن که « ارشادی » باشد ، « آبگوشتی » بوده است؟!؟

بی هیچ شک و تردیدی ، کارنامه ی سینمایی چهار سال گذشته مان « آبگوشتی » بوده است؛ آبگوشتی که یک دوجین نیمه بازیگر بزک کرده ی نر و ماده ، ادویه و آب و رنگ آن ، و چربی و نمکش ، مزه پرانی های کهنه و نخ نما شده و لودگی های لوس و مسخره ی محمدرضا شریفی نیا و اکبر عبدی  بوده است.

ماه ها بود که پس از « نوستالژیک سفره ای و تا اندازه ای حزب بازی » دکتر علی رفیعی ، برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم تا « درباره ی الی » که شاید برای رهایی از زیر بار رخدادهای تلخ و ناگوار خرداد و تیر در سینمای کم پارکینگ پردیس ملت به تماشایش نشستم. از فیلم « تهران دیگر انار ندارد » مسعود بخشی بسیار شنیده بودم. فرصت و فراغتی دست داد تا آن را با آوای دو رگه ی فراموش ناشدنی « نصرت الله کریمی » به تماشا بنشینم.

شگفت این که فیلم دو سال پیش ساخته شده اما درست در هنگامه ی بالا گرفتن ستیز تاریخی سنت و مدرنیته در این سرزمین به نمایش سپرده می شود. فیلم را در واپسین روزهای تیر ماه در سینما آزادی تماشا کردم. صحن سینما خود صحنه ای دیگر بود؛ با سکانس هایی که با آه هایی سنگین که از ژرفای دل برون می آمد و لبخندهایی که توان خنده نمی جست. « تهران دیگر انار ندارد » تنها مستندی مزاح آمیز و طنز گونه درباره ی کلان شهر شتابان رشد یافته ای به نام تهران نیست؛ گزیده مقاله ای تصویری و شفاهی از تاریخ معاصر ایران و چگونگی گذار شاه نشین این سرزمین از « سنت » به « مدرنیته » است. فیلم بیشتر از آن که دستمایه ی طنز داشته باشد ، درون مایه ی تاریخی دارد ، البته با نگاهی نوستالژیک به ورود مدرنیته به تهران و جلوه های سیاه و سپید نخستین آن؛ گر چه این مایه های نوستالژیک مورد ستایش ، آگاهانه و هشیارانه با رندی و زرنگی در پستوی دکان طنز و مزاح پنهان شده است. اما آن گاه که با برون آمدن آدمیان از سالن سینما ، با گذشت ساعت ها ، پرده ی پستو از پیش ذهن و اندیشه کنار می رود ، آن چه در ضمیر ناخودآگاه و نیمه خودآگاه و حافظه ی درازمدت و میان مدت نقش می بندد ، همان درون مایه ی « تاریخ مدرنتیه » در ایران و نگاه نوستالژیک حسرت آمیز بدان است.

گام های شتابان و نادوراندیشانه ی گذار از سنت به مدرنیته در ایران ، هر چند در فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با آوای به ظاهر کمیک « بابا کرم دوسم داری و دوست دارم » و « پرسون پرسون ، لرزون لرزون اومدم دم خونه تون » همراه می شوند ، اما تمرکز بر این نماها و به ویژه نمای بارها تکرار شونده ی تصنیف قدیمی « بابا کرم » هویدا می سازد ، که نگاه بیش از آن ریشخند آمیز باشد ، حسرت انگیز است.

از فرازهای درخشان « پاسداشت مدرنیته » در ایران نشان دادن ساخت و بازگشایی تونل کندوان ، پل ورسک و راه آهن ، و گوشزد کردن این واقعیت است که هزینه ی این تونل ، همچون راه آهن سراسری و پل ورسک ، نه از درآمد سرشار و بی حساب کتاب میلیارد دلاری نفت ، که از « ده شاهی » مالیات قند و شکر فراهم شده است. دیگر فراز چشمگیر این پاسداشت در نمای سوخت گیری غرور آمیز سه گانه ی هوایی بوئینگ - بوئینگ – بمب افکن نیروی هوایی در مراسم رژه ی کنار برج آزادی ست.

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » به ظاهر همه چیز را به ریشخند و طنز و مزاح گرفته است ، اما در نگاهی ژرف تر فیلمی ست که با یاری جستن از همین تیزهوشی ، از سوراخ سنبه های الک مجوز صدا و سیما و مرکز سینمای تجربی بیرون پریده است تا پاسداشت و ستایشی حسرت آمیز بر « تاریخ مدرنیته » در ایران باشد. از این رو این فیلم ، از آن دسته فیلم هایی است که باید آن را دو بار – به فاصله ی دست کم یکی دو ماه – به تماشا نشست و در این فرجه و فاصله درباره ی آن ژرف و جدی اندیشید.

« تهران دیگر انار ندارد » تراژدی آغاز مدرنیته و عصر جدید در ایران است؛ آیینه ای ست روبه روی ما که چیستی و چرایی امروزمان را در آن نمایان ببینیم و راز شکست « گام های شتابان اما نادوراندیشانه ی مدرنیته در ایران » دریابیم. مدرنیته ای که هر چند با ساخت و سازهای عمرانی خردمندانه و کارخانه سازی های صنعتی دوراندیشانه همراه بود ، اما از بنیان های فلسفی ، سیاسی ، جامعه شناختی و روان شناختی لازم برخوردار نبود و اجتماعی پوک و بی اعتماد را بادکنک وار ، سرشار از سرگرمی و رفاه مادی کرد. رفاه شتاب زده ای که ظرفیت شایسته اش فراهم نشده بود. مگر بادکنک همین گونه نمی ترکد ؟؟

فیلم در توصیف این فرو افتادن ، به دنبال نمای سوخت گیری سه گانه ی هواپیماهای نیروی هوایی ارتش بزرگ ارتشداران ( !! ) ، صف های دراز سوخت ستاندن دبه به دبه و پیت به پیت پشت دکان نفت فروشی و کشتار ناسالم کنار کوی و برزن را نشان می دهد تا « ظرفیت » آدمیان و شایستگی و بایستگی شان را نشان دهد.

« تهران دیگر انار ندارد » را باید جدی گرفت؛ چرا که از بیخ و بنیان فیلمی جدی ست. فیلم هست و فیلم نیست ؛ چرا که فیلم مان نمی کند. « تهران دیگر انار ندارد » ، بیش از آن که فیلمی مستند و سینمایی باشد ، یک نوشتار تصویری ست. مقاله ای ست که به جای آن که روی کاغذ پرینت و چاپ شود ، بر چرخ آپارات می چرخد و بر پرده ی سینما می نشیند. مقاله ای مفصل در قواره ی کتاب رقعی دویس صفحه ای ست که در سه پرده به نمایش گذاشته می شود: قاجار ، پهلوی و انقلاب شکوهمند اسلامی. این کتاب را در شکل و شمایل دی وی دی باید به چنگ آورد و در کتابخانه ، فرخنده و ارجمند نشاند و برای فرزندان و نوادگان به یادگار گذاشت تا تلنگری همیشگی بر ذهن و اندیشه شان باشد که فراموش نکنند که « ما چه گونه ما شدیم » !!

سازنده با رندی و دوراندیشی ، که از هوشمندی و هنگام شناسی اش سرچشمه می گیرد ، به کنایه عنوان مفصل و مزاح آلود « یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی » را بر آن نهاده است که در واقع مصداق عینی این پند تاریخی به ایرانیان است که :

« رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز                               تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی »

 

آری ، مسعود بخشی با تیزبینی و دوراندیشی ، هشیارانه ، رو به طنز و مزاح و مسخرگی و مطربی آورده است و بساط ساخت و نمایش فیلم را بر « تخته حوض » استوار داشته است تا پرده ها را در درازمدت و میان مدت و نه همان هنگام نمایش فیلم ، از پیش چشمان کم سو و اذهان کند حافظه بر دارد و گام های به دشواری برداشته شده تا همین مدرنیته ی کج و کوله ی کنونی مان را گوشزد کند.

از این رو فیلم « تهران دیگر انار ندارد » بیشتر به کاریکاتوری تصویری شبیه می شود که به گونه ای موزائیسمی و وصله پینه ، بی هیچ روال و قاعده ی تعریف شده ، از این گوشه ی تهران به آن گوشه می پرد و در این پر کشیدن های کوتاه و بلند می کوشد تا ما را با « واقعیت » دیروز و امروزمان آشنا سازد ، شاید دگرگونی ای پدیدار شود و راه گریز و چاره ای برای آینده ی مبهم مان گشوده شود. آینده ای که می تواند با زمین لرزه ای هفت ریشتری کن فیکون شود. واقعیتی که در نمایش « صنعت مسخره ی مونتاژی خودروی ملی » مان هویدا می شود و تصنیفی شایسته تر و بایسته تر از « ماشین مشدی ممدلی ، نه بوق داره ، نه صندلی – صندلیاش فنر داره ، نشستنش خطر داره » نمی یابد.

« تهران دیگر انار ندارد » ، شرح داستان پر اشک و آه و داغ و درفش و خون و جون گذار ایران زمین از « سنت به مدرنیته » است. گذاری که هر گاه ایرانیان عزم جزم کرده و اندیشه را راسخ و استوار داشته اند تا شتابان آن را پشت سر بگذارند ، دستی به تردستی از آرنج بیگانه اما آستین خودگانه ی « هم میهن نادان » یا « میهن فروش خائن » ، پیدا و پنهان ، بیرون جسته و راه به سد و سنگلاخ بسته و رهروان باز داشته و فرسوده ساخته است.

و این همان راز نمای مکرر پنبه زنی ست که با کمان حلاجی اش ، نزدیک از متروی مدرن مان نشسته و در گذار تاریخی ، پیش چشم و ذهن مان ، پشت سر هم و خستگی ناپذیر پنبه ی مدرنیته ای که برایش تهدیدی ویرانگر و نابودکننده است را می زند تا ما را به زور هم که شده در سودای شخصی اش در باز به مدرنیته همراه و همسفر سازد. جای شکرش باقی ست که به همین پنبه زنی بسنده کرده و مطابق مد زمانه به چماق زنی پر فشار بر فرق سر روی نمی آورد !!!

« تهران دیگر انار ندارد » در عین نگاه انتقادی که به « تهران امروز » دارد ، دچار دیدگاهی ستایشگر و نوستالژیک به « طهران کهن » نمی شود. آن چنان که راوی شیرین بیان فیلم این نماهای فیلم – نصرت الله کریمی دلبندمان – به نقل از « آثار البلاد » می گوید : «  مردم طهران قدیم در سرداب هایی زندگی می کردند که شبیه لانه ی مورچه گان بود؛ طهران چند محله داشت که هر یک با دیگری در جنگ و ستیز بود؛ حرفه ی طهرانی ها خلاف کاری بود و فرمانروا فقط دل خوش بود که مردم خراج گزار پادشاه هستند... » روای ادامه می دهد که « روستای طهران در شمال ری را آغامحمدخان قاجار صرفا برای نزدیکی به ایلش در ترکمن صحرا و مقابله با دشمن قدیمی و سرسختش روسیه به عنوان پایتخت انتخاب کرد » و اضافه می کند که « مردم طهران آدم هایی عامی و بی سواد و ساده لوح بودند. مالاریا ، سیاه زخم ، تراخم ، کچلی ، حصبه ، وبا ، طاعون ، شپش و سوزاک و سفلیس بیداد می کرد و آب آشامیدنی سالم در طهران نبود. » سپس از زنان و مسائل و مشکلات فراوان آن ها – با نگاهی به حرمسرای ناصرالدین شاهی – ، رواج فقر ، فاصله ی طبقاتی و اپیدمی اعتیاد به تریاک و منقل و وافور سخن بر زبان می راند.

اما کارگردان در نقد تهران امروز نیز اصلا و ابدا پا را پس نمی کشد و کنایه های مکرر و پر و پیمانه ای همچون « رواج گوسفند پروری در تهران این روزها و فزونی شمار گوسفندان در آن » را با بانگ بلند و بی هیچ پرده پوشی عنوان می کند. مسعود بخشی همچنین به رواج « ریا » و ترویج « تظاهر » سخت می تازد و کوشش محض رضای خدای برخی نابه کاران نیرنگ باز و دروغ گو را رسوا می سازد که بامدادان در یک نهاد دولتی ، با تسبیح و پرونده در دست ، علاوه بر انجام وظیفه ی اداری ، در ساعات غیر اداری ، محض رضای خدا در جنوب شهر تهران مسکن ارزان و در شمال شهر تهران ، برای رضای بعضی از بندگان خدا آپارتمان های ششصد متری می سازند !

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با وجود طنز سرشارش ، گویای تراژدی از دست دادن فرصت ها برای دست یافتن به ایرانی نو و پیشرو است. تهران از این دیدگاه ، مشتی نمونه ی خروار سرزمین پهناور ایران است. هر چند این فیلم می توانست خوش ساخت تر و حتا مزاح آلود تر از این باشد ، اما آیینه ی گیرا و گویایی برای نشان دادن « تضادها و تعارض ها » ی اجتماع در حال گذار ما ایرانیان است. گذاری که از پیش از مشروطه تاکنون قربانیان فراوان بر دار و داغ و درفش و زندان ستانده و می ستاند. گذاری که با وجود یک سده رویارویی هواداران دو جبهه ، هنوز به ستیز و گریز می انجامد.

شاید از همین روست که حدیث مکرر زلزله ی تهران به میان می آید ، شاید در پس این پرده قدر زندگی بی ثبات و زودگذرمان درک و دانسته شود و دو سوی جبهه ی ستیز « سنت مداران » و « مدرنیته گرایان » در پای سفره ی آش آشتی کنان گرد هم آیند و کینه توزی کنار گذارند.

در آنارشیزم تصویری عامدانه ی فیلم " مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی « تهران دیگر انار ندارد » " ، مرثیه سرایی تاریخی با موضع گیری اجتماعی به هم آمیخته شده است تا فیلم برای سلایق و علایق گوناگون گیرایی داشته باشد تا گریبان شان در گیشه گرفتار شود. فیلم آشکارا « هیاهوی بسیار برای هیچ » را به تصویر کشیده است. من فیلم « تهران دیگر انار ندارد » را بیش از آن که تجربی بدانم ، « تلنگری بهنگام بر حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان » می دانم تا از یاد نبریم که چه بوده ایم و چه گونه با چه دردها ، دشواری ها ، ازخودگذشتگی ها و فداکاری هایی چه شده ایم و راه را چه گونه باید طی کنیم تا چه بشویم. « تهران دیگر انار ندارد » را باید ژرف نگرانه دید. دست کم دو بار ؛ هر چند بیش از این نیز می توان.  

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت 4:9  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

پیشگفتاری بر کارگاه آموزشی « کتاب درمانی »

 

 

عشق به کتاب ، از نخستین عشق ها و دلبستگی هایم ، پس از عشق به آدمیان ، آسمان ، آب ، گیاهان و جانوران ، موسیقی ، تلویزیون و سینما بوده است.

 سال هاست  که کتاب درمانی را برای مراجعانم آغاز کرده ام. بسیار پیش تر از فیلم درمانی ، موسیقی درمانی ، بولینگ درمانی ، رقص درمانی ، یوگا درمانی و درمان با حیوانات و گیاهان آپارتمانی؛ حتا پیش از آن که گام به دوره ی دستیاری ( رزیدنتی ) تخصصی روان پزشکی در بیمارستان روزبه دانشگاه علوم پزشکی تهران گذارم. اما همیشه منتظر آن هنگامی بودم که با بازگشایی مطب شخصی خودم ، بتوانم واحد « کتاب درمانی » را در آن جا پایه گذاری کنم. اکنون و پس از گذشت یازده سال از دوران طبابتم ، کامیاب شدم تا به این آرزوی دیرینه ی خود دست یابم.

بیش از یکصد عنوان کتاب « روان شناسی و روان پزشکی به بیان ساده برای همگان » - که از سوی ناشران گوناگون منتشر شده است - را برای مراجعان مطبم در دسترس قرار داده ام تا آنان در این وانفسای ترافیک و بی وقتی تهران بزرگ ، مجبور به رفتن به خیابان انقلاب و میدان ولی عصر و زیر پل کریم خان نشوند. هر بار که می پرسیدم که چه اندازه از فلان کتاب توصیه شده را خوانده اند ، بهانه می آوردند که هنوز نتوانسته اند یا وقت نکرده اند برای فراهم کردن کتاب ها به خیابان انقلاب بروند !

گاهی راست می گفتند و گاهی بهانه می آوردند. به هر حال ، کتاب خریداری نمی شد ، تا چه رسد به آن که خوانده شود.

اکنون و برای همگان – ونه فقط مراجعان روان پزشکی ، زوج درمانی ، خانواده درمانی و یا سکسولوژی من – مجموعه ای از بهترین کتاب های روان شناسی و روان پزشکی عمومی در مطب من در دسترس همگان قرار گرفته است. به خود می بالم که عشق دیرین من به کتاب بدان انجامیده است که بخش ولو کوچکی از مطبم ، به واحد « کتاب درمانی » ای شایسته و بایسته تبدیل شده است.

کم کم و هر از چند گاهی خواهم کوشید که هر یک از کتاب های این مجموعه را در بخش های « کتاب خانه » و « کتاب درمانی » فهرست عناوین آرشیو موضوعی وبلاگم معرفی کنم ، اما اکنون فقط به آوردن نام کتاب و نام ناشر آن بسنده می کنم. البته بیش از هفتاد عنوان کتاب به زودی به این مجموعه افزوده می شود که در فهرست بعدی ( دوم ) درج خواهم کرد.

مراجعه برای خرید این کتاب ها ، آزاد است. به امید آن روز که پروردگار بخشنده ی مهربانم یاری ام کند تا بتوانم کتاب فروشی ای با نام انتشارت مان - « صادق هدایت » - در یکی از دکان های کنار پیاده رو مجتمع مطبم – ساختمان صورتی – پدید آورم. کتاب فروشی ای که فقط منحصر به کتاب های روان شناسی و روان پزشکی نباشد و ادبیات و تاریخ و هنر و اندیشه و ..... را هم در بر بگیرد. برای آن هنگام لحظه شماری می کنم.

فهرست ( نخست ) نام و عنوان کتاب های قابل خرید از واحد « کتاب درمانی » کلینیک  دکتر بهنام اوحدی و انتشارات صادق هدایت :

1-      تمایلات و رفتارهای جنسی انسان ( انتشارات صادق هدایت )

2-      احساسات و پاسخ های جنسی انسان ( انتشارات صادق هدایت )

3-      پنج گفتار در بیان روانکاوی ( انتشارات صادق هدایت )

4-      روان شناسی اینترنت ( انتشارات صادق هدایت )

5-      مهارت های زناشویی ( انتشارات کتابکده دانشگاهی )

6-      چگونه اعتماد به نفس کودکان را تقویت کنیم ( نشر بهمن )

7-      آنچه زنان می خواهند مردان بدانند ( نشر معیار )

8-      رویارویی با افراد ناهنجار ( نشر اوحدی )

9-      عشق ، ازدواج و ارتباط جنسی ( نشر اوحدی )

10-  روابط مخرب ( نشر اوحدی )

11-  غلبه بر خشم ( نشر اوحدی )

12-  چرا مردها هرگز به یاد نمی آورند و زنان هرگز نمی بخشند ( نشر اوحدی )

13-  عادت ها از تو می گویند ( نشر حوض نقره )

14-  رهایی از ترس ( نشر پیک بهار )

15-  دوست بدارید اما لوس نکنید ( نشر پیک بهار )

16-  مهر طلبی ( نشر پیک بهار )

17-  درمان احساسات ( آشیانه کتاب )

18-  شوهر تنبل ( نشر پیک بهار )

19-  بازسازی روابط زناشویی ( نشر فرادیدنگار )

20-  الیام دل های شکسته ( نشر فرادیدنگار )

21-  به بچه ها چه بگوییم ( نشر مروارید )

22-  ازدواج موفق ( نشر مروارید )

23-  هنر درمان ( نشر کاروان )  { کتابی تخصصی و بسیار سودمند برای روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران ، که آن را نه برای عموم که برای شاگردان کلاس های آموزشی تخصصی کلینیک فراهم آورده ام }

24-   درمان شناختی – رفتاری اختلالات جنسی ( نشر پیک فرهنگ ) {  کتابی تخصصی و بسیار سودمند برای روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران ، که آن را نه برای عموم که برای شاگردان کلاس های آموزشی تخصصی کلینیک فراهم آورده ام }

25-   فنون شناخت درمانی ( نشر دانژه ) {  کتابی تخصصی و بسیار سودمند برای روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران ، که آن را نه برای عموم که برای شاگردان کلاس های آموزشی تخصصی کلینیک فراهم آورده ام }

26-   پنج زبان عشق : راه حل های عاشقانه ( نشر ویدا )

27-  چگونه با کودکم رفتار کنم ؟ ( نشر مروارید )

28-  مردان مریخی ، زنان ونوسی ( نشر ذهن آویز )

29-   لحظه های واقعی ( نشر معیار )

30-  رازهایی درباره ی زنان ( نشر نسل نواندیش )

31-  آیا تو آن گمشده ام هستی ؟ ( نشر نسل نواندیش )

32-  رازهایی درباره ی عشق ( نشر نسل نواندیش )

33-  1001 پرسش که می بایست قبل از ازدواج به آن پاسخ داد ( نشر نسل نواندیش )

34-  به آن مرد تلفن نکن ( نسل نواندیش )

35-  آنچه زنان و مردان نمی دانند ( نشر نسل نواندیش )

36-  پسران مریخی ، دختران ونوسی ( نشر نسل نواندیش )

37-  از باربارا بپرسید ( نشر نسل نواندیش )

38-  هنر گفتگو با هر کس ، در هر جا ( نشر نسل نواندیش )

39-  مسیری به سوی شادمانی ( نشر نسل نواندیش )

40-  رازهایی درباره مردان ( نشر نسل نواندیش )

41-  لحظه های ناب و حقیقی ( نشر نسل نواندیش )

42-  عزت نفس داری ؟ ( نشر نسل نواندیش )

43-  روانشناسی عزت نفس ( نشر نخستین )

44-  من می توانم قلب شکسته شما را التیام بخشم ( نشر سیمای دانش )

45-  سرزنش نکنید ، عشق بورزید ( نشر نسل نواندیش )

46-  نقش قیافه ظاهری در روابط عاطفی و اجتماعی ( نشر نسل نواندیش )

47-  ذهنیت تان را تغییر دهید تا زندگی تان تغییر کند ( نشر نسل نواندیش )

48-  نیازهای مردان ، نیازهای زنان ( نشر نسل نواندیش )

49-  بازگشت به عشق ( نشر نسل نواندیش )

50-  قوانین روابط موفق ( نشر نسل نواندیش )

51-  راز سازگاری در زندگی زناشویی ( نشر نسل نواندیش )

52-  زن ، مرد ، ارتباط ( نشر دایره )

53-  رازهایی درباره زندگی که هر زنی باید بداند ( نشر معیار )

54-  عشق هرگز کافی نیست ( نشر ذهن آویز )

55-  راه نفوذ بر دلها ( نشر ذهن آویز )

56-  مادر و پسر ( نشر بهمن )

57-  پدر و دختر ( نشر بهمن )

58-  پدر و مادر و فرزند دوره خردسالی و ابتدایی ( نشر بهمن )

59-  پدر و مادر و فرزند دوره دبیرستان و پس از آن ( نشر بهمن )

60-  مادر و دختر ( نشر بهمن )

61-  راه غلبه بر وسواس های جبری ( نشر فردوس )

62-  غلبه بر وسواس ( نشر رشد )

63-   آشنایی با مهارت های زندگی ( نشر درسا اندیش )

64-  مرا نمی فهمی ( نشر دایره )

65-  استرس خوب / بد / زشت ( نشر دایره )

66-  روان شناسی افسردگی ( نشر دایره )

67-  هر فکری را زیاد جدی نگیر ( نشر هیرمند )

68-  چگونه حرف بزنیم تا نوجوانها گوش بدهند و ... ( نشر مهر )

69-  از مردها چه می دانی ؟ ( نشر مهر )

70-  سوگ کودکان ( نشر پوینده )

71-  کمک ! من عاشق یک خودشیفته هستم ( نشر پوینده )

72-  شخصیت عصبی زمانه ما ( نشر بهجت )

73-  اراده کافی نیست ( نشر بهجت )

74-  عصبیت و رشد آدمی ( نشر بهجت )

75-  دشواریهای گفتگو ( نشر پیکان )

76-  پیوند زناشویی تان را محکم کنید ( نشر دنیس )

77-  زندگی یعنی گفت و گوی صمیمانه و بدون خشونت ( نشر ذهن آویز )

78-  زندگی یعنی آشتی کردن با خود و دیگران ( نشر آسیم )

79-  زوج درمانی ( نشر آسیم ) { کتابی نیمه تخصصی و بسیار سودمند برای روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران ، که آن را نه برای عموم که برای شاگردان کلاس های آموزشی تخصصی کلینیک فراهم آورده ام }

80-  زندگی خردمندانه ( نشر آسیم )

81-  هفت اصل اخلاقی برای موفقیت در ازدواج ( نشر آسیم )

82-  زندگی یعنی ساختن کاشانه ای گرم و صمیمی ( نشر ذهن آویز )

83-  رازهای مردان ( نشر آسیم )

84-  مهارت های زندگی ( نشر ذهن آویز )

85-  چگونه با هر کسی صحبت کنیم ( نشر ذهن آویز )

86-  وقتی اضطراب حمله می کند ( نشر ذهن آویز )

87-  نجات رابطه ( نشر ذهن آویز )

88-  هفت اشتباه بزرگ پدر و مادر ( ذهن آویز )

89-  رهایی از استرس ( نشر آسیم )

90-  روش های پیشرفته روابط زناشویی ( نشر علمی )

91-  بخشودن ( نشر درسا )

92-  طرز فکر معتاددار ( نشر بیطرفان )

93-  دوازده گام ترک عادت های ناپسند ( نشر بیطرفان )

94-   روش برخورد با افراد تندخو ( نشر درسا )

95-  دیگر هیچ کس نمی تواند مرا نادیده بگیرد ( نشر آفرینش )

96-  اختلالات اضطرابی ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

97-  آشنایی با بیماریهای روانی ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

98-  درباره افسردگی  ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

99-  آشنایی با استرس ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

100- سلامت روان  ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

101- جدایی و طلاق والدین ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

102- مرگ والدین ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

103- آشنایی با اختلال بیش فعالی کودکان و بزرگسالان ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

104- درباره ی اسکیزوفرنی ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

105- راهنمای آزاد اندیشی ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

۱۰۶- امان از دست نگرانی ( مجموعه کتابهای سفید – انتشارات فنی ایران )

107- از حال بد به حال خوب ( نشر آسیم )

108- لطفا گوسفند نباشید ( نشر آسیم )

109- وضعیت آخر ( نشر آسیم )

110-  چرا مردان گوش نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند ( نشر آسیم )

111-  SOS  کنترل هیجانات ( گروه بهداشت روان کلینیک آتیه )

112- SOS راهنمای فرزند پروری ( گروه بهداشت روان کلینیک آتیه )

۱۱۳-  انسان در جستجوی معنی ( نشر درسا )

۱۱۴-  غیرممکن کمی دیرتر ممکن است ( نشر درسا )

نشانی واحد « کتاب درمانی » دکتر بهنام اوحدی : تهران – خیابان ولی عصر – روبروی پارک ملت – پنجاه متر بالاتر از بازار صفویه – بین کوی آرامش و خیابان ناهید غربی – ساختمان صورتی – طبقه چهارم – واحد بیست و هفت – کلینیک سکسولوژی و روان پزشکی دکتر بهنام اوحدی ( Dr.ohadi's Tehran Sex Clinic  ) – تلفن : 22017371 / 22055356 / 22053817 ( مراجعه : از دو تا نه بعد از ظهر { و پیش از ظهرها با تماس تلفنی قبلی } )

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 18 Aug 2009ساعت 11:37  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

از بازیچه هایم در این روز و شب های اندوه بار نوشتم.

 از فیلم و کتاب و حیوانات و گیاهان خانگی نوشتم. نوشتم که هیچ گونه میانه ای با ورق بازی و تخته نرد و شطرنج ندارم ، تا چه رسد به سیگار و مستی جات و نشئه جات.

نوشتم که فیلم و کتاب و حیوانات و گیاهان خانگی از کودکی یگانه دلبسته هایم بوده اند. نشستن در بر این بازیچه ها را به نشست و برخاست با بیشتر آدمیان ترجیح می دهم. با مهمانی رفتن میانه ی اندکی دارم.

اما از موسیقی و خنزر پنزر های دوست داشتنی ام - این یادمان های دوران خوش و خرم و شاد و آرام کودکی - ننوشتم.

ننوشتم که در کودکی از پدربزرگم - شادروان یوسف خان بهنام - آموختم تا به « جلال تاج اسپهانی » ، « قمر الملوک وزیری » ، « شجریان » و .... عشق بورزم تا امروز که با این سه زندگی می کنم. افسوس که سی دی های پاک و شفافی از « قمر آواز ایران » در دست نداریم. اما اشکالی ندارد ؛ همین آوازهای باقی مانده از صفحه های سنگی را می بلعم. با همین خش خش های ممتدش. دهه هاست آموخته ام با خش خش هایی که بر گوش و چشم و اعصاب و روانم سازگار نیستند ، کنار بیایم !

ننوشتم که از کودکی در کنار مادر ، در خانه یا خودرو ، دل به آوای نرم و مخملی « خولیو » می دادم تا عشق به موسیقی اسپانیایی اش با ذره ذره ی وجودم همدم و همبسته شود. همان گونه که شیفته و دلبسته ی کاست های OLD SONGS مادر شدم.

آری « موسیقی » ، این همدم و آوای تنهایی دل و « خنزر پنزر » های خانه ی دو پدر و مادر بزرگ را ننوشته بودم. باید به این دو مونس شب های بیداری و مقاله نویسی ام نیز اشاره می کردم. حق فراوانی بر گردن من داشتند.

تاریکخانه ی دوست داشتنی اجاره ایم را به همین بازیچه ها آراسته ام.

در این روز و شب های محنت و حسرت ، همین ها بودند که مرا نگاه داشتند. آوای « قمرالملوک وزیری » و « جلال تاج اسپهانی » همدمان همیشگی بوده و خواهند بود؛ اما چند ماه است که همدم دیگری افزوده شده ؛ « محسن نامجو » را می گویم با همان آوازهای اعتراض آمیز و هجوآمیزش که خوب در کنار آمدنم با خش خش های ذهن و روانم ، یاری ام نمود. به ویژه « جبر جغرافیایی » و از آن بیشتر و بهتر : « مرغ شیدا ».

هفته ی پیش ، بنا به مناسبتی ، آدینه روز ، تنها به لواسان رفتم؛ همه ی راه رفت و برگشت ، به یک آهنگ گوش دادم : « مرغ شیدا » ، سروده ی آرزو خسروی و با آواز محسن نامجو.

بیش از هفتاد بار ، فقط به همین آهنگ گوش جان دادم و واژه واژه ی ترانه و زخمه زخمه ی آوایش را نیوشیدم و راندم. 

 مدت هاست به « محسن نامجو » ، « جلال تاج اسپهانی » و « قمرالملوک وزیری » روی آورده ام و نیز گاه هنوز « همای » و « هیچ کس ».

موسیقی « محسن نامجو » ، این روزها ، سخت به دل و ذهن مجروح آدمی می چسبد ؛ حتا بیش از « ملاقات با دوزخیان » پرواز همای.

راستی « هیچ کس » چرا این روزها خفته است ؟!؟ هنگامه ی خروش خشم جنوب شهری او کدامین هنگام است ؟؟؟

مایه ی خشنودی فراوان مان است که اکنون و در خاموشی « همای » و « هیچ کس » ، « محسن نامجو » هست.

بگذریم که « به اصفهان رو » استاد جلال تاج اصفهانی و « به سکوت سرد زمان » استاد محمدرضا شجریان ، بی گمان « شاهکارهای جاودانه » اند. 

     

موسیقی آب و رنگ تاریکخانه ی دوست داشتنی و کاخ تنهایی دلنشینم است ؛ با جهاز پر خنزر پنزری که کتاب ها ، فیلم ها و حیوانات و گیاهان هایم را در بر گرفته اند. خنزر پنزری که ارثیه ی دو خانواده ی « بهنام » و « اوحدی » هستند و برای من ارزش معنوی فراوان دارند؛ اینان آیینه ی کودکی منند. پس چه باک گر سمساری همه شان را به یک میلیون هم نخرد !!

من بدین تاریکخانه خو گرفته ام و از پلشتی و پلیدی و دروغ ، هر شامگاه بدان پناه می برم.

یاد دایی جان ناپلئون به خیر که از قول « ناپلئون » می گفت :

« آن چیزی که حدی ندارد ، « حماقت » است ».

اما من به تازگی بدین نکته رسیده ام که اگر حضرت مستطاب ناپلئون ، پهلو به پهلوی مان نشسته بودند ، چنین سخن نغزی را برای شادروان دایی جان ناپلئون به یادگار می گذاشتند :

« آن چیزی که حدی ندارد ، « وقاحت » است » !!!

   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 3:13  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

نقش حجاب در حفظ نشاط جنسي

 

ابراهيم فياض

 

www.rajanews.com

حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد.

1 . غريزه جنسي، قوي‏ترين غريزه انساني است كه زندگي انساني را از نظر كمي و كيفي مورد تاثير و تاثر قرار مي‏دهد . اين غريزه در كنار غريزه گرسنگي، بسترساز فرهنگ‏هاي انساني در طول تاريخ شده و دين با ورود در اين بستر، معنا بخش فرهنگ انساني مي‏شود; به همين دليل در تاريخ اديان كمتر ديني است كه درباره مسئله جنسي سخن نگفته باشد .

2 . غريزه جنسي در يك چارچوب، مورد توجه اديان قرار مي‏گيرد و در چارچوب جهان‏بيني آن دين، جايگاه مسئله جنسي را با توجه به انسان‏شناسي خود، و جهان‏شناسي و اخلاقيات مبتني بر آن، تشريح و تفسير مي‏كند كه اغلب دائر مدار آن، انسان واسطه‏اي و متعالي ديني، مثل پيامبران و يا بنيان‏گزاران دين مثل بودا قرار مي‏گيرد .

3 . در غرب مسيحي قرون وسطي كه انسان كامل مسيحي محور معرفت‏شناسي، جهان‏شناسي، انسان‏شناسي و سپس جامعه‏شناسي واقع شده بود، درباره مسئله جنسي، چه از بعد انسان‏شناسي و چه جامعه‏شناسي، به همان ميزان قضاوت مي‏شد و چون انسان‏هاي كامل مسيحي، حضرت مسيح و حضرت مريم و حضرت يحيي (ع)، هر سه ازدواج نكرده، در مسيحيت دوري از عمل جنسي، يك شرط براي انسان كامل شمرده شد و كم كم ترك عمل جنسي به ترك كلي عمل جسمي كشانده مي‏شود و در دوران قرون وسطي، انسان‏هايي اعم از زن و مرد، دور از شهرها در نقاط دور افتاده جنگل‏ها و كوه‏ها و بيابان زندگي مي‏كردند كه به دور از لذت‏هاي جسمي يك زندگي كاملا مجردانه داشتند . پس حجاب در همين جهت قلمداد مي‏شد; يعني دوري از لذت‏هاي جسماني بطور كامل .

4 . با شروع رنسانس، تفسيري ديگر از انسان كامل ارائه شد كه بر فرهنگ جنسي غرب به شدت اثر گذاشت; اين تفسير آن بود كه چون خدا در جسم انسان (عيسي) تجلي يافته است، پس جسم انسان تقدس مي‏يابد، به همين دليل سعي در زيباشناسي جسم انسان است و با يك نوع آناتومي جسم انسان و بدست آوردن رگ، پي، ماهيچه، استخوان و ... به ترسيم جسم‏هاي زيبا پرداخته شود كه اين مهم به وسيله «لئوناردو داوينچي‏» و «ميكل آنژ» و «رافائل‏» ، بر روي ديواره‏هاي كليساهاي روم و فلورانس انجام مي‏شود . به طوري كه جسم‏هاي برهنه و بسيار موزون و هماهنگ بر روي ديوارها ترسيم و يا در مجسمه‏ها تجسم مي‏يابند . شرمگاه اناث حذف و ذكور بسيار كوچك ترسيم مي‏شود تا گفته شود خود جسم مطمح نظر است، نه مسائل جنسي آن، ولي با همين ترسيم انسان برهنه، اولين قدم برهنگي در غرب، توسط نوعي تفسير از انسان كامل رخ مي‏دهد .

5 . دو تفسير حجابي و برهنگي از انسان كامل در غرب، با همان حالت تضادگونه در غرب ادامه يافت تا تفسير يهودي دين مسيحيت در قالب پروتستانيزيم اتفاق افتاد و بر تفسير برهنگي انسان كامل بصورت شديدتر تاكيد شده است و كفه به طرف برهنگي در جامعه غربي سنگيني كرد تا آنكه بر برهنگي انسان به شدت تاكيد شد و اين زماني بود كه انقلاب صنعتي رخ داد و ماشين به صحنه زندگي انسان‏ها آمد .

6 . اين تاكيد از سوي فرويد صورت گرفت كه بر فرهنگ يهودي در باب جنسيت تاكيد مي‏كرد و نمونه‏هاي آن در نامه‏هاي خصوصي او مشاهده مي‏شود . فرهنگ يهودي يكي از جنسي‏ترين فرهنگ‏هاي ديني است كه بر رابطه‏هاي جنسي محارم مثل دختر و پدر، و پسر، و مادر، و برادر و خواهر با ديده اغماض نگريسته است و آنها را بي‏اشكال دانسته است . فرويد با فرهنگ يهودي بر فرهنگ جنسي مسيحيت هجوم برد و سعي كرد كه بر برهنگي جنسي، چه از نظر بدني و چه از نظر روحي تاكيد كند و ريشه تمامي عقده‏هاي انساني را در حجاب (به معناي عام) خلاصه كند كه مانع عمل جنسي، بطور برهنه، در طول زندگي انساني مي‏شود .

7 . انقلاب صنعتي در غرب و مهاجرت جغرافيايي انسان‏ها از مكان‏هاي كوچك به مكان‏هاي بزرگ و تماس‏هاي دو جنس در سطوح مختلف‏كاري، هنجارشكني جنسي را افزايش داد . حال اگر اين را به برهنگي اجباري زنان، به علت كار با دستگاه‏هاي خطرناك و كشانده شدن زنان به درون دستگاه، توسط لباس‏هاي زنانه اضافه كنيم، به خوبي برهنگي زنان در محيط كار ترسيم مي‏كند . تاثير صنعت تا جايي رسيد كه همسران، چه زن و چه مرد، به روابط جنسي فراتر از ازدواج روي آوردند و اين روابط جنسي خارج از عرف و قانون موجب شد كه برهنگي زنان در قالب فحشا و فاحشه‏هاي برهنه افزايش يابد (رابطه صنعت و برهنگي در دائره‏المعارف غرب مثل بريتانيكا آمده است) .

8 . ورود ماشين به زندگي عمومي انسان‏ها در غرب، برهنگي را افزايش داد، چرا كه ماشين‏ها انسان‏ها را از خانه و خانواده جدا مي‏كرد و حتي ماشين به عنوان جايگزين خانه مطرح شد و خانه‏هاي متحرك در ماشين ترسيم شدند . پس ماشين رقيب خانه و انسان‏هاي ماشين دار رقيب خانواده شدند . پس روابط جنسي غير معمول و غير عادي رواج يافت و روابط جنسي غير معمول، برهنگي را بيشتر رواج داد; مثل نقاشي‏هاي برهنه جنسي و تشويق براي برهنگي (فيلم تايتانيك و شكسپير عاشق به خوبي اين مسئله را نشان مي‏دهد) .

9 . ماشين و محيط كار صنعتي و نظريه مبتني بر فرهنگ يهودي جنسي فرويد، سه عاملي بودند كه انقلاب جنسي در غرب را به وجود آوردند . و غرب را از دوران ملكه ويكتوريا به دوران برهنگي وارد كرد و بر همين اساس، گروه‏هايي به وجود آمدند كه سخت‏بر برهنگي جمعي تاكيد كرده و برهنگي را نيز معيار گروهي قرار دادند، اين گروه‏ها هيپي‏ها، پانك‏ها، رپ‏ها و ... بودند و سبب رواج برهنگي شديدتر شدند كه امروزه به Nake يا برهنه‏هاي مادرزاد مشهور شده‏اند .

10 . بنابراين، در غرب اگر حجاب مطرح شده است، يعني دوري شديد از عمل جنسي و غريزه جنسي (چه زن و مرد) و اگر برهنگي مطرح شده است، يعني آزادي عمل جنسي و رفتن در آن . پس حجاب در غرب، نقطه مقابل انسان و غريزه قرار گرفته است، بطوري كه اگر كسي حجاب داشته باشد، عليه انسانيت‏خود قدم برداشته است و بي‏حجابي، يعني برگشت و بازگشت‏به خويشتن خويش .

11 . ولي اين برهنگي به‏جاي بازگشت‏به خويشتن انساني، موجب شد كه انسان‏ها از خودشان بيشتر دورتر شوند، اول آنكه برهنگي وسيله‏اي شد كه بدن انساني طعمه مطامع اقتصادي شود . بدن فروشي، به صورت فحشا و به صورت مانكن تبليغاتي كالا و به صورت بازيگران فوتبال و ورزش‏هاي ديگر و به صورت هنرمندان سينمايي و تلويزيوني و ... معمول شد; يعني به جاي كرامت انساني، ذلت و رذالت انساني نصيب او گرديد .

12 . انسان‏هاي معمولي‏اي كه برهنه شدند نيز به عنوان محل مصرف مد و «ابزارهاي اقتصادگردان سرمايه داري‏» در مصرف تعيين شدند و از لباس زير تا لباس رو، همه تابع مد روز واقع شدند (لباس گشاد يا لباس تنگ و يا تركيبي از آن دو و . .). ; در نتيجه مد به عنوان تنوع‏طلبي مطرح شد، ولي در واقع سبب غفلت‏زايي مداوم از خود و هم‏نوع خود و جهان اطراف گرديد; بنابراين برهنگي عمومي، از خودبيگانگي عمومي را براي انسان غربي به ارمغان آورد .

13 . برهنگي در غرب، بي‏رغبتي جنسي را براي غربي به ارمغان آورد، چرا كه برهنگي سبب تحريك اوليه انسان به طرف عمل جنسي در سنين اوليه بلوغ مي‏شود، ولي در نهايت‏به سرد مزاجي جنسي تبديل مي‏شود، چرا كه اسراف جنسي در دوران بلوغ، به بي‏رغبتي جنسي در سنين بالاتر منتهي مي‏شود، مگر آنكه كالاهاي رغبت افزاي جنسي به ميدان بيايد، مثل الكل و يا قرص‏هاي نشاط آور جنسي كه باز در دراز مدت سبب بي‏رغبتي جنسي بيشتر خواهد بود و چون غريزه جنسي كه نشاط آور زندگي است، به ركود كشانده شود، بنياد خانواده رو به سستي مي‏رود و فحشا جاي آن را پر مي‏كند و افسردگي فردي بر افراد حاكم مي‏شود كه به عنوان طاعون عصر غرب مطرح شده است; پس برهنگي بر افسردگي جنسي غرب، و ركود روحي و رواني افراد افزوده است .

14 . حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك مي‏كند و سبب مي‏شود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بي‏معنايي نگردد (مثل برهنگي) و چون اسلام بر طبيعت جنسي سخت تاكيد دارد و انسان كامل خود را نه فقط در معنويت انسان كامل، بلكه در مسائل دنيوي و جنسي او مي‏داند (چون نكاح و عمل جنسي از سنت انسان كامل در اسلام مي‏باشد و هر كس از اين سنت روي بر مي‏گرداند، از او نيست) . پس انسان كامل در اسلام الگوي جامع و كامل انسان در دنيا و آخرت و از جمله مسئله جنسي است كه بايد مورد تقليد قرار گيرد .

پس حجاب يك فرهنگ جنسي است كه سبب گرم واقع شدن غريزه جنسي در سطح يك جامعه و هدايت ارضاي آن در قالب خانواده مي‏شود به همين دليل امروزه شرق به علت محور قرار دادن ارضاي جنسي و حجاب، جنسي‏تر از غرب قرار داده شده است و تاريخ شرق و غرب نيز مؤيد مسئله است و شايد به همين دليل است كه عرفان شرقي در هند و عالم اسلام به زبان جنسي بيان مي‏شود; مثل شعر حافظ و ابن عربي كه فص محمديه را فص نكاحيه و جنسي ناميده است; به همين دليل است كه معنويت از جنسيت جدا نيست و حجاب علاوه بر حفظ كرامت انساني، سبب رشد انگيزه جنسي در جامعه و نيز رشد نشاط جامعه اسلامي مي‏شود، بدون آنكه به سستي و لهو و لعب دچار شود .

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 16 Jul 2009ساعت 0:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

نه بر مرده ، بر زنده باید گریست...

 

 

همچون کودکان شده ام ؛ بگذریم که می اندیشم که آدمی تا واپسین هنگام ، همواره به کودکی می نماید که چین و چروک و خمود می شود.

همچون کودکان شده ام ؛ به بازیچه هایم پناه برده م؛ نه برای شادمانی از بازیچه ها ، که برای پناه بردن بدان ها از واقعیت های تلخ و دردناک زندگی.

دختران را که در کوی و گذر می بینم ، روی برمی گردانم و یا سر به سوی زمین فرود می آورم تا ذهنم پیکر آنان را مجروح ، درهم شکسته ، خونین ، با سینه ای سوخته یا جمجمه ای درهم شکسته به یاد نیاورد.

دختران جوان را که می بینم ، حالم دگرگون می شود. اندوه بر سینه ام سنگینی می کند.

دختران جوان را که می بینم ، دچار نشانه های PTSD می شوم:

  « Re-experience & Flash back ، Avoidance ، Hypervigilance & Symptoms of Increased Arousal » 

 

شقایق های پرپر میهن

 

حالم خوش نیست؛ خسته و درمانده ام؛ با باورهایی فرو شکسته و پاشیده؛ و بیش از همه ، با غروری خرد شده.

در این چند هفته نتوانستم برگردان ( ترجمه ) آن فصل از کتاب را که به استاد بزرگوار ، دکتر فریدون مهرابی قول داده بودم ، به پایان برسانم.

به شدت پر خواب شده ام.

می خوابم تا از واقعیت های دردناک زندگی ، بگریزم.

در این چند هفته بار دیگر به نوشداروی رهایی بخش جوانی و اکسیر آرام بخش همیشگی ام - « دایی جان ناپلئون » - پناه بردم تا بتوانم کارهای لازم روزمره و هفته ام را دست کم انجام  دهم.

همیشه با خود می اندیشیدم که چرا برخی این چنین وابسته ( معتاد ) تماشای سریال LOST می شوند؛ خودم هم اکنون گرفتار نسخه ی اصلی سریال ارتش سری ( SECRET ARMY ) شده ام.

به « دایی جان ناپلئون » و « ارتش سری » پناه برده ام تا ناچار به اندیشیدن به واقعیت های تلخ زندگی مان نباشم. از چنگال دیو « دروغ » و اهریمن « بی شرمی » به دامان سینمای خانگی پناه برده ام.

چند هفته ی بدی را پشت سر نهاده ام؛ از بدترین دوره های زندگی سی و شش ساله ام.

همچون کودکان شده ام؛ دلشوره و اندوه هایم را با خود به کنج تاریکخانه مان ، کمی آن سوی صفحه ی جادویی تلویزیون نشانده ام.

همیشه شیفته و دلبسته ی بهار و تابستان بوده ام؛

بهار زیبایی گذشت؛ تابستان نازیبایی ست نازنین... 

 

ارتش سری

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 7 Jul 2009ساعت 12:13  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

در پاسداشت « بانوی خنده » ، شادروان پروین سلیمانی

 

این همدمان همیشه اندوه زدا

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

www.iranbod.com

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون در راستای حفظ و ارتقای بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی ، « طنز و مزاح » یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی آدمیان است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب عزت نفس را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.

آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !

حاکمان خودکامه ی کهن مان – از صفوی تا قجری - همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند.

در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو  تازه از ظهور برون آمده و نیامده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما  نیز خیلی زود ره را کژ به بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.

آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.

حتا آن چند تایی چون غلامحسن نقشینه و ....... نیز که بارها تجربه ی کارگردانی هم داشته اند ، بیشتر به دلیل بازی شان در این سریال نام آور شده اند. صد البته « صمد آقا » در این میان استثناست.

همه ی بازیگران این سریال – به جز بازیگر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما  پدید آید. « اکسیری جادویی » که همواره – حتا در تلخ ترین هنگام ها – می توانیم آسوده و امیدوارانه به آن پناه آوریم و دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.

اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند. چه خوش گفت نصرت کریمی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد ». اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !

دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازیگران این سریال ، ما دلبستگان همیشگی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که گویا عزیزی از نزدیکان و همدمی از خویشان دلبند خویش را از دست داده ایم.

چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این « همدمان همیشه اندوه زدا » می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.

« پروین سلیمانی  » هم یکی از همین نامیراهاست که تک تک یاخته هایش « مادر آسپیران غیاث آبادی » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر ناشامیده ، جزئی فراموش ناشدنی از نوشدارو شود !

به راستی کدام نوشدارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از سریال « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟

در کارنامه ی بازیگری شادروان « پروین سلیمانی » ، فیلم های پرشماری به چشم و ذهن آشنا می نشینند؛ اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.

آن هنگام که « مسعود صفوی » نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود ، به او پیشنهاد نمودم  که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این « بزرگ نقش آفرینان کوچک » هم مانند ستارگان نقش های نخست مورد پاسداشت و ستایش قرار گیرند.

از من پرسید : « فکر جالبی ست ؛ اما چرا در اصفهان ؟ »

پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پایتخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »

لبخند زد و قول داد کوشش کند تا پاسداشت این سه نازنین در اصفهان برگزار شود. زمان شتابان گذشت و آن بزرگداشت هیچ گاه ، نه در اصفهان ، که در هیچ کجای ایران برگزار نشد.

اکنون در آستانه ی چهلمین روز درگذشت « بانوی خنده » هستیم. درگذشت او در تب و تاب تبلیغات انتخابات شتابان گذشت. بزرگداشتی آن چنان که باید و شاید به پاس یک عمر طنزآفرینی هنرمندانه ، صمیمانه و بی غل و غش او در روزنامه ها و مجلات منتشر نشد.

او اینک آسوده ، شادمان و شیرین کام در پردیس ابدی اش ، در کنار « دایی جان » ، « مش قاسم » ، « دوستعلی خان » ، « شیرعلی » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و ..... خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئویی که برای نزدیک به دو دهه در چند پتو پیچیده و پنهان می شد ، یا نمایشگر دی وی دی و سینمای خانواده ی این روزها ، با چشمانی تنگ ، دهانی گشاد و انگشتانی دراز باز می گردد تا همدم اندوه ها و مرهم دلشوره هامان باشد. اندوه ها و دلشوره هایی که چندی ست افزون و طاقت فرسا شده است. اندوه و دلشوره آن هنگام که فزون یابد و فرو نگذارد ، آدمی به یاد ضرب المثلی آشنا می افتد که : « نه بر مرده که بر زنده باید گریست ».  

« ننه ی آسپیران » نامیراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « دوستعلی خان » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و دیگر یاران هنرمند و بی همتایش. برای هیچ یک از این دلبندان مان مرگی نیست و نخواهد بود.

و من « شهروند درجه هفتمی » ، به زیر بار اندوه و دلشوره افزون شده ، سرگردان و نالان ، در « تاریکخانه » ی دلنشین خود ، بار دیگر به دامان مهربان و دلکش « بانوی خنده » و دیگر « بزرگ نقش آفرینان کوچک و بزرگ » این یادگار همواره ماندگار « استاد ناصر تقوایی » پناه بردم تا در سایه ی هنرمندی بی همتای این عزیزان ، اندک جرعه ای از این اکسیر اندوه زدا و نوشداروی دلشوره ستیز به چنگ آورم و به کام زهرآگین فرو ریزم.

در این سرزمین « غم پرور » ، که داریوش بزرگ در کتیبه ی همدان ، پروردگار یگانه را به سبب آفریدن « شادی » ستایش نموده و سپاس گفته ، به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و  نوشداروی بهداشت و سلامت روان ، مرا بس !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 5:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

پروین سلیمانی هم درگذشت.

خبر مرگش را چندی پیش در نیمه شب ، داریوش نیکبخت به من گفت.

مرگ « بانوی خنده » ی ایران در هیاهوی انتخابات گم شد.

هر یک از بازیگران هنرمند سریال « دایی جان ناپلئون » که از دست می رود ، گویی عزیزی از خاندانم از دست رفته است. پروین سلیمانی مدت ها بود که بیمار بود و همچون واپسین هفته های « قمرالملوک وزیری » در کنجی درویش گونه روزگار به سختی می گذرانید. بگذریم که « قمرالملوک وزیری » دشواری و تنهایی بیشتر کشید.

به راستی اگر من و همانند من ، این « اکسیر حیات » - سریال دایی جان ناپلئون را می گویم - نداشتیم ، در این روزگار سرشار از نگرانی و ناگواری چه سان آرامش به چنگ می آوردیم ؟!؟

ننه آسپیران عزیز هم در آرامگاه آسوده خفت ؛ درست در روز و شب هایی که نه بر مرده ، که بر زنده باید گریست.

کی می دونه شاید شتاب داشت تا از جیره ی « آش خرده آجر و روغن مار هندی » ایمن بماند !!  

 

 

« بانوی خنده » : شادروان پروین سلیمانی 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:14  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !

بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.

در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.

باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.

بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.

دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!

انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.

برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!

انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......

       

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 14 May 2009ساعت 7:33  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

وبلاگ های من بسیار بیشتر از آن که انتقادی باشند ، آموزشی اند؛ برای شاگردان ، بیماران و مراجعانم.

من شیفته و دلبسته ی آموزش روان شناختی ( Psychoeducation ) هستم؛ این یگانه راه ممکن برای من است تا احساس کنم که من نیز به سهم خویش ، در دنباله ی راه آنان که قرار بود روزی من نیز در پاسداری از میهن همرزم و همسرنوشت شان باشم ، دارم ادای دین می کنم.

اگر مرا دگرگون خواه می دانند ، آری من دگرگون خواه هستم !

این حال و روز آشفته و پریشان روانی - جنسی ( Psychosexual ) را شایسته و در خور میهن خودم نمی دانم. برای دگرگونی ، اصلاح و ارتقای بهداشت روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) ایران درنگ و سستی نمی کنم.

من خود را در مبارزه با نادانی ، گمراهی ، کژراهی ( انحراف ) و فساد روانی - جنسی ژرف و گسترده ای که در ایران پیش چشم و ذهن می آید ، ایران بدی کوچک اما کوشا می دانم.

و « ایران بد » واژه ای ست که من برای « سرباز کوچک اما کوشا و فداکار میهن » برگزیده ام ؛ به امید آن که هر یک ایران بدی کوچک ، کوشا و فداکار باشیم و همواره شهیدان میهن را در طول تاریخ کهن مان پیش چشم و ذهن داشته باشیم.

آماج و آرزوی من ، سرنگون ساختن این دولت و واژگون شدن آن حکومت نیست که من خانه را از پای بست بیمار و ویران می دانم. بیماری ما ایرانیان در هویت شکل نایافته یا موزائیزمی مان است ؛ مشکل بزرگ مان فراگیری ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B - خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - در مردمان مان است. آماج و آرزوی من ، واژگون شدن این وضعیت ناگوار و بدفرجام روانی - اجتماعی ( Psychosocial ) است.

من مشکل نخست این مملکت را رشد و پرورش هویتی - شخصیتی نادرست و بیمارگونه ی کودکان و نوجوانان ایرانی و نیز ژن های بیمارگونه ای که یادگار ماندگار سپاهیان روم و یونان و تازی و ترک و تاتار و مغول و افغان بوده و هستند ، می دانم.

برای من ، « سیاست » دنیای پست و فرومایه ای ست.

کنشگری « سیاسی » در میهن ما ، هرگز چیزی فراتر از بازیگری « سینمایی » مان نبوده و نیست !

تازه من در طی تاریخ ، چه فراوان کنشگران سیاسی را می شناسم که بسیار از لوده های فرومایه ی سیما و سینمای مان فرومایه تر بوده اند !! 

مرا به سیاست چه کار ؟!؟

سیاست و کنشگری سیاسی برای من بازیچه ای پیش پا افتاده و فرومایه است.

به قول شادروان فروغ فرخزاد ، مرا به « انقلاب مخملی » و « انقلاب مهبلی » چه کار ؟؟؟  

       

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 8:21  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

به کدامین گناه وبلاگ های من فیلتر شده است ، دست کم بر خودم هویدا نیست !

من همواره قوانین جمهوری اسلامی ایران را در نوشته هایم رعایت نموده و خطوط قرمز را مد نظر قرار داده ام ؛ از سیاست دوری جسته ام و تنها و تنها به عرصه ی آسیب های روانی - اجتماعی ، که بزرگ ترین و خطرناک ترین تهدید برای نظام سیاسی کنونی و حتا یکپارچگی و تمامیت آبی - خاکی کشور است ، پرداخته ام.

همیشه کوشش داشته ام تا نقدهایم دانش مدارانه ، منصفانه و فارغ از هر گونه گرایش سیاسی باشد. اما گویا دولت کنونی در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری ، آن چنان هراسان و دل نگران دوباره برگزیده نشدن است که همین نقد سالم و منصفانه - برای نمونه ، درباره ی رویکرد خطای چهار ساله اش در زمینه ی فرهنگ و هنر و به ویژه کتاب و سینما - را هم تاب نمی آورد !

هرگز بر آن نبودم تا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو ، مطلبی در وبلاگ هایم بنویسم و خوانندگان نوشته هایم را به رای دادن به این یا آن کس تشویق نمایم؛ اما چنان چه فیلترینگ وبلاگ هایم تا روز سوم خرداد - یادمان دلاوری های آزادمردان رهایی بخش خرمشهر - برداشته نشود ، به نشانه ی اعتراض و بر خلاف میل و تصمیم راسخ پیشین ، وارد گود انتخابات شده و از یکی از دو نامزد اصلاح طلب و فیلتر ( سانسور ) ستیز - کروبی یا موسوی - پشتیبانی خواهم نمود.

پشتیبانی ای که با توجه به فیلترینگ گسترده ی اخیر اینترنت ، تنها محدود به در عرصه ی وبلاگ های شخصی خودم و دیگر وب سایت های اجتماعی - فرهنگی نبوده و در روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها نیز نمود خواهد یافت. این یگانه شیوه ی پاسخ اعتراض آمیز امثال من است که خشم و پرخاش نمی جویند و بر گام زدن بر میان بام پافشاری داشته و دارند.

من سیاسی نیستم و از کنشگری سیاسی بی زارم؛ اما گویا کارگزاران دولت نهم گویا همین دوری از کنشگری سیاسی ، رعایت خطوط قرمز نظام و وفاداری به راه آزادمردان ایثارگر را کافی نمی دانند !!

کدامین نهاد ، در ده سال اخیر ، همچون من در برابر گسترش آسیب ها و انحراف و فسادهای روانی - جنسی در ایران ، کوشا و استوار بوده است ؟!؟

این گونه فیلترینگ ، جای شرمساری فراوان دارد؛ آیا همین ااعمال محدودیت های نادرست ، گزافه آمیز و غیر منطقی ، خود از عوامل اصلی پیدایش و گسترش این گونه آسیب ها ، انحراف ها و فسادها نبوده است ؟؟؟ 

و من مشتاقانه در انتظار تجدید نظر آنان هستم که در گمان باطل خویش و دیدگاه خطا و بد گمان ( پارانوئید ) خود ، احتمالن مرا در زمره ی کنشگران « انقلاب مخملی » و یا « انقلاب مهبلی » برآورد نموده اند !!!

 در حالی که من نه انقلابی مخملی ام و نه انقلابی مهبلی !

      

این نوشته ادامه  دارد .............

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 8:20  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

محمدعلی فردین ، ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی

 

 

سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.

دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.

داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.

مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !

عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!

از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!

پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!! 

در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.

هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!

جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده  و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.

سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.

شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.

« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.

با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟

تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

 

     

  علی سنتوری

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت 2:42  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

شادروان رضا ارحام صدردر کنار میری در سال های از دست رفته ...

 

 

شهریار شهرآشوبان زنده رود را پری زاد برد !

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

 

اسپهان - که سده هاست از هنگام چیره شدن عرب ، اصفهان نامیده می شود - طنازان فراوان و شهرآشوبان پر شمار داشته است. بیشتر این خنده آفرینان شوخ و شنگ در قد و قواره ی بازار و محله و مغازه و خاندان زیستند و از آن اندازه بلندآوازه تر نشدند. تنها انگشت شمار در این بین نام آور شدند. « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » از جاده ی طنز برون رفته ، از هجو جستند و ره هزل پیش گرفتند. « خاکشیر » شاعری سرخوش و شیدا سرشت و مزاح آلود بود که بر سر دکان عبابافی اش با چامه های شرم گریز و پرهیز ستیزش بساط طنز و مزاح و دست انداختن ( Manipulation  ) می گستراند؛ « صادق ملا رجب » هم از کار کتابت کلام پروردگار و ادعیه  روزگار می گذرانید ، اما هنگام فراغت از کار و حرفه ، سفره ی سرگرمی و بازیچه و یاوه سرایی پهن می نمود. « میرزا حبیب اصفهانی » اندیشمندی فراتر از این دو بود. آنان که تنها به این سوی پرده می نگرند و بر آن سوی پرده همواره چشم فرو بسته و می بندند ، « میرزا حبیب اصفهانی » را تنها بنیان گذار دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه ی جیمز موریه ی انگلیسی : « حاجی بابای اصفهانی » و پایه گذار نخستین روزنامه و مطبوعه ی فارسی زبان ( در استانبول ) برمی شمرند و هزلیات آن چنانی و پر رنگش در دو سروده نامه ی « کیر نامه » و « چهارگاه کس » را مد نظر نمی آورند. آری ، آن هنگام که توانمندی ذهنی اندیشمند سترگی هم چون « میرزا حبیب اصفهانی » مکان و اجازه ی رخ نمایی و جلوه گری در چهارچوب آثار فاخر و ماندگار نیابند ، ره بادیه می پیماید و به شوره زار هزل فرو می افتد تا درد و اندوه ناسودمند و بر کنار بودن در پرتو پرت کردن عمدی حواس ( Distraction  ؛ که از جمله مهارت های شناختی - رفتاری آدمی ست  ) رو به کاستی گذارد و بر دوش کشیدن این درد و اندوه ، آسان تر شود. اما پهنه ی طنز و مزاح از اسپهان باستان تا اصفهان امروز به همین نام ها محدود نمی شود. اصفهان خوش و شنگ های فراوان داشته است. « صمصام » ، « یوزباشی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » ، « هاشولی » و ... از آن جمله اند. طنز و مزاح نه فقط سپر که سلاح هر اصفهانی ست .

هنر شوخ گویی و طنز آفرینی ما اسپهانیان ، برآمد و ارمغان جاری بودن چند هزار ساله ی « زنده رود » بر بستر خاک خشک پیرامون کویر است ؛ آری ، همین باریکه آبی که هر روز آن را از گذر  آلودگی های گوناگون ، سیاه تر از دیروز می بینیم ، دگرگون ساز آیین و آداب مردمان اسپهان از نایین و یزد و کرمان و زاهدان است. آن چنان که چشمه ساران و باغستان های سر سبز و سروهای خرم و خرامان شیراز ، دگرگون ساز سرزمین پارس از بوشهر و بندرعباس و چابهار بوده و فرزندانی چون حافظ و سعدی و ... پدید آورده اند.

  آری ، کرانه ی خاطره انگیز و دلنشین « زنده رود » است که « رضا ارحام صدر » ، « نصرت الله وحدت » ، « محمود اناری » ، « خاکشیر » ، « صمصام » و  ......  می آفریند. مگر همین ساحل رویارویی و فراموش ناشدنی « زنده رود » الهام بخش شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ی ملک الشعرای بهار در روزگار تبعید نبوده است ؟

 آب همواره امید بخش زندگی بوده است؛ آب در خاک خشک ، دگرگونی ای در قد و قواره ی معجزه پدید می آورد. یکی از جلوه های این معجزه ، طنز و خنده و شادمانی و سرخوشی برآمده از امید به فردا و فرداهاست. « نصرت الله وحدت » در تک گفت و گوی مطبوعاتی پس از بیست و پنج سال سکوت ناگزیرش ، روحیه ی سرشار از طنز و مزاح خود و ارحام صدر را با دیدی واقع بینانه ، دستاورد و ارمغان جلگه ی زنده رود برمی شمارد و از بارها تمرین نمایش نامه و تکه پرانی های بی درنگ ( فی البداهه ) شان کنار ساحل دلنشین زنده رود ، به عنوان درون مایه ی بیشتر کارهای تئاتر و سینمای خود و ارحام صدر نام می برد. نصرت الله وحدت در سینمای کمدی - خانوادگی کوشاتر بود و ارحام صدر در نمایش های کمدی – انتقادی و اجتماعی. این دو هم چون شهرآشوبان پیش تر زنده رود ، در همه ی سال های زندگی کوتاه اما پر بارشان کوشیدند تا آن چنان که از جاری شدن زنده رود بر بستر کویر آموخته بودند ، به سهم خود ، « شور زندگی » را بر « شوق مرگ » برتری بخشیده و چیره سازند. این کوشش پیگیرانه ، از نگاه آنان که به « زندگی گریزی » و « مرگ ستایی » باوری دیرینه و مقدس دارند ، البته گناهی نابخشودنی و سترگ است.

آیا جاری بودن « زنده رود » برای ما اسپهانیان ، نماد و الگو و آموزگاری همیشگی نبوده است تا با سپر و سلاح طنز و مزاح ، زندگی افراشته شده بر خاک خشک مرگ پرور پیرامون کویر را پاس داریم و بتوانیم در اندا زه ی خویش – و نه در قد و قواره ی هم میهنان شیرازی ، گیلانی و تهرانی مان -  « شور زندگی » را جایگزین « شوق مرگ » نماییم ؟!؟

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ، « علویه خانم » صادق هدایت و « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش ایران زمین ، « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد.

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی نمایش های زنده و فی البداهه ی « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه برای ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، دستور ایست پذیرد ! اکنون او « شهریار شهرآشوبان زنده رود » شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان –  خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن بانگ فریاد می داد.

شاید این باور که نقش های ارحام صدر ، چه در سینما و چه در تئاتر ، منحصر به خود او نوشته و اجرا می شده اند ، سخنی گزاف نباشد. سرنوشت ارحام صدر چنین بود که با فیلم آوانگارد « شب نشینی در جهنم » ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان و هم چنین نمایش بی همتای « وادنگ » نوشته ی ناصر کوشان ، در به نمایش کشیدن « کمدی الهی دانته » در ایران ، آن هم به سبک اصفهانی ( ! ) سهم و نقشی بنیادین داشته باشد.

اگر « رضا ارحام صدر »  و « نصرت الله وحدت » - این دو فرزند همواره ماندگار زنده رود - آن اندازه کوشا ، پر پشتکار ، خستگی ناپذیر و خوش اقبال بوده اند تا برای همیشه ، نامی بلندآوازه و گیتی گستر از آن خود سازند ، در عوض نام و یاد « محمود اناری » که افزون بر هجو سرایی و هزل خوانی « زبان آزاد » ، شعبده باز و تردستی چیره و توانمند نیز بود ، ماه به ماه و سال به سال کم رنگ تر می شود. این سرنوشت « صمصام » هم هست که آزاد مردی رها ، پاک سرشت و درویش مسلک بود که نمایش هایش نه در سالن های تئاتر « گروه هنری سپاهان » ، که بر پشت مادیانی سپید ، در خیابان چهارباغ اسپهان ، بلوارهای پیرامون ساحل زنده رود و مجالس عروسی و شادمانی اصفهانیان اجرا و دستاوردهای مالی احتمالی اش ، صادقانه و صمیمانه نثار یتیمان ، زنان بی سرپرست و دردمندان و ازکار افتادگان می شد.

دست انداختن ها و بازیگوشی های « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » و « یوز باشی »  در عرصه ی اجتماع گر چه به توانمندی « ارحام صدر » ، « محمود اناری » ، « صمصام » و  « وحدت » نبوده است ، اما هر یک از اینان ، به شیوه و آیین خود ، در کوی و خیابان بساط شیدایی و شوریدگی می گسترانیده اند و مردمان را به جای « شوق مرگ » آموخته و سرشته شده ، به سوی « شور زندگی » می خوانده اند. « یوزباشی »  با عبا و کلاه پشمینه ی بلند رندانه اش و « آقای اخلاقی » با کت و شلوار کهنه و چندین و چند کراوات رنگارنگش !   

امروز جز چند عکس انگشت شمار از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « خاکشیر » ، « یوزباشی » و « صمصام » یادگار بیشتری در دسترس مان نیست. « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » در گذر زمان گم شده و گرد فراموشی گرفته اند. آلبوم عکس های « محمود اناری »  در گوشه ی خانه ای نمور و رو به ویرانی ، در حال پوسیدن است ؛ خانه ای که از سوی محمود اناری شوخ و شنگ شیطان و بازی گوش وقف موسسه ی خیریه ی دارالایتام امام زمان اصفهان شد تا شادی بخشی و اندوه زدایی « محمود اناری » پس از مرگ نیز ادامه داشته باشد.

« نوارهای صوتی » اجراهای سرشار از طنز و هزل « محمود اناری » در گوشه ی انبارهای غبار گرفته خانه های این سو و آن سوی اسپهان سترگ شده مان ، زنده به گور شده اند. در این هنگامه ، چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، دی وی دی نمایش های فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، ، « مست » ، « من می خوام » و ... و فیلم های سینمایی اش هم چون « شب نشینی در جهنم » ، « جوجه فکلی » ،« شوهر پاستوریزه » ، « کی دسته گل به آب داده » ، « پری زاد » و ...  - با اندکی جست و جو در دسترس مان است. این شانسی ارزشمند و فرصتی گران بهاست که از آن دیگر شهرآشوب زنده رود ، « نصرت الله وحدت » هم شده است.

جدای از کارنامه ی هنری یگانه ی « شهریار دلکش شهرآشوبان زنده رود » ، آن چه ما اسپهانیان و ایرانیان باید همواره به یاد داشته باشیم ، این واقعیت است که آفریده شدن « مهمانسرای بی همتا و کاخ مانند عباسی ( هتل سوپر لوکس شاه عباس ) » از دل خرابه های « کاروانسرای مادر شاه ( عباس صفوی ) » اسپهان را نیز مدیون مدیریت نادر و نمونه ی ارحام صدر در نمایندگی استانی شرکت سهامی بیمه ی ایران بوده ایم.

چندین هزار نفر از زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، سر پل خواجو ، بر کرانه ی زنده رود گرد هم آمدند تا پیکر « شهریار شهرآشوبان زنده رود » - که برای شش دهه ، مرهم و نوشداروی شفابخش اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان بوده است - را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. اسپهان در پاسداشت « ارحام صدر » ، بی هشدار و هیاهوهای مرسوم نخ نما شده ، جوشید و خروشید تا شور و شمار آیین بدرقه ی پیکر بی جان « مهوش » و « تختی » دوباره تکرار شود.

این بار پری زاد افسانه ای ، « شهریار شهرآشوبان شیرین و شوخ و شنگ زنده رود » را برای همیشه با خود برد. سال ها بود که « آمیز باقر وادنگ پیشه ( شادروان مهدی ممیزان ) » چشم انتظار یار بود تا « شب نشینی » ، این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز بود !!

 

 

شادروان رضا ارحام صدر

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 22 Jan 2009ساعت 6:4  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

   

 

همان شامگاه درگذشت ارحام صدر ، اس ام اسی به گوشی همراهم نشست که سروده ی دیگری از شاعر طنزپرداز و هزل سرای اسپهان ، شیخ جماع الدین اصفهانی را - در پاسداشت شهریار شهرآشوبان اسپهان ، ارحام صدر اصفهانی - در بر داشت :  

  « شیرین شوخ و شنگی اصفون ،

  ارحام صدری مهربون ،

  جر می داد بندی تمبون ،

  از خنده ی مردمون ،

  حوریا بی تاب و پر کرشمه ،

  چشماشون هیز به دری بهشته ! »

                              

 

 

  در وبلاگ دکتر شاهین سپنتا ، افزون بر تصاویر گویایی که این شیفته ی ایران زمین ، از آیین بدرقه و خاک سپاری ارحام صدر گرفته بود و من در وبلاگم گذاشته ام ، به سروده ای از سوی آقای خسرو احتشامی برخوردم ، که آن را برای شما می آورم :

 

« خیمه ی شادی ، زلال خنده مرد

 زنده رود زندگی پاینده مرد

 اصفهان لبخند را از یاد برد

 خرمن گلخنده ها را باد برد

 بازی پایندگی پایان گرفت

 مرگ ، پشت پرده رنگ جان گرفت

 پرده ی آخر تماشایی نبود

 در تماشاخانه زیبایی نبود

 مهربانی داستان برچید و رفت

 شادمانی صحنه را بوسید و رفت

 قصه ی تلخ مرا فرجام نیست

 خنده می جویم ولی ارحام نیست ! »

 

 

 

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 21 Dec 2008ساعت 11:11  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

بدرود با شهرآشوب دلکش زنده رود

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ، « علویه خانم » صادق هدایت و « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش این سرزمین ، شادروان « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد.

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی نمایش های زنده و فی البداهه ی « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه برای ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، دستور ایست پذیرد ! اکنون او شهرآشوبی دلنشین و شهریاری بی همتا در ملک خنده شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان –  خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن بانگ فریاد می داد.

شاید این باور که نقش های ارحام صدر ، چه در سینما و چه در تئاتر ، منحصر به خود او نوشته و اجرا می شده اند ، سخنی گزاف نباشد. سرنوشت ارحام صدر چنین بود که با فیلم آوانگارد « شب نشینی در جهنم » ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان و هم چنین نمایش بی همتای « وادنگ » نوشته ی ناصر کوشان ، در به نمایش کشیدن « کمدی الهی دانته » در ایران ، آن هم به سبک اصفهانی ( ! ) سهم و نقشی بنیادین داشته باشد.

اسپهان - که سده هاست از هنگام چیره شدن عرب ، اصفهان نامیده می شود - طنازان فراوان و پر شمار داشته است. بیشتر این خنده آفرینان در قد و قواره ی بازار و محله و مغازه و خاندان زیستند و چندان شناس و نام آور نشدند. برخی در این بین بلند آوازه و نامور شدند. « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » از جاده ی طنز برون رفته و ره نه هجو ، که هزل جستند. « خاکشیر » شاعری سرخوش و شیدا سرشت و مزاح آلود بود که بر سر دکان عبابافی اش با چامه های شرم گریز و پرهیز ستیزش بساط طنز و مزاح و دست انداختن ( Manipulation  ) می گستراند؛ « صادق ملا رجب » هم از کار کتابت کلام پروردگار و ادعیه  روزگار می گذرانید ، اما هنگام فراغت از کار و حرفه ، سفره ی سرگرمی و بازیچه و یاوه سرایی پهن می نمود. « میرزا حبیب اصفهانی » اندیشمندی فراتر از این دو بود. آنان که تنها به این سوی پرده می نگرند و بر آن سوی پرده همواره چشم فرو بسته و می بندند ، « میرزا حبیب اصفهانی » را تنها بنیانگذار دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه ی جیمز موریه ی انگلیسی : « حاجی بابای اصفهانی » و پایه گذار نخستین روزنامه و مطبوعه ی فارسی زبان ( در استانبول ) برمی شمرند و هزلیات آن چنانی و پر رنگش در دو سروده نامه ی « کیر نامه » و « چهارگاه کس » را مد نظر نمی آورند. آری ، آن هنگام که توانمندی های ذهنی اندیشمند سترگی هم چون « میرزا حبیب اصفهانی » مکان و اجازه ی رخ نمایی و جلوه گری در چهارچوب آثار فاخر و ماندگار نیابند ، ره بادیه می پیمایند و به شوره زار هزل فرو می افتند تا درد ناسودمند و بر کنار بودن در پرتو پرت کردن عمدی حواس رو به کاستی گذارد و بر دوش کشیدنش آسان تر شود. اما پهنه ی طنز و مزاح از اسپهان باستان تا اصفهان امروز به همین نام ها محدود نمی شود. اصفهان خوش و شنگ های فراوان داشته است. « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » ، « هاشولی » و ... از آن جمله اند. طنز و مزاح نه فقط سپر که سلاح هر اصفهانی ست . طنز و مزاح ارمغان جاری بودن هزاران ساله ی « زنده رود » بر بستر خاک خشک پیرامون کویر است ؛ آری ، همین باریکه آبی که هر روز آن را به هر آلودگی شیمیایی و فیزیکی سیاه تر از دیروز می بینیم ، دگرگون ساز آیین و آداب مردمان اسپهان از نایین و یزد و کرمان و زاهدان است. آن چنان که باغ های سبز و سروهای خرم و خرامان شیراز ، دگرگون ساز سرزمین پارس از بوشهر و بندرعباس و چابهار هستند. آری ، کرانه ی خاطره انگیز و دلنشین « زنده رود » است که « رضا ارحام صدر » ، « نصرت الله وحدت » ، « محمود اناری » ، « خاکشیر » ، « صمصام » و  ......  می آفریند. مگر همین ساحل رویارویی و فراموش ناشدنی « زنده رود » الهام بخش شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ی ملک الشعرای بهار در روزگار تبعید نبوده است ؟

 آب همواره امید بخش زندگی بوده است؛ آب در خاک خشک ، دگرگونی ای در قد و قواره ی معجزه پدید می آورد. یکی از جلوه های این معجزه ، طنز و مزاح و سرخوشی برآمده از امید به فردا و فرداهاست. این گونه است که « نصرت الله وحدت » در تک گفت و گوی مطبوعاتی پس از بیست و پنج سال سکوت ناگزیرش ، روحیه ی سرشار از طنز و مزاح خود و ارحام صدر را با دیدی واقع بینانه ، دستاورد و ارمغان جلگه ی زنده رود برمی شمارد و از تمرین ها و تکه پرانی های کنار و کرانه ی ساحل دلنشین زنده رود ، به عنوان درون مایه ی بیشتر کارهای تئاتر و سینمای خود و ارحام صدر نام می برد. نصرت الله وحدت در سینمای کمدی - خانوادگی کوشاتر بود و ارحام صدر در نمایش های کمدی – انتقادی و اجتماعی. این دو در همه ی سال های زندگی کوتاه اما پر بارشان کوشیدند تا آن چنان که از جاری شدن زنده رود بر بستر کویر آموخته بودند ، « شور زندگی » را بر « شوق مرگ » برتری بخشند و چیره سازند. این کوشش پیگیرانه ، از نگاه آنان که به « زندگی گریزی » و « مرگ ستایی » باوری دیرینه و مقدس دارند ، البته گناهی نابخشودنی و سترگ است.

آیا جاری بودن « زنده رود » برای ما اصفهانیان ، نماد و الگو و آموزگاری همیشگی نبوده است تا با سپر و سلاح طنز و مزاح ، زندگی افراشته شده بر خاک خشک مرگ پرور پیرامون کویر را پاس داریم و بتوانیم در اندا زه ی خویش – و نه در قد و قواره ی هم میهنان شیرازی ، گیلانی و تهرانی مان -  « شور زندگی » را جایگزین « شوق مرگ » نماییم ؟!؟

اگر « رضا ارحام صدر »  و « نصرت الله وحدت » - این دو فرزند همواره ماندگار زنده رود - آن اندازه کوشا ، پر پشتکار ، خستگی ناپذیر و خوش اقبال بوده اند تا برای همیشه ، نامی بلندآوازه و گیتی گستر از آن خود سازند ، در عوض نام و یاد « محمود اناری » که افزون بر هجو سرایی و هزل خوانی « زبان آزاد » ، شعبده باز و تردستی چیره و توانمند نیز بود ، ماه به ماه و سال به سال کم رنگ تر می شود. این سرنوشت « صمصام » هم هست که آزاد مردی درویش مسلک اسب سواری بود که نمایش هایش نه در سالن های تئاتر « گروه هنری سپاهان » ، که در خیابان چهارباغ اسپهان ، بلوارهای پیرامون ساحل زنده رود و مجالس عروسی و شادمانی اصفهانیان و آن هم بر پشت مادیانی سپید اجرا می شد و دستاوردهای مالی اش صادقانه و صمیمانه نثار یتیمان ، زنان بی سرپرست و دردمندان و ازکار افتادگان می شد.

دست انداختن ها و بازیگوشی های « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » و « یوز باشی »  در عرصه ی اجتماع گر چه به توانمندی « ارحام صدر » ، « محمود اناری » ، « صمصام » و « وحدت » نبوده است ، اما هر یک از اینان ، به شیوه و آیین خود ، در کوی و خیابان بساط شیدایی و شوریدگی می گسترانیده اند و مردمان را به جای « شوق مرگ » آموخته و سرشته شده ، به سوی « شور زندگی » می خوانده اند. « یوزباشی »  با عبا و کلاه پشمینه ی بلند رندانه اش و « آقای اخلاقی » با کت و شلوار کهنه و چندین و چند کراوات رنگارنگش !   

امروز جز چند عکس انگشت شمار از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « خاکشیر » ، « یوزباشی » و « صمصام » یادگار بیشتری در دسترس مان نیست ، و آلبوم عکس های « محمود اناری »  در گوشه ی خانه ای نمور و رو به ویرانی ، از گذر بی فرزندی ، در حال پوسیدن است ، و « نوارهای صوتی » اجراهای سرشار از طنز و مزاحش در گوشه ی انبارهای غبار گرفته خانه های این سو و آن سوی اصفهان بزرگ و کلان شهر شده مان گم و گور شده است. در این هنگامه ، چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، دی وی دی نمایش های فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، ، « مست » ، « من می خوام » و ... و فیلم های سینمایی اش هم چون « شب نشینی در جهنم » ، « جوجه فکلی » ،« شوهر پاستوریزه » ، « کی دسته گل به آب داده » ، « پری زاد » و ...  - با اندکی جست و جو در دسترس مان است. این شانسی ارزشمند و فرصتی گران بهاست که از آن « نصرت الله وحدت » هم شده است.

چندین هزار نفر از زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، سر پل خواجو  گرد هم آمدند تا پیکر « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، را که برای نزدیک به شش دهه ، مرهم و نوشداروی شفابخش اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان بوده است ، را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. اسپهانیان صله ی رحم را در حق « ارحام صدر » آن چنان قدرشناسانه و شایسته انجام دادند تا شمار شرکت کنندگان در مراسم تشییع پیکرهای « مهوش » ، « تختی » ، « فردین » و « شکیبایی » پشت سر نهاده شود. اسپهان در پاسداشت ارحام سنگ تمام گذاشت.

شهری کلان ، آهسته و اندوهگین - خرامان و خودجوش و خودخواسته - بامدادان به راه افتاد تا « شهرآشوب شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » را از کرانه ی زنده رود تا آرامگاه آن « شهریار بی همتای ملک خنده » بدرقه کند. آمیزباقر ، آن میرزا وادنگ از یاد نرفتنی ( شادروان مهدی ممیزان ) ، سال ها چشم انتظار یار بود تا « شب نشینی » ، این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز بود.

 

 

  

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 18 Dec 2008ساعت 0:56  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم پسر زاینده رود ( ساخته ی حسین مدنی ، 1349 ) : برگرفته از سوژه ی گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

یکی دیگر از فیلم هایی که تاکنون آن را ندیده ام و به شدت مشتاق تماشای آن هستم ، فیلم « پسر زاینده رود » ساخته ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی است که از دیدگاهی می توان آن را هم چون فیلم « یک چمدان سکس » ( ساخته ی محمد متوسلانی در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ) از جمله آثار شگفت انگیز تاریخ سینمای ایران دانست.

بگذریم که فیلم «شب نشینی در جهنم » ( ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان در سال ۱۳۳۶ ) و نمایشنامه ی « وادنگ » ( نوشته ی ناصر کوشان ) که هر دو از درخشان ترین و ماندگار ترین آثار شادروان « استاد رضا ارحام صدر » هستند ، به واسطه ی نمایش « دانته » گونه ی اسطوره های کهن تاریخی زندگی آن جهانی پس از مرگ و بازگشت دوباره به زندگی این جهانی ، اندکی پس از لمس روز حساب و ترازوی الهی ، به واقع بسیار بسیار ارزشمندتر از هر دو فیلم « یک چمدان سکس » و « پسر زاینده رود » است.

باید پذیرفت که رسالت بازآفرینی و نمایش « کمدی الهی » دانته به سبک ایرانی ، بیش از همه بر دوش « ارحام صدر اصفهانی » قرار گرفت تا استادانه و به سبک اصفهانی آن را زنده کند !!!

 

 

از خوانندگان ارجمند ، صمیمانه خواهشمندم چنان چه نسخه ای از فیلم « پسر زاینده رود » ، ساخته ی جسورانه ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی ، با بازی عباس مغفوریان و کنعان کیانی را سراغ دارند ، یک کپی از آن را در اختیار این جانب قرار دهند تا ببینم که چه گونه این فیلم در آن سال - درست در پیشگاه یهودیان پر شمار و هنوز مهاجرت ناکرده ی اسپهان ( اصفهان ) ما - ساخته و به نمایش سپرده شده است !!     

 

فیلم پسر زاینده رود ( ساخته ی حسین مدنی ؛ 1349 ) : برگرفته از سوژه ی گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

به ویژه این که مشتاقم بدانم آیا نماهایی از یورش تمساح های غول پیکر رودخانه به گهواره ی شناور و سرگردان « پسر زاینده رود » و ایمن ماندن آن به خواست پروردگار هم در این فیلم وجود داشته است یا نه. بی گمان اگر چنان نماهایی در این فیلم به تصویر کشیده شده باشد ، باید دکوپاژ این فیلم را هم چون دکوپاژ آوانگارد فیلم « شب نشینی در جهنم » - که یادگاری ماندگار از موشق سروری است - استثنایی و پیش رو برشمرد !!!

فیلم « پسر زاینده رود » ( ساخته ی حسین مدنی در سال 1349 ) بر پایه ی داستان گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

از هر انگشت اصفهانی ها هزاران هنر می ریزد؛ « هنر نزد ما اصفهانیان است و بس » !!!!  

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Wed 17 Dec 2008ساعت 4:8  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شکرپاره رفت، کام ها تلخ شد !

 

ارحام صدر در یاد و خاطره صحنه زنده است 

 

رضا ارحام صدر، هنرمند نامدار نمایش و سینمای ایران عصر روز یکشنبه 24 آذرماه در سن 85 سالگی درگذشت. وی در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۲ خورشیدی در محله پاقلعه اصفهان دیده به گیتی گشود. ارحام صدر از دوران تحصیل در دبیرستان ادب اصفهان علاقه خود را به بازیگری نشان داد و نمایش « رفیق ناجنس» را در دبیرستان اجرا کرد. این نمایش 10 شب به روی صحنه رفت و با حضور و استقبال خوب مردم رو به رو شد تا آنجا که از درآمد آن براى دبیرستان یک پیانو خریداری شد. او پس از گرفتن دیپلم "اقتصاد و تجارت" از دبیرستان ادب و دیپلم ادبى از دبیرستان صارمیه تا سن بازنشستگی به فعالیت در اداره بیمه مشغول بود.

                   

                      

 

ارحام صدر، از سال ۱۳۲۶‌ خورشیدی به صورت حرفه ای پای به صحنه نمایش گذاشت و سپس « گروه هنری ارحام صدر» را در سال ۱۳۴۳ خورشیدی در اصفهان پایه نهاد. وی در طول فعالیت خود در صدها نمایش ایفای نقش نمود که برای نمونه می توان از  "من می خوام" ، "وادنگ" و "مست" نام برد. وی در سینما نیز حضوری چشم گیر داشت و در فیلم هایی مانند: "جوجه فکلی" ، "پریزاد"، "نصف جهان"، "لج و لجبازی"، "شب نشینی در جهنم"، "یک اصفهانی در نیویورک"، "‌جعفر خان از فرنگ برگشته" و  "افسانه شهر لاجوردی" بازی کرده بود.

از ویژگی های  بازیگری او، بداهه گویی های انتقادى بود که با حفظ فضاى اصلى نمایش و پس از هماهنگ شدن با دیگر بازیگران انجام مى گرفت.

ارحام صدر، نوع نمایش خنده داری را که به روی صحنه می برد از جنس « خنده تلخ » و « کمدی انتقادی » می دانست و  می خواست که نمایش خنده صرف نباشد و پیامى انتقادى و اخلاقى و انسانى را مطرح کند تا تماشاگر بعد از دو ساعت خنده در سالن وقتى به خانه رفت درباره تفکر نهفته در پشت پرده این خنده با خود بیاندیشد. 

وی در سال های پس از انقلاب به نشانه اعتراض به "ممنوع چهره"  و "ممنوع از بازى" شدن عده اى از هنرمندان توسط حکومت، برای سال ها از کار هنر دست کشید و در سال های سکوت، پیوسته از بى مهرى، حق کشى ، ناسپاسى و بى انصافى هایی که در حقش می شد گلایه داشت.

در آخرین سال های زندگی ارحام صدر، سریالی مستند با نام « شکر پاره » که روایتى مختصر از زندگى اوست به کارگردانی رضا مهیمن و با حضور خودش ساخته شد. او در این سریال، به صورت زنده در اماکن عمومی همچون بازار و زورخانه و خیابان در میان مردم حضور می یافت که از برخورد او با مردم لحظه های زیبا و گاه خنده آوری خلق شده است.

ارحام صدر در آخرین سال های عمرش می گفت: « هنوز و همیشه آرزوى من این بوده که روى صحنه بمیرم » اگرچه او به این آرزو دست نیافت، اما او هنوز و همیشه در یاد و خاطره صحنه و همه دوستدارانش زنده است. 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 15 Dec 2008ساعت 5:35  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 

 شادروان بهشت آشیان استاد رضا ارحام صدر اصفهانی

 

رضا ارحام صدر ، پیش گام در تاتر کمدی انتقادی ایران ، عصر ۲۴ آذرماه از دنیای خاکی جدا شد ، که روحش شاد شاد باد . زمانی که وارد دانشگاه شدم ، او مدیر گروه تاتر بود . به قول مهدی ممیزان ( نویسنده ی بسیاری از تاتر های ارحام صدر ) که می گوید " شهرت ارحام صدر تنها مرهون بازی او نیست ، اخلاق انسانی او باعث پیشرفت او شد  " ، که روحش شاد ، درست می گفت . همیشه تشویق می کرد و با خوش خلقی دست همه را می گرفت . استاد محمد علی کشاورز در باره ی او می گوید " همانگونه که ما در موسیقی ایرانی سبک اصفهان داریم ، در تاتر هم سبک اصفهان داریم ، که ارحام صدر پایه گذار و شاخص آن است . " رضا در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۰۲ در اصفهان چشم به دنیا گشود و بعد از گذراندن شش کلاس ابتدایی وارد کالج شد . پس از دریافت سیکل ، راهی آبادان شده و دو سال در دانشکده ی نفت به تحصیل پرداخت اما به دلیل کسالت به اصفهان باز گشت و در سال ۱۳۲۴ دیپلم تجارت و در سال ۱۳۲۵ دیپلم ادبی گرفت . او در سال ۱۳۲۶ به استخدام شرکت بیمه ی ایران درآمد و سی و پنج سال در سمت های مختلف این شرکت خدمت کرد و سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد . ارحام در سال ۱۳۴۸ از دانشکده ی ادبیات اصفهان با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد . وی در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمود و صاحب یک فرزند پسر و دو دختر گردید . رضا ارحام صدر ، شروع بازی بر صحنه ی تاتر را از سال ۱۳۲۴ در دبیرستان ادب شروع و پنج سال بعد در تاتر اصفهان که به مدیریت شادروان ناصر فرهمند اداره می شد ، کار حرفه یی را آغاز کرد . سپس وارد تاتر سپاهان شد و پس از تعطیلی هر دو مجموعه ، گروه هنری ارحام را در سینما تاتر پارس جلفای اصفهان تاسیس کرد . ارحام با دعوت از هنرمندان این رشته به مدت بیست سال برنامه های خود را یکی بهتر از دیگری به روی صحنه برد . از عزت الله انتظامی شنیدم که " در یک دوره ی نسبتا طولانی ، هر توریستی به اصفهان وارد می شد ، حتما در برنامه ی خود تماشای نمایش ارحام صدر را قرار می داد " ( مهر ۸۵ - اصفهان ) و علی نصیریان در باره ی وی می گوید " ارحام صدر را به عنوان یک الگو ، به عنوان یک نمونه ی خیلی واضح و روشن یک سبک و سیاق و یک نمایش ایرانی - که من روی این نمایش ایرانی تاکید می کنم - داریم . کسی که بتواند چند دهه ، هر شب مردم را در یک تماشاخانه یی با سیصد چهارصد نفر جمع کند و کام آنها را با خوشمزگی و شیرینی بازی و نمایش ، شیرین کند و آنها را با نقدهای اجتماعی متنبه کند و سال ها هم تداوم داشته باشد ، این کار کوچکی نبوده است . " رضا ارحام صدر در حدود ۱۷۶ تاتر و ۲۰ فیلم ساخته است . یادش به خیر ، می گفت : " وقتی تاتر من در اوج بود تکلیف کردند که بیا تهران ، گفتم : چرا ؟ گفتند این تاتر را بیاور تهران تا این همه علاقه مند پایتخت نشین هم ببینند . گفتم : آخر چرا هر چیزی در شهرستان ها خوب است باید به تهران برود ! بنده در این شهر به دنیا آمده ام ، در این شهر زندگی کرده ام و در این شهر هم باید دار فانی را وداع کنم . بنابراین من از اصفهان بیرون برو نیستم ! گفتند که اگر برای تو حکمی زدند چه می کنی ؟ گفتم : باز هم نمی آیم ! گفتند شرط خودت برای آمدن چیست ؟ گفتم : هر وقت دولت توانست منارجنبان را از کف قطع کند و در میان خیابان لاله زار بنشاند ، آن وقت بلندگو هم اعلام می کند که از امشب تاتر ارحام صدر در این مکان برنامه اجرا می کند ! . " ارحام صدر کارهایش را به صورت مقطعی و تنها برای معرفی به گوشه و کنار ایران می برد . او چندین اجرا نیز در اروپا و آمریکا داشته است است . جمشید مشایخی در نشستی به ارحام صدر چنین می گوید " سال ۱۳۳۷ که من در اداره ی تاتر بودم ، شما ( رضا ارحام صدر ) برای اجرای تاتر - وادنگ - به نفع یکی از جمعیت های خیریه ، به تهران آمدید . من سیزده شب به عنوان مهماندار در خدمت شما بودم . این عجیب است که من هر شب می خندیدم . هر شب هم همان تاتر را اجرا می کردید . ولی آنقدر شما هنرمندانه اجرا می کردید که می خندیدم . چیز عجیبی بود . وقتی خودم وارد عرصه ی هنر شدم ، فهمیدم که از ارحام صدر بالاتر نداریم . تنها کسی که مرا خندانده است ، ارحام صدر است . " وقت تنگ است . رضا ارحام صدر را صبح سه شنبه ( ۲۶/۹/۸۷ ) از مقابل صدا و سیمای استان اصفهان به سوی باغ رضوان خواهند برد و در قطعه ی هنرمندان به خاک خواهند سپرد . صبح عید غدیر خم یعنی چهارشنبه ( ۲۷/۹/۸۷ ) نیز مراسم ختم این هنرمند با اخلاق در مسجد سید اصفهان برگزار می گردد . افسوس ، همیشه زود دیر می شود . در یکی از اولین نمایشگاه های کاریکاتور در اصفهان ، چهره اش را کار کرده بودم . شور و حال و تشویق او از اولین محرک های من برای ادامه ی راه بود . بعد ها هم در جریان های طنز مکتوب در اصفهان ، مانند تاسیس حلقه ی طنز نصف جهان و یا اولین کتاب طنزآوران اصفهان هم که به نام ( نصفهان ) منتشر شد ، تشویق او کارگر بود . مطلب را به پایان ببرم با سخنی از مرتضی احمدی که می گوید " بی خود این ارحام صدر ، ارحام صدر نشده ، یک چیزهایی بوده ، من فکر می کنم ارحام صدر همیشه بوده و جاودان خواهد بود . . . 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 15 Dec 2008ساعت 5:26  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 

 شادروان بهشت آشیان استاد رضا ارحام صدر اصفهانی

 

 

شب نشینی در بهشت

 

در نامیرایی شهریار بی همتای ملک خنده

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « علویه خانم » ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش این سرزمین ، شادروان « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد..

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی دلکش تئاترهای زنده و فی البداهه ی « مکتب سپاهان » دست کم کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، از ستون فقرات دستور ایست پذیرد !

اکنون او شهرآشوبی دلنشین و شهریاری بی همتا در ملک خنده شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان – بالاتر از خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن فریاد می داد.

چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، DVD آثار فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، « شب نشینی در جهنم » ، « مست » ، « من می خوام » و ... - با اندکی جست و جو در دسترس مان است.

زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، امروز سر پل خواجو گرد هم می آیند تا جادوگر نامیرایی را که دهه ها پیش از ورود هر گونه داروی آرام بخشی بدین خاک خشک ، برای اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان ، نه مرهم ، که اکسیر و نوشدارویی شفابخش بوده است ، را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. آمیزباقر ( شادروان مهدی ممیزان ) چشم انتظار یار است تا « شب نشینی » این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز است !!     

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 15 Dec 2008ساعت 5:25  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

در ایران سریال بی همتای دایی جان ناپلئون در ذهن شمار فراوانی از ایرانیان - حتا بسیاری از دوست داران ( اما نه معتادان و وابستگان ) آن - چنین نشسته است که این سریال هنجارشکن ترین و شرم گریزترین ساخته ی تاریخ سینمای ایران است. به احتمال فراوان اینان آثاری هم چون « کلبه ی آن سوی رودخانه » ، « مو سرخه » و .......... را ندیده اند و نگاهی ولو کوتاه بر فهرست ساخته های تاریخ سینمای ایران نینداخته اند ، که چنین قضاوت نادرست و شتاب زده ای می نمایند.

در فهرست ساخته های تاریخ سینمای ایران ، به نام های شگفت انگیزی بر می خوریم که البته بیشتر آن ها کمی تا قسمتی با اروتیسیزم و سکسوالیتی ارتباط داشته اند.

هر چند در این میان می توان آثاری هم چون « طوقی » ( ساخته ی علی حاتمی در ۱۳۴۹ ) نیز وجود دارد که نماهایی حتا از ارگاسم زنانه را هر چند در جایی جز بستر نشان داده اند اما نامی چندان مرتبط با اروتیسیزم و سکسوالیتی نداشته اند !

 

اروتیک ترین فیلم سینمای پس از انقلاب اسلامی در ایران : کاغذ بی خط ( ساخته ی ناصر تقوایی در 1380 )

 

به باور من و بسیاری دیگر از دوست داران سینما ، بیش ترین درون مایه ی اروتیک را در تاریخ سی ساله ی سینمای پس از انقلاب  ، همانا فیلم  « کاغذ بی خط »  استاد ناصر تقوایی داشته است. از استادی کم مانند تقوایی در ساخت فیلم همین واقعیت شگفت انگیز بس که چنین درون مایه ی سرشار و گران باری از اروتیسیزم و سکسوالیتی ، بدون حتا یک تماس جزئی میان دو بازیگر مرد و زن فیلم و یا حتا نمایی محو از همبستری آن دو به تصویر کشیده شده است. بی گمان درباره ی کاغذ بی خط بیش از این ها - آن چنان که باید و شاید - باید بنویسم.

 

کاغذ بی خط ( ناصر تقوایی ، 1380 ) : اروتیسیزم سرشار !

در فهرست فیلم های ساخته شده در تاریخ سینمای ایران به نام های شگفت انگیزی بر می خوریم که فرومایگی و ابتذال در بسیاری از آن ها چیرگی دارد. این چیرگی فرومایگی و ابتذال فقط مربوط به فیلم های سینمای پیش از انقلاب نیست ! در فهرست نام های فیلم های سینمای پس از انقلاب هم فراوان به چشم و ذهن می نشیند؛ البته نه با درون مایه ی اروتیک و سکشوال !

کافی ست به فهرست فیلم های ساخته شده در سه چهار سال اخیر نگاه کنید تا با موجی از نام های بازاری و عوام زده و لمپن گونه ی مبتذل و فرومایه روبه رو شوید که دست فیلم های پیش از انقلاب را از پشت بسته اند !!

 

یک چمدان سکس ( ساخته ی محمد متوسلانی در 1350 )

 

در میان همه ی فیلم ها و سریال های تاریخ سینما و تلویزیون ایران - هم پیش و هم پس از انقلاب اسلامی - بی گمان شگفت انگیزترین نام از آن فیلم « یک چمدان سکس » ساخته ی محمد متوسلانی در سال ۱۳۵۰ است !!!

تاکنون که حسرت تماشای این فیلم بر من باقی مانده است. از همه ی خوانندگان ارجمند خواهشمندم چنان چه نسخه ای ولو بدکیفیت و به هر سیستم تصویری در اختیار دارند ، نسخه ای رایت شده از آن را برای این جانب به ارمغان بیاورند و مژدگانی ای درخور از آن خویش نمایند !!!! 

شاید دانلود از اینترنت این فیلم فراهم باشد. پس تا دیر نشده از جست و جوگر گوگل سود جویید !!!!!

 

یک چمدان سکس ( ساخته ی محمد متوسلانی در 1350 )   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 8 Dec 2008ساعت 0:33  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شی هواهوای بورلی هیلز

 

کمپانی والت دیزنی دهه هاست که هر سال دستاوردی برای آفریدن مهر و دلبستگی در میان آدمیان پدید می آورد. واپسین فیلم والت دیزنی همانند بسیاری از فیلم ها و کارتون های آن بار دیگر به دستاوردهای سازنده و سودمند روان شناختی بر همکنش ( تعامل ) آدمیان با حیوانات پرداخته است.

از دوران کودکی که تلویزیون ملی سال های پیش از انقلاب و سپس گهگاه سیمای جمهوری اسلامی به پخش کارتون ها و فیلم های والت دیزنی می پرداختند ، همواره شیفته ی فرآورده های فرهنگی انسان گرایانه ی این کمپانی بوده و هستم. 

اکنون نیز چون همیشه در انتظار دیدن « شی هواهوای بورلی هیلز (  beverly hills chihuahua ) » لحظه شماری می کنم. به ویژه این که به نژاد کوچولو ، بازی گوش و دوست داشتنی شی هواهوا (  chihuahua ) دلبستگی فراوان دارم.

تماشای این فیلم که هم اکنون سینماهای آمریکا را افزون بر کودکان شیفته ی کارتون ها و فیلم های والت دیزنی ، لبریز از دوست داران و  دلبستگان خردسال ، جوان ، میان سال و سالخورده ی حیوانات کرده است ، برای هم میهنان می تواند شیرین و دلنشین باشد.

به ویژه این که ما ایرانیان - به ویژه در دهه های اخیر که شاهد از دست رفتن باغ ها و باغچه ها بوده ایم - دور و بیگانه با حیوانات و گیاهان پرورش پیدا می کنیم تا در بزرگ سالی به آسانی بر نابودی منابع طبیعی گیاهی و جانوری مان چشم پوشی نماییم و یا خود در کنار دیگران به نیست و نابود شدن این آفریده های پروردگار همت گماریم !!

به راستی حیوان ستیزی و گیاه گریزی ما ایرانیان - که کرداری یکصد و هشتاد درجه عکس کردار ایرانیان باستان است - کدامین هنگام درمان خواهد شد ؟!؟

آیا فراگیر شدن فرهنگ خرید و نگاه داری گیاهان مصنوعی در پنج سال اخیر و بنیان گذاشته شدن زندان و جایگاه اعدام برای حیوانات دست آموز خانگی هشداری جدی برای به دور افتادن ما از فرهنگ کهن و گران مایه ی باستانی ایران زمین و فرو افتادن مان در گرداب توهین و نکوهش سرشت ( ذات ) آفرینش پروردگار بخشنده و مهربان نیست ؟؟؟ 

سزا و کیفر ( عقوبت ) خداوند همواره در پی چنین چشم فرو بستن ها و نکوهش آفریده هایش بوده و خواهد بود. امید که فیلم هایی هم چون  « شی هواهوای بورلی هیلز (  beverly hills chihuahua ) » بتواند در آشتی ما ایرانیان با طبیعت و نعمت های پروردگار درمانگری سودمند و اثر گذار باشند.....

 

شی هواهوای بورلی هیلز

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 31 Oct 2008ساعت 22:37  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 معنویت درمانی

 

 

از کودکی به کتاب دلبستگی ویژه ای داشتم و البته هرگز گمان نمی کردم که روزی آن اندازه جرات و جسارت در خود بیابم که خود به پدید آوران ( نویسندگان و مترجمان ) و حتا ناشران کتاب بپیوندم.

در کتابخانه ام کتاب هایی از دانش های گوناگون وجود دارد. کتاب هایی که هر بار بخشی از آن در هر اثاث کشی گم و دزدیده شد. اما در میان پهنه های ناهمگون کتاب هایم ، کتاب های چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » حضوری کم رنگ تر دارند. از دزدیده شدن کتاب های تاریخ ورزش ام هرگز افسرده و اندوه گین نشدم و مجلات هنگامه ی نوجوانی ام : دنیای ورزش ، کیهان ورزشی ، دانستنیها ، علمی ، تکنیک و حتا ماشین را - که در ۹ سالگی برای تکمیل نسخه های پیشینش از اصفهان به تهران شتافته بودم - را چندی پیش دور ریختم. 

چهار حوزه ی   « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » ، چهار حوزه ای هستند که از پژوهش ، اندیشه و نظر در آن ها گریزان بوده و آن چهار را به متخصصان و اندیشمندان آن واگذار نموده ام. بنیان گریزم نیز هویداست:

۱- آدمی امروزه با گسترش و ژرفای همه ی دانش ها ، در همگی این عرصه ها نمی تواند به مطالعه و تامل بپردازد و دوران « علامه » و « دانای کل » شدن دیگر سده هاست که نه در جهان ، که در ایران هم گذشته است.

۲- این چهار عرصه به ویژه و بسیار بیش از عرصه های دیگر ، مستعد هستند که آدمی را به دو سوی افراط و تفریط بکشند و او را از این سو یا آن سوی بام به پایین اندازند. در این چهار عرصه ، آدمی هم چون من که می پسندد که در میان بام گام بردارد ( و البته همواره و به همین گناه در اجتماع افراطی یا تفریطی ما ، « چوب دو سر نجس » بوده و خواهد بود ) جایگاهی نداشته و نخواهد داشت ، و بیش از دیگر عرصه ها از خیل پر شماری که در هر دو سوی تند روی و کند روی جای دارند ، مورد کینه و خشم قرار خواهد گرفت.

در این عرصه ها ، اگر برای نمونه آبی یا قرمز نباشی ، اصلن داخل آدم به شمار نمی یایی !

همین گونه در سیاست این سرزمین هم یا باید اپوزیسیون و انقلابی و مبارز و برانداز باشی و یا پوزیسیون و محافظه کار و دگرگون ستیز و اصلاح گریز !!

در دو عرصه ی دیگر هم اوضاع خیلی دیگرگون نیست و شاید از آن دو شدیدتر و پر رنگ تر باشد !!!

از این روست که من - که دوست دارم به تمرین و ممارست در گام برداشتن بر میان بام بپردازم - از این چهار عرصه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » فراوان گریزانم. و نخستین ( سیاست ) و واپسین ( ورزش ) را برای اندیشیدن و نوشتن خود - دست کم در این سرزمین - به ویژه « فرومایه » و « کم بها » می دانم. درست برخلاف « روان پزشکی ، روان شناسی ، هنر ، ادبیات ، سینما ، محیط زیست ، میراث فرهنگی ، .... و طنز و مزاح ».

امید فراوان دارم که آموزگار ساده ی اجتماع در پهنه ی « دانش ، بهداشت ، سلامت » و اگر شایسته اش باشم ، « تاریخ ، فرهنگ و هنر » باشم و روان پزشکی در خدمت مردمان سرزمینم و اگر خداوند بخواهد ، دیگر سرزمین های پارسی زبان. نه خواسته ی بیش از این می جویم و نه اصولن توان بیش از این در چنته دارم.

چهار عرصه ی مستعد تند روی و  تعصب ورزی در دو سو - « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » - را به دلبستگاه و شیفتگان آن وانهاده ام. بسیاری ، از هر دو دو سوی جبهه ی  افراط و تفریط ، مرا به سبب ننوشتن از این چهار عرصه فرو می دارند و فحش می دهند که چرا از اندیشه ها ، خواسته ها و آرزوهای آن ها چیزی نمی نویسم. چنین فرو داشته ( تحقیر ) شدن و دشنام شنیدنی برای من از ورود به آن چهار حوزه ی دوسوگرا ، آسان تر است.

من از این چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » معاف و معذورم.

اما آن چه در حوزه ی اندیشه برای من مایه ی شگفتی ست ، رسالتی ست که برخی روشنفکران سه حوزه ی نخست و گاه حتا ادبیات بر دوش خود احساس می کنند و آغاز به « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » پیدا و پنهان در اجتماع می نمایند.

هم اکنون که هنوز بسیاری به معنویت و باورهای معنوی و مذهبی گرایش دارند ، صفحات حوادث روزنامه های واقعیت گرای مان چنین تیره و رنج آور است؛ به راستی اگر معنویت و باورهای معنوی و مذهبی به تمامی از دست برود ، این اجتماع از سنت بریده و از مدرنیته مانده ی سرشار از بخل و بغض را کدامین افسار و مهار خواهد بود ؟!؟

واقعیت نمایانی ست که نزدیک به یکصد سال است که در سرزمین ما این که فردی دانش آموخته به ناگاه رو به « سیاست ، فلسفه و دین » آورد ، و در هر سه ی این حوزه ها به نظریه پردازی بپردازد ، رویکردی شایع بوده است. شگفت این که بسیاری به این « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن نیز بسنده ننموده و بی درنگ و با درنگ درفش خداگریزی و معنویت ستیزی بر دوش خویش نهاده ، و این را به ظاهر رسالت و مسئولیت و به واقع ، ژست پر هیاهو و شیک خود برگزیده اند. آری ، « انکار خدا » برای شماری پر رنگ و برجسته ترین ژست و نقاب « روشنفکری » بوده و هست !!!!

 

معنویت درمانی

 

در حالی که روشن گران واقعی و پیشروی اجتماع ما هیچ کدام « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » را رسالت و مسئولیت اجتماعی خویش نیافته اند. امروزه که « اختلال و بحران هویت » آشکارا شایع ترین بیماری اجتماع ماست و این بحران اگر در عرصه ی « هویت معنوی » از پهنه ی « هویت ملی » پر رنگ تر نباشد ، کم رنگ تر هم نیست ، باید در گام برداشتن و کوشش های اجتماعی خویش درنگ و دقت فراوان داشته باشیم و گرنه اگر از روی احساسات سرکش و شیدامدارانه خواسته ها ، گرایش ها و آرزوهای مان را برگزینیم ، چه بسا خود و شماری را به کژ راهه و ناکجا آباد بریم.

بپذیریم که

دوران  « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن سده هاست که سپری شده است ،

و نیز بپذیریم که

معنویت ستیزی و دین زدایی به فرجامی نیک نمی انجامد ؛

حتا اگر فراگیری ( اپیدمی ) بیماری روان پزشکی ای « اختلال ( بحران ) هویت » پیش روی مان نباشد.

در این باره بیش تر خواهم نوشت که « معنویت » و « عقلانیت ( خرد ورزی و دانش باوری ) » نوشداروی اجتماع حیران و سرگردان ماست.

بر بالای سر نسخه ی طبابت خود ، جمله ای از خود نگاشته و چاپ کرده ام :

« در پرتو راستی ، مهر و خرد ، شادی و آرامش دور از دسترس نیست ».

بدین جمله به گونه ای ژرف باور داشته و دارم ...... 

 

معنویت درمانی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 14 Oct 2008ساعت 1:49  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

مارگرت تاچر که همواره مرا به یاد مامفی جادوگر می انداخت !

 

شیفتگی من به تاریخ جنگ جهانی دوم کمتر از تماشای فیلم های آن نیست.

یکی از کتاب های دوست داشتنی کتاب خانه ام ، « خاطرات روزنوشت چرچیل در جنگ جهانی دوم » است که در دهه ی ۱۳۶۰ به چند چاپ در ایران رسیده است و البته امروز نشانی از آن نیست.

ناشرش هم نسخه ای از آن ندارد و خواست و اراده ای هم برای حروف چینی دوباره و تجدید چاپ آن ندارد.

گاهی به اندیشه ام خطور می کند که کتابی در روان شناسی چرچیل با مد نظر قرار دادن این کتاب بنویسم و در آن فرازهای مهم و در خور تامل « خاطرات روز نوشت چرچیل » را گواه نوشته هایم بیاورم.

جنگ جهانی دوم با دیوانگی های شیدامدارانه ی آلمان نازی ، آغاز بدبختی خاورمیانه و از ریشه ها و سرچشمه های جنگ عراق بر ضد ایران شد. جنگی که به خواست کیسینجر - وزیر وقت امور خارجه ی ایالات متحده ی آمریکا - قرار بود یک دهه زودتر از سوی ایران آغاز شود که پهلوی دوم زیر بار آن نرفت.

آن هنگام که محمدرضاشاه عراق را کشور همسایه و هم کیش دانست ، شاید نمی دانست که این جنگ بر بنیاد توازن نیروهای عربی - اسلامی با توان جنگی اسرائیل طراحی شده و تنها در راستای برون رفت آمریکا از اقتصاد به رکود کشیده شده اش از راه فروش جنگ افزار نیست.

من و نسل من - زاده شدگان ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ - نسل همین جنگ هستیم.

جنگی که بر کودکی و نوجوانی ما فرو آمد و « سفرهای دراز هامی و کامی در وطن » - این اثر بی همتا ی شادروان « نادر ابراهیمی » - و کارتون آرامش بخش « خپل و باغ گل ها » - با آوای نرم و مخملین « هوشنگ لطیف پور » - را از ما ستاند.

 نه گذاشت « هامی و کامی » با سانسور و اصلاحات لازم به خانه های ما بازگردند و نه اجازه داد تا از « خپل و باغ گل هایش » آن گونه که باید و شاید به آرامشی ژرف و جان افزا فرو برویم.

ما ماندیم و احساسات نوستالژیک کودکی و نوجوانی که هر روزش با آژیر قرمز و بر دوش رفتن پیکر شهیدان دلاور میهن می گذشت. اندوه و نگرانی در سیمای پدران و مادران مان موج می زد که می مانیم یا نه و چه آینده ای خواهیم داشت در فردای این جنگ و موشک باران؛ اگر بمانیم !

نیک به یاد دارم که در باغچه ی خانه ی پدربزرگ هایم دیگر تازران بازی را به کنار گذاشته بودم و در لابه لا و بالای درختان سر به آسمان کشیده به تمرینات رزمندگی می پرداختم تا پانزده ساله مان به پایان رسد و نوبت جبهه رفتن مان فرا !!

آن هنگام هنوز از واژه ی « جو گرفتگی » خبری نبود که « جو » اگر نه همه ، که بیشتر مردمان را حسابی گرفته بود !!!

دلبسته ی آن بودم که خلبان شکاری اف- ۱۴ شوم. رویای خلبان جنگی شدن در انحصار من نبود. این آرزوی من و نسل من پیش از پا نهادن به دبیرستان بود.

در سال سوم راهنمایی اندوهی بر من چیره شد؛ آن هنگام که دانستم که به دلیل نزدیک بینی و « عینکی بودن » نمی توانم به آرزویم برسم. همه ی پرسش من از بستگانی که به آمریکا و اروپا مهاجرت کرده بودند ، این بود که آیا روش جراحی برای نزدیک بینی بنیاد نهاده شده است یا نه.

در اوج موشک باران و پایان آرزوی خلبان جنگی شدن ، راهی نوین را برگزیدم:

« مهندس هوا - فضا » شدن و آفریدن هواپیماهای جنگی هم چون گرومن در آمریکا که اف - ۱۴ را ساخته بود. دفتری برای طراحی شکاری و بمب افکن و موشک داشتم و هر بار که به تهران می آمدم ، مجلات خارجی مربوط به هواپیماهای جنگی را می خریدم.

این افزون بر مجلات داخلی همانند ماشین ، دانستنیها ، تکنیک ، دانشمند ، علمی ، و ........ بود که آن زمان بیشتر صفحات و جلد خود را به جنگ افزارهای هوایی ، زمینی ، دریایی و موشکی اختصاص می دادند.

خوب به یاد دارم که هنگامی که برای آموزگار کلاس زبانم - که خلبان و مهندس نیروی هوایی ارتش بود - از ایده ام مبنی بر قرار دادن « موشک هاگ » بر اف - ۱۴ سخن بر زبان راندم ، چه گونه پیش روی کلاس من و ایده ام را به ریشخند گرفت. افسوس و اندوه من باقی ماند تا این که چهار - پنج سال بعد در روزنامه ی اطلاعات خواندم که رئیس جمهور ( هاشمی رفسنجانی ) به مهندسی که در سپاه خدمت می کرد ، نشان درجه سه ی سازندگی را برای عملی ساختن همان ایده ی من نوجوان به او بخشید.

اندوه و درد بزرگ سال های پایان کودکی و آغاز نوجوانی من این بود :

« تمام شدن موشک های هوا به هوای « فونیکس » شکاری های اف - ۱۴ نیروی هوایی ایران » !!!!

و این رخداد کمی نبود. چرا که اف - ۱۴ با آن رادار توان مند و بی همتا ( در آن دوره ) بدون موشک راداری « فونیکس » پدیده ای بیش از اف - ۴ و میگ - ۲۳ نبود و از لحاظ شتاب و سقف پرواز نیز به پای میگ - ۲۵ نمی رسید. و هراس سترگ من چنین بود: « نکند ما جنگ را ببازیم ».

مارگرت تاچر ( مامفی جادوگر ) و رونالد ریگان ( کابوی دیوانه ) !!

 

و البته نمی دانستم که آمریکا و انگلستان از روز نخست چنین برنامه ریزی نموده اند که این جنگ برنده و بازنده ای نداشته باشد و بر بنیاد راهبرد مکارانه و مزورانه ی « مهار دوجانبه » به نابودی نیروی نظامی و اقتصاد هر دو کشور دارای اکثریت شیعه بینجامد !!!!!

مارگرت تاچر : جلد دوم مامفی جادوگر !!!

 

آری ، زیباترین سال های عمر ، سال های کودکی و نوجوانی من و نسل من ، از سوی « مارگرت تاچر » - آن پیرزن خبیث نفرت برانگیز که همواره مرا به یاد « مامفی جادوگر » می انداخت - و « ریگان » - آن کابوی دیوانه که هم چون « کارتر » برای راندن گاری و هر کار دیگری شایسته تر بود تا ریاست جمهوری - به بازی پلید و بدفرجامی گرفته شد.   

 

جیمی کارتر : بدون شرح !!!!

        

این گونه است که اکنون در ۳۵ سالگی چاره ای جز بازگرداندن برخی نشانه ها و نمادهای آن دوران ولو با آفریدن کمپینی اینترنتی برای من و نسل من باقی نمانده است.

آری کمپین خپل و هامی و کامی را جدی بگیرید که بازگرداندن بخشی از کودکی از دست رفته در توطئه ی مشترک مامفی جادوگر زشت رو و کابوی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه است.

 

مارگرت تاچر : جلد دوم مامفی جادوگر !!!

 

کودکی و نوجوانی من و نسل من به قربانگاه هوا و هوس های خودشیفتگان نگون بختی چون صدام - سردار سایکوپات قادسیه - برده شد تا زیباترین سال های عمرمان فدای امنیت و آرامش اسرائیل و شکوفایی جنگ افزارسازان آمریکا و اروپا و شوروی شود.

و این گونه است که من و نسل من تشنه ی تماشای دوباره ی  خپل و هامی و کامی هستیم. آیا ضرغامی ، بازمانده ی مبارزان دلاور همان جنگ ، بخشی از کودکی و نوجوانی از دست رفته را به ارمغان برای میلیون ها ایرانی سی تا پنجاه ساله باز خواهد گرداند ؟؟؟   

 

خپل دوست داشتنی باغ گل ها 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 12 Oct 2008ساعت 8:8  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

به نام پروردگار بخشنده ی مهربان

 

جناب آقای ضرغامی ، ریاست ارجمند صدا و سیما

 

با درود و احترام

 

ما امضا کنندگان این درخواست از جناب عالی خواهشمندیم که دستور فرمایید کارتون « خپل و باغ گل ها » و هم چنین سریال پرورش مدارانه و آموزش گرایانه ی « سفرهای هامی و کامی » - که از یادگارهای نوستالژیک ، خاطره انگیز و فراموش نا شدنی دوران کودکی ما هستند – از سوی شرکت سروش سیما بر روی دی وی دی  ضبط و منتشر شود تا ما بتوانیم آین دو یادگار گرامی مان را از فروشگاه های عرضه ی فرآورده های فرهنگی – هنری فراهم نماییم بلکه بتوانیم با پناه بردن به یادگارهای خاطره انگیز دوران خوش و شیرین کودکی ، ذهن درمانده ی خودمان را در تنش ها و آشوب های هنگامه ی سرشار از دلشوره و دلهره ی امروز اندکی مرهم نهیم !

از آن جا که بنیاد نهاده شدن کمپین های اینترنتی در میهن سرشار از سرگردانی های چاره پذیر همواره بر پایه ی درخواست های سیاسی – همانند درخواست آزادی زندانیان سیاسی و اقشار دربند - بوده است و نیز بدین دلیل که در سرزمین اهورایی مان « تئوری توطئه » و « پندارهای هدیان آمیز بدگمانانه ( پارانوئید ) » - هم چون اندیشه های روان شاد بهشت آشیان « دایی جان ناپلئون » - چیرگی ای چشم گیر ، سترگ و نمایان داشته و دارد ، دلایل این درخواست خود را به گونه ای روشن ، شفاف و آشکار حضور حضرت عالی بیان می نماییم تا با یاری پروردگار بخشنده ی مهربان ، این کوچک ترین درخواست و شاید حق ما از هر گونه شائبه و تردید احتمالی ایمن و به دور مانده ، و خدای نا کرده توطئه یا شب نامه ای با خواست ها و اندیشه های ستیزه جویانه و کینه توزانه پنداشته نشود !!

« سفرهای هامی و کامی » داستان نوجوانی نسلی بود که می بایست راه پیش روی سرنوشت شان را آن چنان که در توانایی شان بود ، کامیاب یا ناکام بپیمایند ، که پیمودند. از دل همان نسل بود که شوریده سرانی پیدا شدند که گروه گروه ، پر شور و شیدا ، هراس از نوشیدن شورابه های کویر ، شناور شدن در موج های اروند رود ، به کام کوسه ، کفتار و کرکس شدن یا بی نام و نشان رفتن به دل شیدای خویش راه ندادند. سریالی که به آن نسل نوجوان ، جرات مندی و قاطعیت ورزی - تا اندازه ی رویارویی با نیرومندترین ارتش ها و پیشرفته ترین جنگ افزارها – را آموخت.    

افسوس که پس از سی سال ، تنها ثانیه هایی از این سریال « پرورش مدارانه و آموزش گرایانه » را آن هم تنها یک بار به بهانه ی سوگواره ی شادروان « نادر ابراهیمی » به تماشا نشستیم !!!

قصه ی « خپل و باغ گل ها » نیز حکایت نسلی ست که برنامه ی کودک و نوجوان را نه از تی وی های چندین و چند اینچی فلترون پلاسما یا ال سی دی مستکبرانه ، که از تلویزیون های سیاه و سپید و به ندرت رنگی مونتاژ داخل شان تماشا می کردند و « همزیستی مسالمت آمیز » و « مدارا ، بردباری و شکیبایی مهر مدارانه » را از آن می آموختند و پرورش و هویت می یافتند. و چه زیبا و به یاد ماندنی این « پرورش و آموزش » با نوای گرم و مخملین « هوشنگ لطیف پور » سرشته و به هم پیوسته می شد تا این جان مایه با تک تک یاخته ها و تار و پود روح و روان آمیخته و همبسته گردد.

« خپل و باغ گل ها » خاطره ی فراموش نا شدنی جوانان و نوجوانانی ست که پای افزار رزم به پا کردند و رفتند تا باغ گل های سرزمین کهن شان را از گزند و لگد ددمنشان و دشمنان ایمن و استوار و پایدار نگاه دارند. « خپل و باغ گل ها » سند و نماد کودکانی ست که اگر چه فرصت دفاع از باغ گل های شان – ایران زمین – را نیافتند ، اما در آن هنگامه حتا برای لحظه ای ذهن و اندیشه شان از دغدغه ی پاس داری و نگاه بانی از ایران زمین ، فارغ و به کنار نبود.

اکنون آن کودکان ، نوجوانان و جوانان - نه آن گونه کامیاب و سرفراز که امید داشتند - به نیمه ی راه زندگی رسیده اند؛ زندگی ای که با یک جنگ آغاز یا همبسته شد و به سایه ی چیره ی شاید جنگی دیگر رسیده است. امید فراوان داریم که جناب عالی با فرمان انتشار این دو یادگار ماندگار ، ضمن پاسداشت شادروان « نادر ابراهیمی » و نیز « هوشنگ لطیف پور »  لختی ، آری تنها لختی آسایش و آرامش را برای این نسل تن سرشته شده به دلهره و هراس به ارمغان آورید.

به راستی کدامین ارمغان می تواند این چنین مرهم زخم های سرنوشت سرشته به دلشوره و دلهره ی این نسل پر تنش و نگرانی شود ؟

دهه هاست که سیمای جمهوری اسلامی ایران نتوانسته برنامه ای هم قد و قواره ی این دو اثر ماندگار و بی همانند به نمایش سپارد. کارتون های این گروه ، چه آن گاه که با مرض همه گیر فوتبال همراه و همبسته شدند ، و چه آن هنگام که نمایشگر خشونت ها ، کشتار ها و انفجارهای روبات های تخیلی و کیهان پیمای سده های آینده شدند ، تنها اختلال ( بیماری ) روان پزشکی « بحران هویت » را ژرفا و گستره ی فزون تر بخشیدند و « اختلال و ویژگی های پر رنگ شخصیتی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و اجتماع ستیز ( آنتی سوشیال ) » را فراگیرتر نمودند.

تا آن جا که « شب های برره » ی پر هواداری که به تماشا و تحسین پشت صحنه اش شتافتید ، آیینه و جلوه ی اجتماع مان باشد؛ « شب های برره » ای که سیمای همه گیری اختلالات شخصیتی کلاستر بی – نمایشگر ( هیستریونیک ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و اجتماع ستیز ( آنتی سوشیال ) – بود.

اکنون ما امضاکنندگان این کمپین اینترنتی ، از ژرفای ذهن و اندیشه ی خود براین باوریم که انتشار دی وی دی های دو سریال خاطره انگیز « سفرهای هامی و کامی » و « خپل و باغ گل ها » می تواند مرهمی جان افزا بر زخم های سرنوشت سرشته به دلشوره و دلهره مان باشد که نگرانی ، تنش ، تشویش ، اضطراب و التهاب را تقدیر عمرمان نموده است.

جناب آقای ضرغامی ،

جوانی مان گذشت؛ میان سال شده ایم و ناکام به نیمه ی راه زندگی رسیده ایم. زندگی ای که با یک جنگ آغاز یا همبسته شد و به سایه ی چیره ی شاید جنگی دیگر رسیده است. به راستی کدامین ارمغان ، هم چون داشته های پر بار و سرشار سال های کودکی و نوجوانی ، می تواند مرهمی بر زخم های سرنوشت سراسر دلشوره و دلهره ی این نسل ملتهب و نگران باشد ؟؟

امید که با همیاری و همکاری جناب عالی ، این نوشدارو ، پیش از مرگ ، به کام سهراب ها و سیاوش های این نسل بحران زده گوارا شود. نوشدارو و اکسیری که  بی گمان از بنگ و افیون و اکس و الکل نیک فرجام تر است.

 

 با سپاس فراوان  – دکتر بهنام اوحدی

و دیگر امضا کنندگان کمپین « خیلی خیلی امضاء »

( پارسی زبانان دل بسته ی

سریال ماندگار « سفرهای هامی و کامی » و کارتون خاطره انگیز « خپل و باغ گل ها »  در سراسر این گوی گردان )

 



خپل

 

 

 

 

( برای امضاء به کمپین خیلی خیلی امضاء بشتابید ! )

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 7 Oct 2008ساعت 14:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  |