تبليغاتX
[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

[ الشرح الاغراض الدایی جان ناپلئون ]

خلقیات ما ایرانیان

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و چهارم

 

پای مرغت را ببند !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فیلم گیرا و اثرگذار « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » و فیلم دلنشین و آموزنده ی « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » ، به باور من دو فیلمی هستند که مشاوران ، روان شناسان و روان پزشکان هوشمند و دوراندیش باید تماشای آن را – دست کم برای سنجش و آموزش « اندازه ی همتایی غریزی - جنسی » دو سوی زناشویی - به هر دو آدمی که برای مشاوره ی ازدواج نزد آن ها می آیند ، پافشارانه پیشنهاد نمایند. این نکته ، به ویژه در اجتماع امروز ما ، که بیشتر جدایی ها و طلاق های زوج هایش ، بنا بر پژوهش های نمایان و پوشیده و پنهان ( محرمانه ) انجام شده ، ریشه و سرچشمه شان « ناهمخوانی جنسی – زناشویی » بوده و هست ، می تواند بسیار مهم و سرنوشت ساز باشد و دختر و پسر را از انگ و دیگر عوارض روانی – اجتماعی « طلاق » نجات دهد. در اجتماع ما ، به دلیل نگرش و دیدگاه های فرهنگی – اجتماعی ، دو نفری که می خواهند یک عمر با دیگری زندگی کنند ، پیش از ازدواج نه تنها آشنایی ضروری و کافی با ویژگی های شخصیتی پیدا و به ویژه پنهان یکدیگر ندارند ، که به ویژه از کنش ها و واکنش ها و اندازه ی توانایی و خواست « جنسی – زناشویی » یکدیگر کاملا بی خبر و نا آگاه هستند. همچنین ، از آن جا که اجتماع ما همواره ، با چشم فرو بستن بر نگرش های ژرف نگرانه و آموزه های واقعیت مدارانه ی اسلامی و شیعی ، بی هیچ دلیل منطقی از سخن گفتن پیرامون کنش ها و واکنش های جنسی – آمیزشی گریزان و هراسان بوده است ، زوج ها در عمل از آموزش و دانش جنسی – زناشویی ضروری و کافی برخوردار نبوده و نیستند. در چنین شرایطی ، سود جستن درمانگر و مشاور دانش آموخته و با تجربه ، از مکتب « فیلم ( سینما ) درمانی » ، در عمل می تواند به خوبی هزینه های فردی ، خانوادگی و اجتماعی « طلاق » را کاهش دهد. به ویژه این که ، دست کم در میهن ما ، هنوز کتابی برای ارزیابی تله ی سترگ و سرنوشت ساز بیشتر پیوندهای زناشویی ، یعنی همان « اندازه ی همتایی و همخوانی شورمندی غریزی - جنسی » ترجمه یا تالیف نشده است.

جالب آن که واژه ی انگلیسی که از سوی کارگردان اندیشه گرا و ژرف نگر فیلم ، وودی آلن ، به عنوان نام فیلم برگزیده شده است ، به دو مفهوم اشاره داشته و دارای دو بار معنایی همزمان است: « امتیاز نهایی » بازیگر پیروز در بازی تنیس و « اندازه ی همتایی » همسران در زندگی و پیمان زناشویی شان. هر چند رویکرد همیشگی وودی آلن در همه ی فیلم هایش نگاه یا نیم نگاهی بردبارانه به شورمندی زیستی ، غریزی و کشش های جنسی – زناشویی بوده و هست ، اما به باور من ، تفاوت و فاصله ی اندازه ی میل ( Desire ) جنسی و سه جزء مهم آن : فراران و سائق ( Drive  ) جنسی ، انگیزش ( موتیویشن ) و سرشت ( تمپرامنت ) و منش ( کاراکتر ) شخصیت - آدمیان در هیچ یک از فیلم های او همانند دو فیلم « امتیاز نهایی » و « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » مورد ارزیابی و بحث قرار نگرفته است. هنرمندی وودی آلن در این دو فیلم آن بوده که در کنار بهره گرفتن از هنرپیشه های زیبا و گیرا ، نگذاشته است تا پیام ضمنی نمایشنامه نویس و کارگردان فیلم گرفتار و دربند پورنوگرافی شود. این گونه است که « امتیاز نهایی » و « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » به ابتذال کشیده نشده و در وادی فرومایگی و یا گیشه گرایی فرو نمی افتد.

 

 ماری آنتوانت

 

داستان زندگی « ماری آنتوانت » ، ملکه ی زیر گیوتین رفته ی انقلاب خونین فرانسه ، بارها از سوی سینماگران گوناگون به تصویر کشیده شده است ، اما آن یکی که در « زوج درمانی » ، « خانواده درمانی » ، « درمان جنسی » و « مشاوره ی پیش از ازدواج » ، کاربرد بالینی دارد ، همانا نسخه ی زیبا ، ارزشمند و روان شناسانه ای ست که از سوی « سوفیا کاپولا » نوشته و ساخته شده است. فیلم آشکارا فرسنگ ها فاصله ی « شخصیتی ( سرشتی و منشی ) » و « جنسی – آمیزشی » میان لویی شانزدهم درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) و ماری آنتوانت نمایشگر ( هیستریونیک ) را نشان می دهد. فیلم « ماری آنتوانت » ، همچون فیلم های « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » ، « ویکی ، کریستینا ، بارسلونا » ، « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « مادام بوواری » ، « پیشنهاد بی شرمانه » و ... ، ضمن نمایاندن واقعیت هایی از علت شناسی « روابط و کشش های فرا ( برون ) زناشویی ( اکسترا مریتال ) » ، گویای هویدای این ضرب المثل واقع بینانه ی ما ایرانیان است که آشکار هشدار داده و هشیار می سازد : « پای مرغت را ببند و همسایه ات را دزد نکن ». افسوس که بسیاری به دلایل شخصیتی ( سرشتی و منشی ) ، انگیزشی ، فراران ( سائق ) زیستی – غریزی جنسی ، کاستی هوش هیجانی ، نداشتن مهارت های زندگی زناشویی و .... این آموزه ی تاریخی و طرحواره ی شناختی جمعی ما ایرانیان را جدی نگرفته و به سادگی بر آن چشم می پوشند.

تماشای فیلم های « ماری آنتوانت » ، « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « امتیاز نهایی ( مچ پوینت ) » و « مادام بوواری » ، لزوم جدی گرفتن انجام مشاوره ی پیش از ازدواج از سوی روانپزشک و روانشناس بالینی ، را پیش چشم بینا و ذهن هشیار هر بیننده ی بی غرضی می نشاند.

آنان که انجام چنین مشاوره های سرنوشت سازی را از سوی روانپزشک و روانشناس بالینی دانش آموخته و زبده ، عبث و بیهوده می انگارند ، در برابر فرجام ناگوار رو به جدایی عاطفی و روابط فرازناشویی ، در ازدواج دختر شاداب و بازیگوش نمایشگر ( هیستریونیک ) با پسر جوان درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) ای که بسیار بیش از پادشاهی فرانسه ، شیفته و دلبسته ی قفل و کلید سازی بوده و هست ، چه پاسخ منطقی می توانند ارائه کنند ؟!؟ افسوس که تنها نما و شمایی کلی از ویژگی های اسکیزوئید – آسپرگر لویی شانزدهم در فیلم سوفیا کاپولا به تصویر کشیده شده است ! هر چند ، این فیلم واقعیت مدار و وفادار به تاریخ ، آن اندازه شیوا و گویا هست که آن همه انگ ننگین و سنگین را از ماری آنتوانت بزداید و دلایل ، ریشه ها و سرچشمه های رویکرد ناگزیرش را نشان دهد. ارزشمندترین ارمغان برای لویی شانزدهم ، قفلی شگفت انگیز و نا آشنا بوده که چندین دهه کسی نتوانسته رمز و راز چگونه باز شدنش را کشف کند. این قفل کهنه و رمز پوشیده ، می توانسته روزها و هفته ها ، از ظهر تا پاسی از شب گذشته ، پادشاه درخودمانده ی فرانسه را در کنار استاد قفل و کلیدسازش ، در اتاق کار خصوصی باز مانده از دوران ولیعهدی به خود مشغول و از همگان و هستی باز دارد !!     

  

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 8 Dec 2009ساعت 11:45  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و دوم

 

بینش ، انگیزش ، اراده و ایستادگی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

 

کتاب سیاه ( Black Book )

 

« کتاب سیاه » فیلم خوش ساخت ، گیرا و ماندگار « پل ورهوفمن » هلندی از ارزشمندترین فیلم هایی ست که می توان برای رواندرمانی افراد به شدت افسرده ، نگران و مضطرب از آن سود جست. این فیلم به ویژه ، همانند فیلم « بر باد رفته » ، برای رواندرمانی دختران و زنان دچار اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) همراه با « درماندگی آموخته شده » و « اندیشه های خودکشانه » ، اختلال اضطراب فراگیر ، اختلال سازگاری ، اختلال شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار سودمند و اثرگذار است. فیلم همچون فیلم های « زمستان اورلوگز » و « کاتین » ، رویارویی راستی و درستی با دروغ و دورویی را آشکارا نشان می دهد و نمایان می سازد که چگونه خیانتکاران میهن فروش ، پس از مدتی کامیابی و برخورداری ، در باتلاق بدبختی و تیره روزی گرفتار شده و رسوا و نابود می شوند.

 

شیرهای جوان ( Young Lions )

 

 

شیرهای جوان ، با بازی گیرای مارلون براندو ، از ساخته های قدیمی ای ست که نه فقط در فیلم درمانی فردی ، که در فیلم درمانی جمعی و ملی نیز سودمندی فراوان دارد. فیلم همچون فیلم های « پرش ( جامپ ) » و « آمین » چگونگی رشد خودشیفتگی جمعی و ملی بیمارگونه ی رو به روان پریشی را آشکارا به تصویر می کشد. شکاف و گسست های اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی ، بستر مناسب و خاک حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی بوده و هست. این فیلم به خوبی ، رشد و گسترش اندیشه ها و آرمان های تندروانه و افراطی همچون « نازیسم » را در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست را نشان می دهد که پینه دوز بی اعتبار تابستان و استاد معتبر اما فصلی اسکی ، با کدامین آرزو و رویاها دل به هیتلر و نازیسم می بندد.

فیلم های فراموش ناشدنی فراوانی درباره ی برآمدن پدیده ی اجتماعی – سیاسی « نازیسم » پرداخته اند ، اما کمتر فیلمی همچون « شیرهای جوان » و « پرش ( جامپ ) »  ریشه ها و سرچشمه های آن را مورد واکاوی ، بازنگری و پرسش قرار داده اند. اما این یگانه کاربرد درمانی فیلم « شیرهای جوان » نیست؛ تماشای فراز و فرود زندگی آدمیان در چالش و کشمکش « جبر » و « اختیار » و چگونگی شکل گرفتن سرنوشت آن ها در پرتو این چالش و کشمکش ، بی گمان آموزنده است. آدمی ، موجودی رها از خطا و اشتباه نبوده و نیست.

 اما کاربرد بسیار مهم فیلم « شیرهای جوان » ، که تاکنون از آن ننوشته ام ، سودی ست که می توان از این فیلم در درمان ویژگی های آسیب رسان شخصیت های کلاستر C و D – به ویژه شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) برد. فیلم « شیرهای جوان » درست همانند فیلم تکرار ناشدنی و بی همتای « رگبار » بهرام بیضایی ، می تواند مراجعان و بیماران دچار ویژگی های ژرف و پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر C و D و به ویژه شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) را درباره ی ویژگی ها و اختلال شخصیت خودشان به بینش ( Insight ) رسانده و بدین ترتیب بنیاد نخست را در راستای رواندرمانی ایشان فراهم آورد. فیلم به زیبایی هر چه تمام تر به فروداشت ( تحقیر ) های رایج مردانه در سربازخانه می پردازد و نشان می دهد که چه سان سرباز ریز نقش آمریکایی ، به دلیل ظرافت پیکری و لطافت روحی – روانی و گرایشش به کتاب و ادبیات – برای نمونه ، « اولیس » جیمز جویس – مورد سرزنش ، نکوهش و فروداشت قرار می گیرد تا از کوره در برود و شکیبایی همیشگی اش رو به خشم و ستیز نهد. سرباز لطیف و ظریف خوددار ، خواستار رویارویی در مبارزه ی مشت زنی می شود و هر چند در نخستین دوئل دو نفره ، شکست خورده و سرافکنده می شود ، اما پا پس نمی کشد ، پشتکار می جوید و فنون مشت زنی می آموزد تا در دوئل بعدی ، پیروز و سرافراز حریف توانمند را با شکست بدرقه کرده و آبرو و اعتبار از آن خود سازد. در نماهای پایانی فیلم ، هموست که دوست نام آور و دلاورش را از غرق شدن نجات داده و از مرگ رهایی می بخشد. 

« ایستادگی و خستگی ناپذیری ( پشتکار ) » در راستای دگرگونی ، سومین رکن ضروری برای درمان ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیتی ، پس از به دست آوردن « بینش » و « انگیزه و اراده ی دگرگونی » ، به عنوان دو پشتوانه ی نخست و بنیادین درمان است. اگر « آقای  حکمت » - آن مرد شرم گین ، نیک گفتار ، راست کردار و دوست داشتنی فیلم « رگبار » ، با بازی هنرمندانه و از یاد نرفتنی شادروان « پرویز فنی زاده » -  بهترین و هویدا ترین نما در راستای به بینش رساندن مراجعان و بیماران دچار ویژگی های ژرف و پر رنگ و اختلال شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) بدانیم ، بی گمان فیلم فراموش ناشدنی « شیرهای جوان » را باید فیلمی تمام عیار و یگانه در پدید آوردن « انگیزه » و « ایستادگی » در راستای دگرگونی ویژگی های ژرف و پر رنگ این شخصیت دانست.

 

شرک ( Shrek )

 

کارتون نام آور و دوست داشتنی « شرک » به خوبی می تواند نماد و نمایشگر « پذیرش خویشتن (Self acceptance  ) » باشد. این غول زمخت نازیبای سبزفام اما دلنشین و دوست داشتنی به گونه ای اثرگذار می تواند از سوی روان درمانگر باورمند به مکتب فیلم درمانی برای درمان زخم کهنه ی « پاشنه ی آشیل » مراجعان دچار ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت پرهیز گرا - مردم گریز ( اوویدنت ) به کار گرفته شود. پس از نیرومند سازی « پذیرش خویشتن ( خودپذیری ) » و در فرآیند آموزش « مهارت های زندگی اجتماعی » ، به گونه ی روزافزون و همیشگی باید « بردباری ، شکیبایی و مدارا ( تولرانس ) » مراجع را در « برخوردها و رویارویی ( مواجهه ) های اجتماعی » استوار و پایدار ساخت تا فرد نخست کم کم بیاموزد که خود به آسانی از خود پرسش گری ( انتقاد ) کند و سپس آهسته اما پیوسته بتواند شنیدن و پاسخ گفتن به پرسشگری ها ، خرده گیری ها و موشکافی های دیگران را در زمره ی مهارت هایش در آورد. چرا که در این شخصیت ، حساسیت بیش از اندازه ای به طرد شدن دیده می شود که ممکن است باعث گوشه گیری و انزوای آن ها از جامعه شود. هنگامی که از کسی تقاضایی می کنند و پاسخ رد می شنوند ، از دیگران کناره گیری می کنند و دچار احساس رنجش و دل آزردگی می شوند. در محیط کار اینان اغلب به حرفه های حاشیه ای روی می آورند، پیشرفت چندانی در کار خود نمی کنند و به دنبال اقتدار بیشتری هم نمی روند.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 26 Nov 2009ساعت 10:41  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی و یکم

 

چیرگی راستی بر ناراستی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

زمستان اورلوگز (   ( Oorlogs Winter

 

فیلم زمستان اورلوگز ، اثر درخشان و فراموش نشدنی « مارتین کولهوون » ، که بر پایه ی کتاب « ژان ترلو » ساخته شده است ، از بهترین فیلم های در دسترس برای شناخت درمانی فردی مراجعان دچار افسردگی ، نگرانی و اضطراب است. فیلم به کشته شدن پدر خانواده و شهردار شهر در تیرباران تلافی جویانه ی نیروهای اس اس آلمان و آثار و عوارض این رخداد بر پسرک نوجوان ، دختر جوان و مادر خانواده می پردازد. اما این همه ی ماجرا نیست؛ عموی خیانت کار و ناراست مدار خانواده ، مدت هاست که دل به اندیشه های فاشیستی رایش سوم بسته و در ستیز با کمونیزم رو به رشد ، هواداران و اعضای نهضت مقاومت ملی کشورهای اروپایی و شبکه ی نجات خلبانان نیروی هوایی انگلستان را به اس اس و گشتاپو لو می دهد. آن چه که فیلم زمستان اورلوگز را درخشان و فراموش ناشدنی ساخته ، نه نماها و رخدادهای جنگی فیلم ، که سکانس های انسانی و حیوان دوستانه ی آن است. صحنه ی کوشش بی فرجام پسرک در نجات دادن پدر از جوخه ی اعدام و شیون و زاری او در پی در خون غلطیدن پدر ، از نماهای ماندگار فیلم است که می تواند بار و ارزش روان تحلیلی ( روانکاوانه ) فراوان و سرشاری در فرآیند روان درمانی تحلیلی مراجعانی داشته باشد که دچار چالش ، کشمکش و ستیز برآمده از تعارضات پایدار اودیپی با پدر بوده و هستند.

نمایی که در آن پدر ، به یکباره پوست کندن خرگوش را با تیغ به پسر آموزش می دهد و نیز نمایی که پسرک می کوشد برای رهانیدن اسب دوست داشتنی و وفادارش از درد جانکاه خرد شدن ساق پا ، گلوله ای به پیشانی اسب شلیک کند و زاری امانش نمی دهد ، از دیگر داشته ها و درون مایه های سرشار و ارزشمند فیلم هستند.

اما همین پسر که توان کشتن پرنده و پوست کندن از خرگوش را ندارد ، بالاخره در پی فاش شدن راز عموی خیانت کار و میهن فروش ، او را با شلیک گلوله می کشد تا خلبان انگلیسی به یاری خواهرش بگریزد و بار دیگر به جبهه ی جنگ با دشمن مشترک باز گردد.

 فیلم « زمستان اورلوگز » همچون فیلم های « فهرست شیندلر » ، « کتاب سیاه » ، « پیانیست » ، « پسری با پیژامه ی راه راه » ، « زندگی زیباست » و مانند آن از این توان برخوردار است که درست همانند کتاب « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید ، قوت قلب و روحیه دهد که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرساتر از آنان داشته اند ، اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند.

رواندرمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت پسرک فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد.

 

کتاب سیاه ( Black Book )

 

« کتاب سیاه » فیلم خوش ساخت ، گیرا و ماندگار « پل ورهوفمن » هلندی از ارزشمندترین فیلم هایی ست که می توان برای رواندرمانی افراد به شدت افسرده ، نگران و مضطرب از آن سود جست. این فیلم به ویژه ، همانند فیلم « بر باد رفته » ، برای رواندرمانی دختران و زنان دچار اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) همراه با « درماندگی آموخته شده » و « اندیشه های خودکشانه » ، اختلال اضطراب فراگیر ، اختلال سازگاری ، اختلال شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار سودمند و اثرگذار است. فیلم همچون فیلم « زمستان اورلوگز » ، رویارویی راستی و درستی با دروغ و دورویی را آشکارا نشان می دهد و نمایان می سازد که چگونه خیانتکاران میهن فروش ، پس از مدتی کامیابی و برخورداری ، در باتلاق بدبختی و تیره روزی گرفتار شده و رسوا و نابود می شوند.

 

کاتین ( Katyn )

 

فیلم « کاتین » ، اثر تکان دهنده و فراموش ناشدنی « آندرژا واژدی » که بر پایه ی رمان « پس از مرگ » آندری مولارزیک ساخته شده است ، نیز همچون فیلم های « زمستان اورلوگز » و « کتاب سیاه » ، به رویارویی راستی با ناراستی می پردازد و نشان می دهد که ابر تیره ی نیرنگ و دروغ ، آن اندازه دیرپا و ماندگار نیست که همواره خورشید راستی و درستی را بپوشاند. فیلم « کاتین ( KATYN ) » به جنایت واقعی کشتار دسته جمعی بیست هزار نفر افسر جزء و ارشد و حتا ژنرال های اسیر شده ی ارتش لهستان از سوی ارتش سرخ روسیه شوروی در سال ۱۹۴۰ در جنگل اشغالی کاتین لهستان می پردازد.

آن چه در نخستین ماه های جنگ جهانی دوم و نیز در واپسین ماه های آن بر سر مردم لهستان به ویژه « ورشو » رفت ، از تیره ترین تراژدی های تاریخ است. شوروی ( روسیه ) استالینیستی با کشتار ناجوانمردانه ی افسران و سرداران بی گناه و دربند ارتش لهستان ماه های آغازین جنگ لهستان را منکوب کرد و سپس در واپسین ماه های جنگ جهانی دوم ، به رغم کلی وعده و امید ، نهضت مقاومت ملی مردم ورشو را بدون مهمات و تسلیحات در برابر نیروهای ارتش و سپاه اس اس پیشوا تنها گذاشت تا همه ی دلاوران میهن دسته جمعی کشته شوند.

استالین ، که در وحشی گری و چپاول و کشتار دست هیتلر را از پشت بسته بود ، با این دو راهبرد ناجوانمردانه ، لهستان از راد مردان دلاور و میهن پرست تهی ساخت تا ساده و آسان در پی به عقب راندن نیروهای ارتش و سپاه اس اس آلمان نازی بتواند این موقعیت استراتژیک و ژئوپولیتیک را فرو بلعیده و برای همیشه - بدون وجود هیچ گونه اعتراض و مقاومت مسلحانه ی زیر زمینی و حتا مدنی - از آن خود نماید.

فیلم آشکارا نشان می دهد که چه گونه سامانه ی اطلاعاتی – امنیتی حزب کمونیست شوروی با یاری خودفروختگان حزب کمونیست لهستان اشغالی ، چندین دهه کوشش داشتند تا به مردم بقبولانند که این کشتار جنایتکارانه ، نه از سوی نیروهای امنیتی ارتش سرخ روسیه ی شوروی در سال 1940 ، که به دست سپاه اس اس آلمان در 1943 انجام شده است. شکستن سنگ قبرهایی که تاریخ 1940 را حک شده بر خود داشتند ، کوچک ترین راهکار آنان بوده است. با فروپاشی رژیم کمونیستی شوروی و خودفروشان وابسته بدان در لهستان ، خورشید حقیقت از پس ابرهای گذرا برون آمد و راستی بر ناراستی چیره و فراگیر شد. هر چند دهه ها پیش از آن هم ، مردمان لهستان برون از خانه و کنج آشیانه ، حقیقت را زیر لب زمزمه کرده و یادآور می شدند. نماهای مربوط به کشتار بی رحمانه و ناانسانی افسران و سرداران دربند ، آیینه ی درخشان و فراموش ناشدنی از خوی وحشی آدمی ست. 

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت 3:5  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش سی ام

 

 

گرفتار گرداب خودشیفتگی 

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

شیرهای جوان ( Young Lions )

 

 

شیرهای جوان ، با بازی گیرای مارلون براندو ، از ساخته های قدیمی ای ست که نه فقط در فیلم درمانی فردی ، که در فیلم درمانی جمعی و ملی نیز سودمندی فراوان دارد. فیلم همچون فیلم های « پرش ( جامپ ) » و « آمین » رشد خودشیفتگی جمعی و ملی بیمارگونه ی رو به روان پریشی را آشکارا به تصویر می کشد. شکاف و گسست های اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی ، بستر مناسب و خاک حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی بوده و هست. این فیلم به خوبی ، چگونگی رشد و گسترش اندیشه ها و آرمان های تندروانه و افراطی همچون « نازیسم » را در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست می پردازد و نشان می دهد که پینه دوز بی اعتبار تابستان و استاد معتبر اما فصلی اسکی ، با کدامین آرزو و رویاها دل به هیتلر و نازیسم می بندد و تا پاسی مانده به واپسین هنگام های زندگانی اش ، دست از جان فشانی و فداکاری در راستای ایدئولوژی مسخره اما منتشر شده بر نمی دارد. فیلم از کوهستان های آلمان به کویر صحرای آفریقا می رود و کمی آن سوتر از اردوگاه های « کشتار صنعتی » برآمده از نژاد برتر با مرگ دور از انتظار قهرمان پیش تر دل باخته و هم اکنون دست شسته از ایدئولوژی نازیسم پایان می یابد.

« شیرهای جوان » به خوبی نشان می دهد که چه گونه اندیشه و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نخست توده های جوانان پر شور و احساساتی درگیر فقر اقتصادی و فروداشت اجتماعی را در بر می گیرد تا اینان ساده دلانه ، به آیین و اندیشه ی نو برآمده ی « نازیسم و نژاد برتر » باور آورند و در راه مثلا برآمده شدن آرزوهای آن چنانی ابرمرد اهورایی از دیرباز وعده داده شده شان – هیتلر – دست از جان بشویند. فیلم های فراموش ناشدنی فراوانی درباره ی برآمدن پدیده ی اجتماعی – سیاسی « نازیسم » پرداخته اند ، اما کمتر فیلمی همچون « شیرهای جوان » و « پرش ( جامپ ) »  ریشه ها و سرچشمه های آن را مورد واکاوی ، بازنگری و پرسش قرار داده اند.  آن چنان که فیلم هایی همانند « نبرد اوکیناوا » و « نامه هایی از آیووجیما » به دستاورد سیاه و برآمد ناگوار بلندپروازی های خودبزرگ بینانه و خودشیفته وار دولتمردان و امپراتور ژاپن می پردازند و به کنجکاوی و ژرف نگری درباره ی چیستی و چگونگی زاده شدن ، رشد ، پرورش و گسترش این گونه اندیشه ها نمی پردازند.

 

پیروزی اراده ( Triumph of the Will )

 

بی گمان ، فیلم مستند اما سفارشی « پیروزی ( سرفرازی ) اراده » ساخته ی ماندگار و تاریخی خانم « لنی ریفنشتال » - که به جشن ها و آیین های خودشیفته وار کنگره ی سوم حزب نازی و قدرت گیری جاه طلبانه ی هیتلر می پردازد – نمونه ی بی همتایی برای فیلم درمانی گروهی ، بلکه « فیلم درمانی ملی و فرا ملی ( بین المللی ) » است؛ البته چنان چه پس از آن ، فیلم فراموش ناشدنی « سقوط » ساخته ی اولیور هیرش بیگل - به عنوان فرجام ناخوشایند این خودشیفتگی روان پریشانه - نیز دیده شود. فیلم « پیروزی ( سرفرازی ) اراده »  آشکارا خروش و جوشش پسرکان نوخاسته و کوشش و پویش دخترکان نوباوه ی آلمانی را در راستای زنده کردن دوباره ی آلمانی سرفراز و توانمند نشان داده و رژه ی صلح جویانه و آبادانی گستر سربازان آلمانی را ، نه تفنگ بر دوش که « بیل بر دوش » ، برای همیشه در تاریخ ثبت نموده و ماندگار می سازد. به باور من ، گیرا ترین و نامیرا ترین نمای فیلم ، سکانس در پی رژه ی « بیل بر دوش » سربازان آلمانی ست که با فریاد نفر به نفر سربازان آلمانی همراه می شود. غریوی که در سال 1932 – درست هفت سال پیش از یورش وحشیانه ی سپاهیان آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دهشتناک دوم – سر به آسمان می کشد که : « از کوه به کوه ، از دشت به دشت ، از صحرا تا دریا ، پیاده با پا ، بیل بر دوش خواهیم شتافت و درخت شکوفایی و آبادانی ، صلح و دوستی ، برابری و برادری را در سراسر آلمان و اروپا خواهیم نشاند ».

 

سقوط ( Downfall )

 

 

پوچ بودن درون مایه ی آرمان ها و اندیشه های حکومتی به ظاهر نجات دهنده و رهایی بخش را به خوبی می توان در فیلم های « سقوط » و « والکری » به تماشا نشست. « سقوط  » بر پایه ی اسناد و دست نوشته ها و کتابی مستدل به نام « زیر زمین » ، رخدادهای دوازده روز پایانی و بدبختی و درماندگی منتهی به خودکشی فرومایه ی پیشوای آتشین گفتار و آهنین کردار آلمان را در پناه گاه زیرزمینی اش در برلین به تصویر کشیده است. نماهایی که پیشتر به گونه ای دیگر ، برای دیکتاتور سرمست فرانسه ، در فیلم « دزیره » پیش چشم و ذهن دوستداران سینما و تاریخ نشسته بود. تماشای هشیارانه و ژرف اندیشانه ی فیلم هایی همچون « سقوط » ، « دزیره » و مانند آن ، افزون بر اصلاح و ارتقای « بینش » مراجعان درباره ی فرجام ناخوشایند خودشیفتگی های روان پریشانه ی آدمیان ، این توان را دارد که به گونه ای کارآمد طرحواره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان خودشیفته را به چالش کشیده و پندار ها و باورهای جادویی کوذکانه ی ایشان را زیر پرسش برد؛ شاید سرنوشتی جز فرو افتادن و گرفتار آمدن در گرداب جاه جویی های خودبینانه و نادوراندیشانه پیدا کنند.

 

پاتون ( Patton )

 

فیلم « پاتون » ، بخشی از زندگی و کامیابی های فرازجویانه ی ژنرال پاتون آمریکایی در برابر نیروهای دفاعی آلمان نازی را به تصویر می کشد. فیلم به رخداهای ماه های پایانی جنگ جهانی دوم و رویکردها و کردارهای خودشیفته وار این ژنرال سرسخت و دلیر آمریکایی می پردازد که بالاخره همین رویکردها و کردارهای نارسی سیستیک ، درست در همان روزهای سرفرازی و پیروزی ، به برکناری او از فرماندهی لشکر پیاده ی زرهی آمریکا و فرمان بازگشتش به ایالات متحده می انجامد.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 12 Nov 2009ساعت 12:24  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و نهم

 

 

وسواس و سرخوشی به مثابه ی فشار خون

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

به همان خوبی که پیش میاد

 

 از فیلم دوست داشتنی و زیبای « به همان خوبی که پیش میاد ( As Good As it Gets ) » با بازی هنرمندانه و فراموش نشدنی جک نیکلسون و جولیا رابرتز در روند مشاوره و درمان مراجعان و بیماران دچار اختلال اضطرابی وسواسی – جبری ( اندیشه ای - کنشی ) سود فراوان می توان جست. در این فیلم دلنشین و ماندگار ، جک نیکلسون هنرمندانه نقش یک مرد ناخوشایند و چندش آور را بازی می کند که به هیچ وجه نمی خواهد کنش های وسواسی – جبری اش را درباره ی پاک کردن و چیدن با سر و صدای فراوان بشقاب و کارد و چنگال ، پیش از خوردن غذا کنار بگذارد. با این فیلم به خوبی می توان به بیماران دچار وسواس های پاکی - نجسی و اجبارهای شست و شو و بازبینی چندباره ی در پی آن ، و همچنین دیگر وسواس ها ( نظم و ترتیب ، شک و بازبینی ، شمارش ، و .... ) نشان داد که چه گونه این گونه کردار آنان می تواند مردمان پیرامون شان را آزار داده و از ایشان دور و بی زار سازد. هر چند برخی از بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری ، برهمکنشی واژگون داشته و از تماشای این فیلم ابراز ناخوشایندی می کنند که تصویری که جک نیکلسون در این فیلم از یک آدم وسواسی به نمایش گذاشته ، نا واقعی و گزافه آمیز بوده است. این فیلم ، با توانمندی و شایستگی ویژه ای می تواند « قضاوت » و « بینش » بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری در محور یک و نیز آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری در محور دو را دگرگون ساخته و ارتقا بخشد. بدین ترتیب ، اراده و انگیزه ی لازم برای دگرگون ساختن شیوه ی اندیشه و رفتار در زندگی روزمره پدید می آید.

 

هوانورد

 

نخستین سود درمانی فیلم هوانورد ( Aviator ) با بازی زیبا و گیرای لئوناردو دی کاپریو در نقش هوارد هیوز ، نابغه ی تاریخ صنعت هوانوردی جهان ، کاربرد آن در شناخت درمانی و رفتار درمانی بیماران دچار اختلالات وسواسی – جبری محور یک و نیز وسواس های شخصیتی محور دو  است. این فیلم و فیلم « به همان خوبی که پیش میاد » توانسته اند یک زبان مشترک بین درمانگران و مشاوران از یک سو و مراجعان و بیماران وسواسی شان در سوی دیگر پدید بیاورند.

سود دوم درمانی این فیلم ، در رابطه با اختلالات خلق دوقطبی و به ویژه اختلال خلق ادواری ( چرخه ای ) یا سیکلوتایمی است. مردمانی که در دست یافتن به نماها ، نشانه ها ، و ریشه های مشکلات شان ناتوان یا دارای دشواری هستند ، می توانند به گونه ای آسان آن ها را در کاراکترهای فیم بر روی پرده ی سینما یا تلویزیون خانگی بیابند و قضاوت و بینش خود را بالاتر ببرند. از این دیدگاه ، فیلم « هوانورد » به گونه ای کارآمد می تواند نکته های مورد بحث و قابل چالش و کشمکش درباره ی اختلالات خلق دو قطبی خفیف و به ویژه اختلال خلق ادواری ( سیکلوتایمیا ) را در کنار اختلالات وسواسی – جبری برجسته و نمایان ساخته ، به بیماران و مراجعان روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، روان پرستاران و مددکاران این شانس و فرصت را بدهند که از آن چیزهایی سخن بر زبان آورند که پیش از این برای مراجع و بیمار چندان آشکار ، رو و لمس شدنی نبوده است. همچنین فیلم به خوبی مراجعان و بیماران را در رابطه با « رسیدن به بینش (Insight  ) »  لازم و کافی درباره ی ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیتی کلاستر B  ، به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) شان ، یاری دهد؛ امری که بی گمان برای پدید آوردن انگیزه و اراده ی آغاز و قاطعیت در ادامه ی درمان اهمیت چشمگیر دارد.

سومین سود مهمی که می توان از فیلم درمانی با فیلم « هوانورد » به چنگ آورد ، « انگ ( استیگما ) زدایی » از اختلالات ( بیماری های ) روانی و پدید آوردن « فرهنگ پذیرش و پشتیبانی از بیمار روانی » است ؛ درست همانند فیلم ماندگار « ذهن زیبا ( Beautiful Mind  ) » که به زندگی پر افت و خیز « پروفسور جان نش » - ریاضی دان برجسته ی آمریکایی و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال 1994 – می پردازد و فیلم فراموش ناشدنی « قلم پرها ( Quills ) » که زندگی پر فراز و فرود و آفرینندگی در عین نابهنجاری « مارکی دو ساد » نویسنده و هنرمند سادیستیک ، هنجارستیز و عرف گریز پایان سده ی هجدهم و آستانه ی سده ی نوزدهم میلادی را به تصویر می کشد. فیلم « هوانورد » نیز ، با نشان دادن زندگی سرشار از هیاهوی « هوارد هیوز » ، در انگ زدایی از بیماران دچار اختلالات وسواسی ذهنی و عملی و نیز اختلالات خلق دو قطبی خفیف ( سیکلوتایمیا ) کارآمدی فراوان دارد و جنبه های خلاقانه و نوآورانه ی آدمیان دچار وسواس ، سیکلوتایمیا و دیگر اختلالات روانی را آشکارا به نمایش می گذارد. این دستاورد فیلم های « هوانورد » ، « قلم پرها » و « ذهن زیبا » ، ارمغان سترگی در عرصه ی روان پزشکی ، روان شناسی و مشاوره ، به ویژه درباره ی مراجعان و بیماران پیوستار ( طیف ) اختلالات دو قطبی ، وسواسی – جبری و روان پریشی هاست. تماشای این فیلم آشکارا می تواند مردمان را به این باور برساند که اختلالات ( بیماری های ) روانی همانند و همگون بیماری های پیکری هستند. از این چشم انداز ، به ویژه « وسواس » و نیز « سرخوشی ( شادمانی و سرور ) » را می توان درست همانند و همسان « فشار خون » به مراجع و بیمار نمایاند و شناساند. فشار خونی که اندازه ی نرمال آن ، موجب زندگی و سازندگی ست و افزایش و کاهش بیش از حساب و کتابش ، باعث مشکل و از کار افتادگی خواهد شد.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 14:21  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و هشتم

 

 

سور بر سریر گهواره ، نه بر سر گور !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

فانی و آلکساندر

 

از فیلم « فانی و آلکساندر » برگمان ، بر پایه ی رواندرمانی شناختی – رفتاری می توان سود درمانی جست. بارها در جلسات فیلم درمانی شناختی – رفتاری با مراجع و بیمار بدین جا رسیده ام که آیا می توان پیام این فیلم را در این عبارت گزیده ساخت که : « آدمی همواره با درد و گریه و مویه و ناله زاده شده و در بیشتر موارد با درد و گریه و مویه و ناله از دنیا می رود؛ در میان این دو رخداد دردآلود و مویه آمیز ، فرصت اندک و شتابان از دست رونده ای هست که می توان با هوشیاری و دوراندیشی آمیخته به طنز و مزاح آن را به شور و شوق و شوخی و خنده گذراند » ؟ نماهای سرد و یخ زندگی ناگوار دو کودک بی پناه در کاخ نفرت برانگیز ناپدری روحانی ، سایه ای چیره بر داستان فیلم دارند. هراس منحصر به این نماهای فراموش ناشدنی نیست؛ در کنجکاوی شبانه میان صورتک های سمسار یهودی نیز تکرار می شود؛ کنجکاوی ای که او را ساده دلانه به سوی پسرک روان پریش و دربند دارای گرایش های نابهنجار می کشاند. « فانی و آلکساندر » بر مدار نوستالژي می چرخد. چیرگی بار گران نوستالژیک فیلم ، سرچشمه و مایه ی کاربردهای درمانی آن نیست. درون مایه ی بالینی و بهبود دهنده ی فیلم در داستان کلی فیلم و به ویژه سکانس زیبا و گیرای پایان فیلم و سخن رانی مهمانی خانوادگی ست که بر سریر گهواره ی نوزاده شدگان خاندان پیشتر از هم فروپاشیده ، از سوی شوخ طبع خوشگذران خانواده ، در ستایش و پاسداشت لحظه لحظه ی زندگی زودگذر و بی تکرار ایراد می شود. مدت هاست که پیام کلی فیلم را این چنین برای مراجعان و بیمارانم چکیده می سازم : « زمانه به مزاح بگذران و زیاده اندوه مجوی ، که پایان شب سیه ، سپید است » !

به سبب چیرگی گران نوستالژی در فیلم « فانی و آلکساندر » - که من آن را « مهمانی موزون رنگ ها » می نامم – بد نیست که کوته وار به نوستالژی بپردازم. نوستالژی ( Nostalgia ) ، که در شخصیت های مختل و نیز پر رنگ کلاستر D ، C و A ، به ویژه افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) و بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و نیز میان سالگی و سالمندی شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) دیده می شود ، از دو واژه ی يوناني ساخته شده است:  « Nostos » به معني بازگشت به خانه و « Algia »  به معني « درد » . نوستالژي – درد بازگشت - را می توان گونه ای از دلتنگي که برخاسته از دوري طولاني از زادگاه است ، تعريف کرد؛ يک احساس دروني تلخ و شيرين به اشيا ، اشخاص و ایستار هاي گذشته و از دست رفته. نوستالژي ، دلتنگي شديد براي زادگاه و اجزای ریز و درشت آن ، به ویژه در روزگار کهن تر کودکی و نوجوانی است. نخستين بار يک پزشک سوئيسي به نام « ژوهانس هوفر » در مقاله اي که براي توصيف حالات روحي – روانی دو بيمار منتشر کرد، اين واژه را آفرید و به کار برد. اين مقاله دقيقا در تاريخ 22 ژوئن 1688 نوشته شده است. يکي از بيماران دکتر هوفر، دانشجويي از شهر از شهر « برن » بود که به « بازل » آمده بود و بيمار ديگر اين پزشک يک پیشخدمت بود. هر دوي اينان پس از بازگشت نزد خانواده های شان بهبودی کامل پیدا کردند. شاید بنا بر دسته بندی نوین روانپزشکي امروز، بتوان مشکل اين بيماران را « اختلال سازگاری ( انطباقي ) » برشمرد.
گرچه نوستالژي نخست واژه ای پزشکي بود ، ولي به زودي مورد توجه فيلسوفان ، ادیبان و هنرمندان قرار گرفت. هالر مقاله اي درباره ی نوستالژی در دانشنامه ی دیبرات نوشت. روسو شرح داد که چگونه يک ملودي مي تواند به گونه ای همه گير برانگيزاننده ی ميل شديد بازگشت و نوستالژي شود. کانت بیان داشت که نوستالژي يک بيماري ناشي از تبعيد نيست ، بلکه فقر مسبب آن است و دارايي و موفقيت هاي اجتماعي مي تواند آن را از بين ببرد. بی گمان کانت با تماشای « فانی و آلکساندر » دیدگاهش را دگرگون می ساخت. يک سده پس از انتشار مقاله ی  « دکتر هوفر »، بين سال هاي 1789 تا 1815،  شمار مهاجران و سربازان دور از وطن و بيماراني که در ان هنگام برای شان « بيماري نوستالژي » تشخيص داده شده بود ،  چند برابر شد. اما در اين زمان پزشکان و به ویژه پزشکان ارتش ، به آزمودگی باليني بيشتري دست پيدا کرده بوند. آن ها بنا بر تجربه ، آموخته بودند که چگونه اين اختلال را تشخيص دهند و آن را با رواندرماني مهار کنند. در آن هنگام ، چنین می اندیشیدند که سود جستن از دارو سودمندی برای « بیماری نوستالژی » ندارد. « دکتر بارون پرسي »، در مقاله ای در این باره نوشته است : « درمان بيماري نوستالژی بايد روحي – روانی و نه دارويي باشد ». پس از سال 1830، شیوه و کارکرد تشخیصی و درمانی پزشکان تفاوت بسيار یافت. آن ها براي تشخيص و درمان بيماري ها از آسيب شناسي و کشف ميکروارگانيسم هاي پدید آورنده ی بيماري ها سود می جستند. اما بی گمان نه کالبدشکافی پس از مرگ ، نه ميکروسکوپ و نه هیچ ابزار پاراکلینیکی دیگری نمي توانست کمکي به تشخيص و درمان بيماري افرادی کند که « وسواس فکري » ژرف و سترگی براي بازگشت به رخدادهای گذشته و زادگاه داشتند.
با گذشت 50 سال ، واژه ی نوستالژي از متون پزشکي ناپديد شد و ديگر براي توصيف اختلالات روحی – روانی بيماران به کار برده نشد. درست در همين هنگام واژه ی نوستالژی آهسته اما پیوسته گام به دنياي ادبيات گذاشت. نوستالژي در ادبيات ، دیگر يک بيماري نبود ، بلکه گونه ای جوشش و لبریز شدن احساسات رمانتيک در رابطه با اندوه « دير زاده شدن » بود. در زبان ادبي  دوره ی رمانتيک در فرانسه ، نوستالژی در آثار  هوگو، بالزاک و بودلر پیدا و پنهان پیش چشم و ذهن می نشیند. هوگو به آن به مثابه ی « درد سوزان دوري از وطن » می نگرد. بودلر آن را برابر با « اشتياق براي چيزهاي از دست رفته » برمی شمرد و سارتر آن را « در حسرت يا اشتياق هيچ بودن » می داند. در آغاز سده ی بيستم نوستالژي از يک سو ، معناي  « بي وطني جغرافيايي آدمی » پیدا می کند. مارسل پروست در رمان « در جستجوي زمان از دست رفته » شرح می دهد که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشيدن چاي و نوشيدني ، به ياد گذشته و دوران کودکي خوش ، شیرین و دوست داشتنی اش مي افتد که در ان يک کودک خوشبخت بود و نه يک مرد بزرگسال بي زار از دنيا ! شواهد نوستالژي برانگيخته شده از منظره ها، طعم ها و بوهاي يادآورکننده کودکي را فراوان می توان در رمان ها و خودنوشت های نويسندگان گوناگون پیدا کرد. لرد بايرون درباره ی نوستالژی چنین می نویسد: « اوقات خوش گذشته؛ همه ی اوقاتي که قديمي شوند، خوب هستند ! » آلبر کامو هم دیدگاهی این گونه دارد : « کساني که براي اوقات خوش گذشته، مويه مي کنند، به چيزهايي که دوست دارند دست يابند ، اشاره مي کنند و نمي توانند احساس بدبختي شان را تسکين دهند و یا خاموش سازند. »

از « فانی و آلکساندر » در ساختار فیلم درمانی شناختی – رفتاری ، می توان سودی همراستا و همانند فیلم هایی همچون « همشهری کین » ، « سوته دلان » ، « زوربای یونانی » ، « اشک ها و لبخندها » ، « برباد رفته » ، « کازابلانکا » ، « دفترچه ی سیاه » ، « پیانیست » ، « زمستان اورلوگز » ، « پرسپولیس » ، « زندگی زیباست » و .... جست. سکانس نغز و آموزنده  ی واپسین « فانی و آلکساندر » را زندگی کنیم. سکانسی که مدت هاست پیام گیرایش را این گونه برای مراجع و بیمارم گزیده می سازم : « سورها را نه بر سر گورها ، که بر سریر گهواره ها باید بر پا و پاس داشت » !!   

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 29 Oct 2009ساعت 13:53  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و هفتم

 

 

نسخه ای برای اپیدمی بحران هویت

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دفترچه ی سیاه ( Black Book )

 

سودی که بر پایه ی روان درمانی شناختی – رفتاری از این فیلم می توان جست ، درست همانند بهره ای ست که می توان از فیلم های « بر باد رفته » ، « اشک ها و لبخند ها » و « پرسپولیس » برد. از همه ی این فیلم ها می توان در شناساندن نقش و جایگاه ویژه ی « کوشش » و « پشتکار » در زندگی و لزوم جدی گرفتن عنصر « اختیار » از سوی مراجع در رخدادهای ناگوار فردی ، اجتماعی ، ملی و بین المللی سودی فراوان و بی همتا برد. فیلم به هوشمندی های شبانه روزی دختری می پردازد که بی هیچ گناه ، همه ی خانواده ، بستگان و دوستان و آشنایانش از سوی نیروهای وجدان گریز اس اس در جریان جنگ جهانی دوم کشته می شوند و او تک و تنها زنده می ماند تا به یاری « هوش » و « پشتکار » خودش ، نه تنها از دام ها و مهلکه ها رهایی یابد ، بلکه دیگران را نیز نجات دهد. فیلم به ویژه برای دختران هرگز ازدواج نکرده و زنان جوان بیوه و مطلقه که باید بار زندگی شان را تک و تنها و بدون پشتیبان طی سال ها و دهه ها به دوش بکشند ، بسیار آموزنده و انگیزه دهنده است. اینان به خوبی و در چهارچوب روان درمانی شناختی – رفتاری می توانند یک رشته الگوهای احساسی ، اندیشه ای و رفتاری با فیلم برقرار ساخته و با این الگوها همذات پنداری کرده و یا از آن ها الهام گیرند و به برطرف شدن مشکلات شان طی زندگی نه چندان آسان پیش روی شان ، در پرتو « هوش مندی » ، « فرصت شناسی » و « پشتکار » امیدوار شوند. بر این بنیاد ، فیلم های بالا می توانند به ویژه برای رفتار درمانی شناختی بیماران دچار اختلال و مراجعان دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت های کلاستر C – به ویژه شخصیت های « وابسته – منفعل ( دیپندنت ) » و « پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) » - و شخصیت های « افسرده – منتقد ( دپرسیو ) » ، « پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) » ، « نمایشگر ( هیستریونیک ) » و « مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » سودمند و اثر گذار واقع شوند.

 

کازابلانکا ( Casablanca )

 

از فیلم دوست داشتنی و هرگز فراموش ناشدنی « کازابلانکا » افزون بر نشان دادن نقش و جایگاه « واقعیت پذیری » ، « سازگاری » ، « هوش مندی » و « پشتکار » در زندگی روزمره ، سودی دیگر هم می توان درست همانند « بر باد رفته » و « دایی جان ناپلئون » جست که همانا شناساندن لزوم جدی گرفتن « اعتماد به نفس ، قاطعیت و جرات مندی جنسی – زناشویی » برای مردان است. کوشش در همانندسازی با نگاه ها ، ژست ها و کردارهای « ریک » ، « رت باتلر » و « اسدالله میرزا » ، به ویژه می تواند برای مردان نرم ، ظریف و لطیف برخوردار از چیرگی اجزای « آنیمایی » بر عناصر « آنیموسی » ، مردان درگیر ترس و هراس ( فوبیا ) و وسواس های فکری و رفتاری جنسی – زناشویی ( وسواس نخست نسل سوخته ی این روزهای ما ) ، و مردان دچار اختلال و ویژگی های پر رنگ شخصیت های کلاستر A و C  و به ویژه « پرهیز گرا – مردم گریز » ، « وابسته – منفعل ( دیپندنت ) » ، « منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) » ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) و همچنین « افسرده – منتقد ( دپرسیو ) » و « پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) » و نیز مردان مختل رشد یافته در سامانه ی آموزشی - پرورشی و تربیتی سخت گیرانه و متعصب نسبت به موضوعات جنسی – زناشویی ، اثربخشی و دگرگون سازی ای بی همتا و سرنوشت ساز داشته باشد.

 

 عامل هملیگ ( Hemlig Agent )

 

از این فیلم درست همانند فیلم های « نبرد بریتانیا » ، « نبرد اوکیناوا » ، « پلی در دور دست » ، « گرگ های دریا » ، « توپ های ناواران » ، « قلعه ی عقاب ها » ، « خیابان هانوور » ، « معجزه در سنت آنا » ، « نجات سرجوخه رایان » ، « رمز ( باد ) گویان » ، « ما سرباز بودیم » ، « پرچم های پدران مان » ، « نامه هایی از آیووجیما » ، « شیرهای جوان » ، « میهن پرست ( پاتریوت ) » ، « سقوط هیتلر » ، « پسران پرواز » ، « بارون سرخ » ، « دیده بان » ، « مهاجر » و بسیاری دیگر از فیلم های تاریخ سینمای جنگی واقع نگر جهان می توان به خوبی برای نشان دادن و آموختن لزوم پای بندی به میهن دوستی و منافع ملی و فداکاری ، از خود گذشتگی ، آزادگی و دلاوری برای سر افرازی میهن سود جست. چنین کاربردی به ویژه در کشورهایی که دچار و گرفتار همه گیری ( اپیدمی ) « بحران هویت ( Identity Crisis ) » و دستاورد و برآمد طبیعی آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » با نماهایی همچون « ویران گری ( وندالیزم ) » ، « بخل ، کینه توزی و ستیزه جویی » ، « پندارها و کردارهای جامعه ستیزانه و خود شیفته وار » هستند ، می تواند بسیار سرنوشت ساز باشد. این فیلم ها برای سرزمین و میهن ما نیز که « شغاد » ها و « افشین » ها ، همواره در درازای تاریخ پر فراز و فرود و گزند و آفت مان ، پاشنه ی آشیلش بوده اند ، اثر گذار و پند آموز باشند.

 

 

آمین ( Amen )

 

این ساخته ی به یاد ماندنی « کوستا گاوراس » ، به راستی در نشان دادن لزوم جدی گرفتن « آزادگی » ، « راست مداری » و « ندای وجدان » در پرتو « معنویت » بسیار ارزشمند و بی همتاست. فیلم به ماجرای واقعی شیمی دان مسیحیت مدار و افسر ارشد مذهبی سپاه ویژه ی نیروی اس اس رایش سوم می پردازد که وظیفه ی انسانی و الهی خود را در افشای جنایت های دهشت ناک ضد بشری سرداران و افسران نظام دیکتاتوری هیتلری نزد کلیسا و واتیکان می بیند و در این راه معنویت مدارانه ، همه ی وعده های آن چنانی قدرت و ثروت مآبانه ی مادی و دنیوی پیش رویش را نادیده می گیرد. لزوم « پاسخ گو بودن به وجدان و پروردگار » آموزه ی مهم ، بی همتا و سرنوشت ساز این فیلم ، به ویژه برای جوامع دچار و گرفتار  همه گیری ( اپیدمی ) « بحران هویت ( Identity Crisis ) »  و رقابت شرافت گریزانه در « گرداب شهوت قدرت و ثروت » است.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009ساعت 6:52  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

با فناوری روز همگام و همراه شدن لزومن همواره دستاورد نیکویی در پی نخواهد داشت !

با خرید تلویزیون ال سی دی ۴۶ اینچ ، در سومین سالگرد پیمان زناشویی مان ، پا به دنیای دیگری نهادیم. برای من و همسرم ، « تاریکخانه » دوست داشتنی و « کاخ شکوه مند تنهایی » مان بدون دی وی دی معنا و مفهومی نداشته و ندارد.

مدت ها بود که می خواستیم ال سی دی مناسب و خوشایندی بخریم ، اما کیفیت چشمگیر تلویزیون ۲۱ اینچ پاناسونیک ژاپنی که داشتم و هم چنین بی پولی پدید آمده از سفرهای خارجی دو سال و ارتقای متراژ و سبک و کلاس آپارتمان مان ، مانعی جدی بود. بگذریم که من نیز همانند پدر و پدربزرگ های ارجمندم ، راحت دل از اشیای قدیمی و کهنه نمی کنم و آن ها را برای سالیان سال نگاه می دارم و از همان ها سود می جویم.

نمونه اش همین تلفن همراهی که در دوم تیرماه ۱۳۸۴ ، در سفر به اسپهان ، ۴۰۰ هزار تومن برایش پول پرداختم و امروز کسی آن را شاید بیش از ۴۰ هزار تومن هم نخرد. اما خوب من هنوز یه جورایی آن را دوست دارم. خاطرات فراوانی از همراهی های این گوشی و کارت حافظه ی آن دارم. چه سفرها که من و این گوشی هر ۵ شنبه از تهران به اسپهان برای دیدار یار نداشتیم !

بالاخره ، درست یک هفته پیش از سفر به اوکراین ، ال سی دی ۴۶ اینچ سونی را خریدم و به خانه آوردم. سینما به خانه آمد. اگر پولش را داشتم ۵۶ اینچ می خریدم. بگذریم که ال سی دی ۵۶ اینچی ، آپارتمانی دست کم ۳۶۰ و نه ۱۶۰ متری می طلبد !! 

مهمان عزیز وارد کاشانه ام شد ، اما مرا تا اندازه ی فراوانی از « یار غار و همدم همیشگی » تاریک خانه ام : « سریال دایی جان ناپلئون » جدا ساخت. گناه از بی وفایی من نیست. اشکال از کیفیت پایین نسخه های دایی جان ناپلئون موجود در بازار است. من سه ورژن از دایی جان ناپلئون را دارم اما هیچ یک ، کیفیت مناسب و مطلوبی برای به تماشا نشستن در ال سی دی ۴۶ اینچ را ندارند.

تا اطلاع ثانوی مجبورم دل بریده از اجتماع ، دل خوش به چند ده فیلم تاریخ جنگ جهانی نخست و دومی که از اوکراین برای خودم سوغات آوردم ، بمانم. اما دل نگرانی برای « مونس ماندگار ، یار غار و همدم همیشگی ام » ادامه دارد. ای کاش « مهمان عزیز » و  « مونس مریض » با هم کنار آمده ، سازگار می شدند. افسوس که نسخه ی اصلی « دایی جان ناپلئون » از چنگ آنان که می توانند کیفیتش را ارتقا بخشند ، بسیار دور و در بند است. این گوهر تا کی باید در فراموشخانه ی صدا و سیما گرفتار باشد ؟!؟

   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 10 Oct 2009ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و ششم

 

 

مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز !

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

پیش تر خاطر نشان شدم که فیلم ها دنیای مراجعان را به شخصیت ها و طرح داستان فیلم پیوند داده و یک رشته الگوهای احساسی ، اندیشه ای و رفتاری را برای بیماران به نمایش می گذارند تا آن ها با این الگوها همذات پنداری نموده و یا از آن ها الهام گیرند و به برطرف شدن مشکلات امیدوار شوند. فیلم هایی هم چون « پیانیست » ، « زندگی زیباست » ، « فهرست شیندلر » ، « آمین » ، « دفترچه ی سیاه » ، « پرسپولیس » ، « شیرهای جوان » ، « زمستان اورلوگز » ، « پسری با پیژامه ی راه راه » ، « کتاب خوان » ، « معجزه در سنت آنا »  ، « نبرد بریتانیا » ، « مامور ( عامل ) هملیگ » ، « پلی در دور دست » ،  « پایان حلقه » ، « استرالیا » ، « نبرد اوکیناوا » ، « نامه هایی از آیووجیما » ، « جوخه » ، « غلاف تمام فلزی » ، « خط سرخ باریک » ، « نجات سرجوخه رایان » ، « تلفات جنگی » ، « شمال و جنوب » ، « کلبه ی عمو تم » ، ...... و همان « کازابلانکا » ، « بر باد رفته » و « اشک ها و لبخندها » نوستالژیک ، دلنشین ، دوست داشتنی و فراموش ناشدنی مان از این توان برخوردارند که درست همانند کتاب بی همتای « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید رواندرمانگران قوت قلب و روحیه دهند که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری از آدمیان در درازای تاریخ درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرسا تر از آنان داشته اند اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند. درمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد. همه ی این فیلم ها می توانند ارزش « نعمت » های به ظاهر عادی در دسترس زندگی روزمره مان را دوباره پیش چشم و ذهن آورند؛ نعمت های به ظاهر ساده و معمولی ای همچون « تن درستی و سلامت ، آسایش و امنیت ، آب آشامیدنی ، غذا ، گرما ، روشنایی ، پوشش ، چهار دیواری اختیاری و .... ».

از فیلم های بالا ، به ویژه در شتاب بخشیدن به روند و فرآیند « رواندرمانی های شناختی – رفتاری » ، برای اختلالات خلقی ( به ویژه پیوستار افسردگی های یک قطبی و دو قطبی ملایم و خفیف ) ، اختلالات اضطرابی ( به ویژه اختلال اضطراب فراگیر و اختلال ترس و هراس اجتماعی ) ، ویژگی ( تریت ) های پر رنگ و اختلالات شخصیت ( به ویژه منتقد – افسرده ( دپرسیو ) ، پرهیز مدار – مرذم گریز ( اوویدنت ) ، نامطمئن - وابسته ( دیپندنت ) ، منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) و بحران های خلقی – اضطرابی شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B  ) ، اختلال سازگاری ، اختلالات شبه جسمی ( سوماتوفرم ) ، اختلالات خواب ، اختلالات خوردن ، اختلالات روانی - جنسی و زناشویی برخاسته از تنش ، استرس ، اضطراب و افسردگی و برخی حالات ، اختلالات و اپی زودهای روان پریشانه ( سایکوتیک ) خفیف می توان سود جست.

به دلیل اهمیت افزون تر و کاربرد ویژه ی برخی از این فیلم ها ، به شماری از آن ها بیشتر می پردازم.

 

پیانیست

فیلم به داستان اندوه بار سرنوشت جبرآلود آدمیان در رخدادهای ناگوار زمانه می پردازد؛ اما در همین حال ، نشان می دهد که هوشمندی و دوراندیشی در پرتو « اختیار » ، « اراده » و « انگیزه » برای بقا ، زنده ماندن و پشت سر گذاشتن این رخدادهای ناگوار ، می تواند فرجامی خوشایند را در پی داشته باشد. فیلم در عین حال ، به جایگاه برتر هنرمندان و آفرینندگان ( نخبگان ) در اجتماع می پردازد و به روشنی جملات نغز « سعدی » شیرین بیان در « گلستان سعدی » را پیش ذهن می نشاند که : « صاحب فضل و هنر هر جا رود ، قدر بیند و بر صدر نشیند ». پایان واقع بینانه ی فیلم هر چند برای هنرمندان خوش و دلنشین است ، اما برای سیاست بازان و نظامیان گاه در فراز و بسیار در فرود ، با اندوه و افسوس همراه است !

 

زندگی زیباست

این ساخته ی ماندگار و بی همتای « بنینی » ایتالیایی ، فیلمی بسیار ارزشمند در فیلم درمانی های مبتنی بر رواندرمانی های شناختی – رفتاری است. فیلم آشکارا به نقش و ارزش سود جستن از مکانیزم دفاعی پخته ( رسیده و بالغانه ) و کارآمد « طنز و مزاح » در رخدادهای ناخوشایند و حتا دلخراش زندگی روزمره می پردازد. نگرش فیلم به اثرگذاری و کارآمدی « طنز و مزاح » ، شاید در نگاه نخست ، « گزافه گونه ( اغراق آمیز ) » پیش چشم و ذهن نشیند اما به نیکی و سودمندی ، همان پند ماندگار و تیزبینانه ی « عبید زاکانی » را در ذهن بیمار و مراجع زمزمه می کند که : « رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز       تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی ».

آری ، واقعیت عریان و نمایان این است که بسیاری از « ناکامی » های فردی ، ملی و بین المللی را در کوتاه زمان ، با هیچ « اما و اگر تاریخی » ای نمی توان دگرگون ساخت اما با اندکی درایت ، دور اندیشی ، هوشمندی و پختگی می توان از « طنز و مزاح » ، اکسیری جان افزا ، سپری توانمند و سنگری ستبر پدید آورد تا حتا در بازداشتگاه « کشتار صنعتی » آدمیان بی گناه ، لحظه ی لبریز از تهدید و هراس مرگ ، را به صحنه ی سرشار از مسخرگی تبدیل کرد و دلشوره و وحشت را زدود و همه را در شگفتی ای ژرف و شگرف فرو برد !!

چه گونه این چنین پختگی و رسیدگی شخصیتی را گزافه آمیز و ناواقع بینانه می پنداریم ، در حالی که اشعار نغز « ایرج میرزای شیرین سخن » را در آن هنگامه ی تاریخی واپس زده ی پر افسوس و اندوه ، پیش چشم و ذهن داریم و هر از چند گاه ، مشتاقانه داستان های زندگی پند آموز و آیینه ی عبرت شادروان « رضا ارحام صدر اصفهانی » را پذیرا می شویم ؟!؟

شماری از آشنایان همشهری من ، زنده یاد استاد ارحام صدر را در باغ رضوان – گورستان نوین اصفهان – در حال جست و جو در میان آرامگاه های پر شده و پر نشده ، چند روزی پیش از مرگ نابهنگامش دیده بودند؛ دل نگران و شتابان از او پرسیده بودند : « شما تک و تنها این جا چه می کنید ؟!؟ » شهرآشوب بازیگوش و شوخ و شنگ زنده رود – که بیش از سی سال اندوه جان فرسای « فلج مغزی مادرزاد » نوه ی عزیز تر از جان را تا واپسین دم در جگرش پایدار و ماندگار داشت – با حاضر جوابی و زبان بازی همیشگی و لهجه ی شیرین اصفهانی اش بی درنگ پاسخ گفته بود : « هیچی جونم ، دارم پرو می کنم » !!!   

  

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی      

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 9 Oct 2009ساعت 23:33  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و پنجم

 

زندگی بازیچه ای بیش نیست !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

سوته دلان

 

یکی از فیلم هایی که همچون « همشهری کین » کاربردی اثرگذار در شناساندن « معنای ناب زندگی » دارد و در همین حال ، نشان می دهد که « بهنجاری ( نرمالیتی ) ، مفهومی شگفت انگیز و چالش و کشمکش پذیر است » ، ساخته ی درخشان و بی همتای شادروان علی حاتمی ، یعنی « سوته دلان » است. از این اثر گیرا و ماندگار تاریخ سینمای ایران ، به خوبی می توان در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی شناختی – رفتاری اختلالات گوناگون ، به ویژه افسردگی ها ، اختلالات اضطرابی ( به ویژه وسواس های کمال گرایانه ) و ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، منتقد – افسرده ( دپرسیو ) و مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) سود جست.

« سوته دلان » ، فراز درخشان و تابناک ایفای نقش یک فرد دچار اختلال مادرزادی روانی - هم ابتلایی اختلال درخودماندگی ( آسپرگر ) با کند ذهنی – در نه فقط تاریخ سینمای ایران ، که تاریخ سینمای جهان است. بی گمان گریم و چهره پردازی هنرمندانه ی بازیگر نخست فیلم از سوی « اتللو فارا » در این کامیابی خیره کننده نقش غیر قابل انکار داشته است. هر چند فیلم از کاستی همیشگی ساخته های علی حاتمی ، یعنی « چیرگی چشمگیر گفتار بر تصویر » رنج می برد.

فیلم « سوته دلان »  آشکارا نشان می دهد که آن که « زندگی واقعی » را درست همان گونه که هست ، « زندگی می کند » ، همانا آدم به ظاهر دچار اختلال کند ذهنی فیلم با بازی هنرمندانه ، بی همتا و فراموش ناشدنی « بهروز وثوقی » است. « آقا مجید ظروفچی جوبچی » ای که خنده و گریه اش در سالن سینما ، پای کوبی و دست افشانی اش در شادمانی عروسی ، سوگواری اش در ختم و عزا ، و عشق ورزی و هماغوشی اش – در گوشه ی دنج گلخانه و یا دخمه ی کنج گاوداری – همانا خنده ، گریه ، پای کوبی ، سوگواری ، و عشق ورزی ای راستین و واقعی ست. و این همانا آدم های به ظاهر بهنجار ( نرمال ) و خردمند ( عاقل ) پیرامون او هستند که از « زندگی طبیعی و واقعی » نابرخوردار و بی بهره بوده و تنها « ادای زندگی کردن » را در می آورند ! چه بسیار مردمانی که در این سرزمین زندگی نمی کنند؛ بلکه فقط زندگی را می گذرانند !!

داستان « سوته دلان » به ظاهر در تهران نوینی می گذرد که از پس انقلاب مشروطه پا به دوران مدرنیته ی رضا شاهی گذاشته است و نمادهای این عصر جدید را همچون سینما ، اتومبیل ، میکروفون ، تلفن ، گرند هتل و ... پذیرا شده است. اما حاتمی هوشمندانه از همه ی این نمادها می گذرد و نشانه ای از آیین و آداب اجتماعی تهران در پایان سده ی سیزدهم و آغاز سده ی چهاردهم خورشیدی و ویژگی های تاریخی آن دوران را برجسته نمی سازد تا فیلم « بی مکان و فضا » جلوه کند. از این رو ، حاتمی با وجود دلبستگی ها و دلمشغولی های همیشگی اش ، از نمای امامزاده داوود نیز به سود « بی مکان و زمان » شدن فیلم صرفنظر می کند. این گونه است که داستان « سوته دلان » به سادگی می تواند بارها و بارها ، بر سر هر کوی و بازار هر شهر و کشوری رخ دهد.

« سوته دلان » ، درست همچون فیلم « همشهری کین » پوچ و بی هوده بودن بلندپروازی ها و جاه جویی های آدمیان و همچنین وسواس های سخت گیرانه و کمال گرایانه ی آنان را آشکارا نشان می دهد. پیام فیلم ساده و گوارا و گیراست : « زندگی ، بازیچه ای زود گذر بیش نیست و نباید کامیابی ها و شکست های مان در آن را بیش از اندازه پیش چشم و ذهن مان درشت و برجسته کنیم ». هر گاه بحث من و مراجع در ساختار روان درمانی های شناختی – رفتاری به این ساخته ی گیرا ، ماندگار و اثر گذار زنده یاد علی حاتمی می رسد ، درست همانند بحث درباره ی برداشت مراجع از فیلم ارزشمند « همشهری کین » ، از مراجع می پرسم که با این برداشت من از این فیلم هم اندیش هست یا نه : « جاه طلبی و بلندپروازی تان را محدود و کنترل کنید ؛ خود و جایگاه تان در زندگی را باور داشته باشید ؛ و از این بازیچه ی زودگذر کوتاه و ناپایدار – زندگی – لذت ببرید و کامیاب شوید ! » و سپس نظر او را در این باره جویا می شوم که به راستی آیا آدمی نمی تواند زندگی – این بازیچه و نمایش زودگذر و از دست رفتنی - را ساده تر بگیرد و بگذراند و رها کند ؟؟ واقعیت ها دگرگون نمی شوند؛ اما شناخت ، برداشت ، تعبیر و تفسیر ما از این واقعیت ها می تواند دگرگون شود.

فیلم « سوته دلان »  به ویژه آن هنگام که مراجع به فاصله ی فراوان آرمان های بلندپروازانه و کمال گرایانه اش با واقعیت زندگی اش و ناتوانی اش در رسیدن به این اهداف آگاه شده است ، به خوبی می تواند او را در ساختار روان درمانی شناختی – رفتاری ، از بلندپروازی های خودشیفته وار ( و بعضا روان پریشانه ) و کمال طلبی های وسواس گونه و اجباری اش دور ساخته و مفهوم ساده و گوارای زندگی آمیخته به آسان گیری و بسندگی ( قناعت ) را در پیش چشم و ذهن او نشاند؛ بدین ترتیب ، مراجع می تواند آرامش روز و دلخوشی شب و « حوضچه ی اکنون » خودش را از گرداب افسردگی و سرخوردگی های برآمده از ناکامی و شکست ایمن و به دور نگاه دارد.

 برادر بزرگ تر به ظاهر خردمند « آقا مجید ظروفچی جوبچی » همان فرد افسرده ی مورد اشاره ی  « سیلوانو آریتی » در نظریه ی « دیگری چیره » در رخ دادن افسردگی ست؛  برادری که پیکر رو به سردی آن به ظاهر کند ذهن به کرانه ی کامیابی و خوشبختی رسیده را به آستانه ی امامزاده داوود رسانده و اینک خسته و کوفته و درمانده ، پس از سال ها زندگی سخت گیرانه و کمال جویانه ، به تلخی در می یابد که آرمان و کمالی که او سال ها برای آن زندگی را به کام خودش تلخ کرده است ، هرگز آن گونه نبوده که بتواند انتظارات این جهانی و آن جهانی او را برآورده سازد. اکنون برای او تنها آه و حسرت و افسوس باقی مانده است تا « ناکام » و درمانده به یک عمر اشتباه اقرار ، و اعتراف کند که : « همه ی عمر دیر رسیدیم ».

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت 13:5  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

کاش همیشه می شد از واقعیت های ناگوار ، به فیلم ، کتاب ، موسیقی ، نقاشی ، هنر و طبیعت پناه برد.

روزهای سهمگین سرنوشت سازی رویاروی ایران و ایرانیان است.

تنها در دامان پر مهر پروردگار می توان امید ، ایمنی و آرامش جست. هنگام آن است که برای سلامت و  سربلندی  میهن و تن درستی و شادمانی هم میهنان مان نیایش کنیم...

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت 4:44  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

تلنگری بهنگام بر حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

ماه ها بود شاید پس از فیلم « ماهی ها عاشق می شوند » که دیگر برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم. برای کدامین فیلم باید می رفتم؟ نسخه ی اصلی « خون بازی » و « سنتوری » را ترجیح دادم در سینمای خانگی ام ببینم. برای تماشای کدامین فیلم باید به سینما می رفتم ؟؟ برای تماشای فیلم هایی که فرسنگ ها از فیلم فارسی های درجه دو و سه دوران پیش از انقلاب ، فرومایه تر و آبکی ترند ؟؟؟ برای سینمایی که بسیار بیش از آن که « ارشادی » باشد ، « آبگوشتی » بوده است؟!؟

بی هیچ شک و تردیدی ، کارنامه ی سینمایی چهار سال گذشته مان « آبگوشتی » بوده است؛ آبگوشتی که یک دوجین نیمه بازیگر بزک کرده ی نر و ماده ، ادویه و آب و رنگ آن ، و چربی و نمکش ، مزه پرانی های کهنه و نخ نما شده و لودگی های لوس و مسخره ی محمدرضا شریفی نیا و اکبر عبدی  بوده است.

ماه ها بود که پس از « نوستالژیک سفره ای و تا اندازه ای حزب بازی » دکتر علی رفیعی ، برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم تا « درباره ی الی » که شاید برای رهایی از زیر بار رخدادهای تلخ و ناگوار خرداد و تیر در سینمای کم پارکینگ پردیس ملت به تماشایش نشستم. از فیلم « تهران دیگر انار ندارد » مسعود بخشی بسیار شنیده بودم. فرصت و فراغتی دست داد تا آن را با آوای دو رگه ی فراموش ناشدنی « نصرت الله کریمی » به تماشا بنشینم.

شگفت این که فیلم دو سال پیش ساخته شده اما درست در هنگامه ی بالا گرفتن ستیز تاریخی سنت و مدرنیته در این سرزمین به نمایش سپرده می شود. فیلم را در واپسین روزهای تیر ماه در سینما آزادی تماشا کردم. صحن سینما خود صحنه ای دیگر بود؛ با سکانس هایی که با آه هایی سنگین که از ژرفای دل برون می آمد و لبخندهایی که توان خنده نمی جست. « تهران دیگر انار ندارد » تنها مستندی مزاح آمیز و طنز گونه درباره ی کلان شهر شتابان رشد یافته ای به نام تهران نیست؛ گزیده مقاله ای تصویری و شفاهی از تاریخ معاصر ایران و چگونگی گذار شاه نشین این سرزمین از « سنت » به « مدرنیته » است. فیلم بیشتر از آن که دستمایه ی طنز داشته باشد ، درون مایه ی تاریخی دارد ، البته با نگاهی نوستالژیک به ورود مدرنیته به تهران و جلوه های سیاه و سپید نخستین آن؛ گر چه این مایه های نوستالژیک مورد ستایش ، آگاهانه و هشیارانه با رندی و زرنگی در پستوی دکان طنز و مزاح پنهان شده است. اما آن گاه که با برون آمدن آدمیان از سالن سینما ، با گذشت ساعت ها ، پرده ی پستو از پیش ذهن و اندیشه کنار می رود ، آن چه در ضمیر ناخودآگاه و نیمه خودآگاه و حافظه ی درازمدت و میان مدت نقش می بندد ، همان درون مایه ی « تاریخ مدرنتیه » در ایران و نگاه نوستالژیک حسرت آمیز بدان است.

گام های شتابان و نادوراندیشانه ی گذار از سنت به مدرنیته در ایران ، هر چند در فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با آوای به ظاهر کمیک « بابا کرم دوسم داری و دوست دارم » و « پرسون پرسون ، لرزون لرزون اومدم دم خونه تون » همراه می شوند ، اما تمرکز بر این نماها و به ویژه نمای بارها تکرار شونده ی تصنیف قدیمی « بابا کرم » هویدا می سازد ، که نگاه بیش از آن ریشخند آمیز باشد ، حسرت انگیز است.

از فرازهای درخشان « پاسداشت مدرنیته » در ایران نشان دادن ساخت و بازگشایی تونل کندوان ، پل ورسک و راه آهن ، و گوشزد کردن این واقعیت است که هزینه ی این تونل ، همچون راه آهن سراسری و پل ورسک ، نه از درآمد سرشار و بی حساب کتاب میلیارد دلاری نفت ، که از « ده شاهی » مالیات قند و شکر فراهم شده است. دیگر فراز چشمگیر این پاسداشت در نمای سوخت گیری غرور آمیز سه گانه ی هوایی بوئینگ - بوئینگ – بمب افکن نیروی هوایی در مراسم رژه ی کنار برج آزادی ست.

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » به ظاهر همه چیز را به ریشخند و طنز و مزاح گرفته است ، اما در نگاهی ژرف تر فیلمی ست که با یاری جستن از همین تیزهوشی ، از سوراخ سنبه های الک مجوز صدا و سیما و مرکز سینمای تجربی بیرون پریده است تا پاسداشت و ستایشی حسرت آمیز بر « تاریخ مدرنیته » در ایران باشد. از این رو این فیلم ، از آن دسته فیلم هایی است که باید آن را دو بار – به فاصله ی دست کم یکی دو ماه – به تماشا نشست و در این فرجه و فاصله درباره ی آن ژرف و جدی اندیشید.

« تهران دیگر انار ندارد » تراژدی آغاز مدرنیته و عصر جدید در ایران است؛ آیینه ای ست روبه روی ما که چیستی و چرایی امروزمان را در آن نمایان ببینیم و راز شکست « گام های شتابان اما نادوراندیشانه ی مدرنیته در ایران » دریابیم. مدرنیته ای که هر چند با ساخت و سازهای عمرانی خردمندانه و کارخانه سازی های صنعتی دوراندیشانه همراه بود ، اما از بنیان های فلسفی ، سیاسی ، جامعه شناختی و روان شناختی لازم برخوردار نبود و اجتماعی پوک و بی اعتماد را بادکنک وار ، سرشار از سرگرمی و رفاه مادی کرد. رفاه شتاب زده ای که ظرفیت شایسته اش فراهم نشده بود. مگر بادکنک همین گونه نمی ترکد ؟؟

فیلم در توصیف این فرو افتادن ، به دنبال نمای سوخت گیری سه گانه ی هواپیماهای نیروی هوایی ارتش بزرگ ارتشداران ( !! ) ، صف های دراز سوخت ستاندن دبه به دبه و پیت به پیت پشت دکان نفت فروشی و کشتار ناسالم کنار کوی و برزن را نشان می دهد تا « ظرفیت » آدمیان و شایستگی و بایستگی شان را نشان دهد.

« تهران دیگر انار ندارد » را باید جدی گرفت؛ چرا که از بیخ و بنیان فیلمی جدی ست. فیلم هست و فیلم نیست ؛ چرا که فیلم مان نمی کند. « تهران دیگر انار ندارد » ، بیش از آن که فیلمی مستند و سینمایی باشد ، یک نوشتار تصویری ست. مقاله ای ست که به جای آن که روی کاغذ پرینت و چاپ شود ، بر چرخ آپارات می چرخد و بر پرده ی سینما می نشیند. مقاله ای مفصل در قواره ی کتاب رقعی دویس صفحه ای ست که در سه پرده به نمایش گذاشته می شود: قاجار ، پهلوی و انقلاب شکوهمند اسلامی. این کتاب را در شکل و شمایل دی وی دی باید به چنگ آورد و در کتابخانه ، فرخنده و ارجمند نشاند و برای فرزندان و نوادگان به یادگار گذاشت تا تلنگری همیشگی بر ذهن و اندیشه شان باشد که فراموش نکنند که « ما چه گونه ما شدیم » !!

سازنده با رندی و دوراندیشی ، که از هوشمندی و هنگام شناسی اش سرچشمه می گیرد ، به کنایه عنوان مفصل و مزاح آلود « یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی » را بر آن نهاده است که در واقع مصداق عینی این پند تاریخی به ایرانیان است که :

« رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز                               تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی »

 

آری ، مسعود بخشی با تیزبینی و دوراندیشی ، هشیارانه ، رو به طنز و مزاح و مسخرگی و مطربی آورده است و بساط ساخت و نمایش فیلم را بر « تخته حوض » استوار داشته است تا پرده ها را در درازمدت و میان مدت و نه همان هنگام نمایش فیلم ، از پیش چشمان کم سو و اذهان کند حافظه بر دارد و گام های به دشواری برداشته شده تا همین مدرنیته ی کج و کوله ی کنونی مان را گوشزد کند.

از این رو فیلم « تهران دیگر انار ندارد » بیشتر به کاریکاتوری تصویری شبیه می شود که به گونه ای موزائیسمی و وصله پینه ، بی هیچ روال و قاعده ی تعریف شده ، از این گوشه ی تهران به آن گوشه می پرد و در این پر کشیدن های کوتاه و بلند می کوشد تا ما را با « واقعیت » دیروز و امروزمان آشنا سازد ، شاید دگرگونی ای پدیدار شود و راه گریز و چاره ای برای آینده ی مبهم مان گشوده شود. آینده ای که می تواند با زمین لرزه ای هفت ریشتری کن فیکون شود. واقعیتی که در نمایش « صنعت مسخره ی مونتاژی خودروی ملی » مان هویدا می شود و تصنیفی شایسته تر و بایسته تر از « ماشین مشدی ممدلی ، نه بوق داره ، نه صندلی – صندلیاش فنر داره ، نشستنش خطر داره » نمی یابد.

« تهران دیگر انار ندارد » ، شرح داستان پر اشک و آه و داغ و درفش و خون و جون گذار ایران زمین از « سنت به مدرنیته » است. گذاری که هر گاه ایرانیان عزم جزم کرده و اندیشه را راسخ و استوار داشته اند تا شتابان آن را پشت سر بگذارند ، دستی به تردستی از آرنج بیگانه اما آستین خودگانه ی « هم میهن نادان » یا « میهن فروش خائن » ، پیدا و پنهان ، بیرون جسته و راه به سد و سنگلاخ بسته و رهروان باز داشته و فرسوده ساخته است.

و این همان راز نمای مکرر پنبه زنی ست که با کمان حلاجی اش ، نزدیک از متروی مدرن مان نشسته و در گذار تاریخی ، پیش چشم و ذهن مان ، پشت سر هم و خستگی ناپذیر پنبه ی مدرنیته ای که برایش تهدیدی ویرانگر و نابودکننده است را می زند تا ما را به زور هم که شده در سودای شخصی اش در باز به مدرنیته همراه و همسفر سازد. جای شکرش باقی ست که به همین پنبه زنی بسنده کرده و مطابق مد زمانه به چماق زنی پر فشار بر فرق سر روی نمی آورد !!!

« تهران دیگر انار ندارد » در عین نگاه انتقادی که به « تهران امروز » دارد ، دچار دیدگاهی ستایشگر و نوستالژیک به « طهران کهن » نمی شود. آن چنان که راوی شیرین بیان فیلم این نماهای فیلم – نصرت الله کریمی دلبندمان – به نقل از « آثار البلاد » می گوید : «  مردم طهران قدیم در سرداب هایی زندگی می کردند که شبیه لانه ی مورچه گان بود؛ طهران چند محله داشت که هر یک با دیگری در جنگ و ستیز بود؛ حرفه ی طهرانی ها خلاف کاری بود و فرمانروا فقط دل خوش بود که مردم خراج گزار پادشاه هستند... » روای ادامه می دهد که « روستای طهران در شمال ری را آغامحمدخان قاجار صرفا برای نزدیکی به ایلش در ترکمن صحرا و مقابله با دشمن قدیمی و سرسختش روسیه به عنوان پایتخت انتخاب کرد » و اضافه می کند که « مردم طهران آدم هایی عامی و بی سواد و ساده لوح بودند. مالاریا ، سیاه زخم ، تراخم ، کچلی ، حصبه ، وبا ، طاعون ، شپش و سوزاک و سفلیس بیداد می کرد و آب آشامیدنی سالم در طهران نبود. » سپس از زنان و مسائل و مشکلات فراوان آن ها – با نگاهی به حرمسرای ناصرالدین شاهی – ، رواج فقر ، فاصله ی طبقاتی و اپیدمی اعتیاد به تریاک و منقل و وافور سخن بر زبان می راند.

اما کارگردان در نقد تهران امروز نیز اصلا و ابدا پا را پس نمی کشد و کنایه های مکرر و پر و پیمانه ای همچون « رواج گوسفند پروری در تهران این روزها و فزونی شمار گوسفندان در آن » را با بانگ بلند و بی هیچ پرده پوشی عنوان می کند. مسعود بخشی همچنین به رواج « ریا » و ترویج « تظاهر » سخت می تازد و کوشش محض رضای خدای برخی نابه کاران نیرنگ باز و دروغ گو را رسوا می سازد که بامدادان در یک نهاد دولتی ، با تسبیح و پرونده در دست ، علاوه بر انجام وظیفه ی اداری ، در ساعات غیر اداری ، محض رضای خدا در جنوب شهر تهران مسکن ارزان و در شمال شهر تهران ، برای رضای بعضی از بندگان خدا آپارتمان های ششصد متری می سازند !

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با وجود طنز سرشارش ، گویای تراژدی از دست دادن فرصت ها برای دست یافتن به ایرانی نو و پیشرو است. تهران از این دیدگاه ، مشتی نمونه ی خروار سرزمین پهناور ایران است. هر چند این فیلم می توانست خوش ساخت تر و حتا مزاح آلود تر از این باشد ، اما آیینه ی گیرا و گویایی برای نشان دادن « تضادها و تعارض ها » ی اجتماع در حال گذار ما ایرانیان است. گذاری که از پیش از مشروطه تاکنون قربانیان فراوان بر دار و داغ و درفش و زندان ستانده و می ستاند. گذاری که با وجود یک سده رویارویی هواداران دو جبهه ، هنوز به ستیز و گریز می انجامد.

شاید از همین روست که حدیث مکرر زلزله ی تهران به میان می آید ، شاید در پس این پرده قدر زندگی بی ثبات و زودگذرمان درک و دانسته شود و دو سوی جبهه ی ستیز « سنت مداران » و « مدرنیته گرایان » در پای سفره ی آش آشتی کنان گرد هم آیند و کینه توزی کنار گذارند.

در آنارشیزم تصویری عامدانه ی فیلم " مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی « تهران دیگر انار ندارد » " ، مرثیه سرایی تاریخی با موضع گیری اجتماعی به هم آمیخته شده است تا فیلم برای سلایق و علایق گوناگون گیرایی داشته باشد تا گریبان شان در گیشه گرفتار شود. فیلم آشکارا « هیاهوی بسیار برای هیچ » را به تصویر کشیده است. من فیلم « تهران دیگر انار ندارد » را بیش از آن که تجربی بدانم ، « تلنگری بهنگام بر حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان » می دانم تا از یاد نبریم که چه بوده ایم و چه گونه با چه دردها ، دشواری ها ، ازخودگذشتگی ها و فداکاری هایی چه شده ایم و راه را چه گونه باید طی کنیم تا چه بشویم. « تهران دیگر انار ندارد » را باید ژرف نگرانه دید. دست کم دو بار ؛ هر چند بیش از این نیز می توان.  

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت 4:9  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و چهارم

 

در ستایش معنای ناب زندگی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در بیست و سه بخش از ستون « روانپزشک و ما » ، درباره ی چیستی و چگونگی مکتب « فیلم درمانی » - که گاه « سینما درمانی » نیز خوانده شده و می شود -  نوشتم و کوشش کردم تا ضمن بیان دیرینه ی بین المللی آن ، چه از دیدگاه تحلیلی و سایکودینامیک ( روان کاوانه ) و چه از چشم انداز رفتار درمانی شناختی ، به کاربردهای درمانی ژانرهای گوناگون سینما اشاره داشته باشم. اکنون و در چند بخش آتی همین ستون ، به شناساندن شماری از فیلم های توانمند و کارآ در حوزه ی « فیلم ( سینما ) درمانی » می پردازم.

هر چند می پسندیدم که همانند ویرایش دوم کتاب « روانپزشکی و سینما » ی گلن و کرین گابارد ( 1999 ) ، همه ی فیلم های مرتبط به هر اختلال روانپزشکی را در زیر عنوان آن اختلال بیاورم ، اما از آن جا که این سری نوشتار در روزنامه ی عمومی منتشر شده و بنابراین ، گیرایی نوشتار برای مخاطب عمومی روزنامه باید پیش چشم و ذهن نشانده شود ، از این دسته بندی تخصصی می گذرم. پس به جای پافشاری بر طبقه بندی رسمی روانپزشکی و بیان فیلم ها در هر یک از این طبقات ، اهمیت را به خود فیلم ها و کاربردهای درمانی گوناگون هر کدام می دهم.  امیدوارم خوانندگان ارجمند ، رعایت نکردن ترتیب الفبایی نام فیلم ها را  به حساب سستی و تنبلی من نگذاشته و آزردگی ژرف و گران روح و روان من – همچون همه ی هم میهنان -  در پی رخدادهای تلخ ، ناگوار و دردناک زمانه پر درد و دلشوره مان را پیش چشم و ذهن داشته باشند.

 

همشهری کین ( Citizen Kane ) : از این ساخته ی ارزشمند اورسن ولز در 1941 ، به خوبی می توان برای شناساندن شخصیت های پر رنگ و رو به اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) سود جست؛ اما کاربرد سودمندتر این فیلم ، نشان دادن پوچ و بی هوده بودن بلندپروازی ها و جاه جویی های آدمیان و فرجام ناگوار گرفتار شدن شان در گرداب سترگ « شهوت قدرت و ثروت » است. این فیلم درست همانند فیلم « سوته دلان » زنده یاد علی حاتمی ، می تواند به بیننده نشان دهد که « زندگی ، بازیچه ای زود گذر بیش نیست و نباید کامیابی ها و شکست های مان در آن را بیش از اندازه پیش چشم و ذهن مان درشت و برجسته کنیم ». بازیگز نقش نخست فیلم ، در واپسین دم زندگی پر کامیابی و به ندرت شکستش ، تنها به گل رزی می اندیشد که روی سورتمه و لژ برف سواری اش حک شده بود. فیلم آشکارا نشان می دهد که از زندگی پر فراز و نشیب ، فقط همین لحظه های ساده و بی آلایش لذت بخش باقی می ماند؛ پس زندگی چیزی بیش از خوردن یک میوه ی خنک خوشمزه و شیرجه در استخر یا رودخانه در یک روز داغ تابستان و آرمیدن در زیر خنکای درختی سایه گستر نیست ! این در حالی ست که شمار فراوانی از آدمیان این جهان گذرا و بی وفا ، برای چند سالی زندگی در « زر و زور » ، به هر « تزویر و نیرنگی » چنگ می آویزند و باکی از آن ندارند که شمار دروغ های زندگی سراسر دروغ و دغل شان ، از شمار ستارگان سپهر بی کران پیشی گیرد. هر گاه بحث من و مراجع به این ساخته ی ماندگار اورسن ولز می رسد ، از مراجع می پرسم که آیا با این باور من هم اندیش هست که پیام این فیلم را می توان در این سه جمله گزیده ساخت یا نه : « جاه طلبی و بلندپروازی تان را محدود و کنترل کنید ؛ خود و جایگاه تان در زندگی را باور داشته باشید ؛ و از این بازیچه ی زودگذر کوتاه و ناپایدار – زندگی – لذت ببرید و کامیاب شوید ! ». هر چند این فیلم در زمره ی آثار « سینمای دینی و معناگرا » در بوق و کرنا نشده است ، اما به باور من این فیلم درخشان و گویاترین اثری ست که می تواند فرجام ناگوار تشنه ی « شهوت قدرت و ثروت » بودن را نشان دهد. شهوتی که شکنجه و کشته شدن شمار فراوانی از آدمیان را از سوی زورگویان و خودکامه گان در درازای تاریخ به دنبال داشته است. با فیلم « همشهری کین » به خوبی می توان مراجع را از بلندپروازی های خودشیفته وار بعضا روان پریشانه دور ساخت و مفهوم ساده و گوارای زندگی آمیخته به آسان گیری و بسندگی ( قناعت ) را در پیش چشم و ذهن او نشاند؛ تا مراجع آرامش روز و دلخوشی شب و « حوضچه ی اکنون » خودش را در گرداب افسردگی و سرخوردگی های برآمده از ناکامی و شکست از دست ندهد.  در رابطه با این فیلم به دو دیدگاه روان کاوانه در پیدایش افسردگی از شکست و ناکامی می توان اشاره کرد. « ادوارد بیبرینگ » بیان داشت که افسردگی هنگامی پدید می آید که آدمی به فاصله ی فراوان آرمان های بسیار بلندپروازانه و کمال گرایانه اش با واقعیت زندگی خود هشیار شده و از ناتوانی اش در رسیدن به این اهداف آگاه می شود. « سیلوانو آریتی » به « دیگری چیره » در رخ دادن افسردگی اشاره داشته و بیان کرده که شمار فراوانی از آدمیان افسرده ، نه برای دل خود ، که برای دیگران زندگی می کنند. افسردگی هنگامی رخ می دهد که فرد پس از سال ها زندگی ، به تلخی در می یابد که فرد ، آرمان ، گروه ، حزب و یا حکومتی که او سال ها برای او زندگی کرده است ، هرگز آن چونه نبوده که بتواند انتظارات این جهانی و آن جهانی او را برآورده سازد. فیلم « همشهری کین » به خوبی هویدا می سازد که آدمی در واپسین نفس های زندگی گذرا و بی وفایش تنها به دو چیز می اندیشد : لحظه های ناب و بی آلایش زندگی ، به ویژه شادمانی های ساده و بازی های خودمانی کودکی و نوجوانی و نیز البته کردارهای زشت ، ناپسند و پلیدی که او در حق دیگر موجودات روا داشته است. بی چاره آنان که در حق جانداران – آدمیان ، جانوران و گیاهان – ستمگری کرده و برای آن ها درد و مرگ به ارمغان آورده اند ! « همشهری کین » ، فیلمی در ستایش « معنای ناب زندگی » ست...      

 

  

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 3 Sep 2009ساعت 9:58  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و سوم

 

فیلم درمانی در نگاهی گزیده ( ادامه )

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

14- فیلم های مستند و نیمه مستند نمایشگر طبیعت خداوندی همچون « راز بقا » ، آموزگار سترگ « معنویت حقیقی » جاری و ساری در طبیعت ویران نشده به دست توده های نادوراندیش آدمیان بوده و هستند. این نماها ، بسیار بیش از هر فیلم و کارتون داستانی ، می توانند آموزنده ی « روح واقعی » زندگی طبیعی برای ما آدمیان باشند. آدمی روز به روز ، سال به سال و سده به سده بیش از گذشته از « روح اصیل و واقعی » زندگی به دور افتاده و می افتد. این گونه فیلم ها ، از بنیان های « درمان معنوي » یعنی عشق به ديگران ، عشق به كار ، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها ، باور به معنويت ، باور به یگانگی و باور به دگرگوني ، به ویژه باور به « معنویت » - یعنی باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است – و باور به « یگانگی » - به معنای احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او ، طبيعي و فراتر از طبيعي – را نیرومند و استوار می سازند. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، « یگانگی » براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. یاسپرس اشاره کرده که « یگانگی » را نه از طريق جهاني منطقي و علمي ، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. « یگانگی » تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. « یگانگی » ، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به « يگانگي » در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول  مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن « يگانگي » جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است . آن چنان که رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس « زنده بودن و دوست داشتن » - يا « انسانيت » اشاره مي‌كند. شیوه ی دست یافتن به چنین یگانگی پر رمز و رازی ، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. بنابراین هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، جدایی بين خويشتن ما و جهان كمرنگ‌تر مي‌شود. ما به گونه ای فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم. اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد. اين « یگانگی » ، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين « يگانگي ترحم‌آميز » از سوی همه ی مذاهب القا شده است. فیلم های مستند و « راز بقا » گونه ، آموزنده ی این نکته ی نغز هستند که آدمی با نگهداری از دیگر آفریدگان زنده و جاندار پروردگار – یعنی گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی – دست کم در خانه و کاشانه ی کوچک خود می تواند خود و خانواده اش را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون ، ایمن و سالم نگاه دارد. خوش بختی از آن کسی خواهد بود که در جست و جوی خوش بختی همه ی آفریده های پروردگار – اعم از گیاه و حیوان و آدمی - باشد.  آن هنگام که آدمی خود را رئیس بی رقیب آفریده ها بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش فرو گذارد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، آسان و آسوده آزار رساند ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، شتابان و فراوان از دست برود و خصائل و سگال دیوی و ددی چیره و فراگیر شود. در این حالت چه گونه باور به « معنويت » - به معني باور به حرمت هر آن چه كه در پیرامون ماست – رخ می نمایاند ؟!؟ « احساس پیوستگی معنوی » در آدمی آن هنگام پدید می آید ، که در زندگی اش اصولا دیگران – آدمیان ، حیوانات و گیاهان – را به رسمیت بشناسد و حقوق آنان را پاس دارد و گرنه آدمی در زندگی خود خواهانه ی مادی مدفون شده و از « معنویت واقعی » و « سلامت روحی – روانی شایسته » به دور می افتد.

15-   از زندگی نامه ( بیوگرافی ) های مستند و نیمه مستند تلویزیونی و سینمایی ، جدا از فرو نشاندن عطش کنجکاوی آدمیان ، می توان با تیزبینی و هشیاری در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی شناختی – رفتاری سود جست. در بسیاری از جوامع این گوی گردان – به ویژه در اجتماعات در حاشیه گرفتار جهان سومی ( در چند و چون پیشرفت ) – درباره ی بزرگان و نخبگان مثبت و حتا منفی تاریخ آدمی ، افسانه های فراوان ساخته و پرداخته شده است. بدین گونه ، نخبگان مثبت در گذر گزافه پردازی ( اغراق ) – یا به بیان بهتر « خیال پردازی خلاقانه » و « افسانه بافی » - تبدیل به الگوهای شبه آسمانی و آسمانی دور از دسترس شده اند. نخبگان منفی ، آدم ستیز و هستی سوز نیز در همین گذر به سان اهرمن های هراس ناک و دیو و هیولاهای افسانه ای شناسانده شده اند. در چنین حالت ، نه تنها کودکان و نوجوانان ، که حتا جوانان و بزرگ سالان نیز درنمی یابند که « هیچ ابر مرد و ابر زنی وجود نداشته و نخواهد داشت » و آدمی ، هر چند در چنگال « جبر ژنتیک سرشت » و « جبر محیط منش و پرورش » ، فراوان و گران ، دربند و گرفتار بوده و هست ، اما در گذر « انگیزش ، اختیار ، خواست و اراده » می تواند از جایگاه فراز یافته ی « فرشتگی » به جهنم فرو افتاده ی « اهرمنی » یا واژگون این سقوط ، فرود و فراز یابد. این بیوگرافی های تصویری می توانند چهره ی واقعی بزرگان و نخبگان مثبت و منفی تاریخ را از پس پرده ی خیال پردازی و افسانه بافی برون آورده و در شتاب بخشیدن به اصلاح « خطاها و طرح واره های شناختی » همگان و نیز کنترل « وسواس های کمال گرایانه » ی شخصیتی « محور دو » و نیز « محور یک » ، نقشی بی مانند داشته باشند. بیان هوس رانی های « آلبرت اینشتین » دچار هم ابتلایی « آسپرگر – بیش فعالی » یا به نشان دادن فراز و فرودهای خلقی و غریزی سیکلوتایمیک « اچ جی ولز » ، « شکسپیر » ، « اسحاق نیوتون » ، « توماس ادیسون » ، « چارلز چاپلین » و بیشتر بزرگان و نخبگان تاریخ ، نه تنها چهره ی آنان را ویران نمی کند ، که با نمایان ساختن سرشت ژنتیک و منش پرورشی شان ، از این بزرگان ، « الگوهای زمینی » و در دسترس برای نوجوانان و جوانان پدید می آورد. « وسواس های کمال گرایانه ی شبه معنوی » و « وسواس های کمال نگرانه ی تحصیلی و شبه علمی » محور یک ( اضطرابی ) یا محور دو ( شخصیتی ) ، پس از « وسواس های جنسی – آمیزشی » محور یک ( اضطرابی ) ، از شایع ترین وسواس های دیده شده در مراجعان و بیماران است که نه تنها آدمیان را به کمال معنوی موعود نمی رساند ، که آنان را در گردابی هایل برآمده از خطاهای فکری و باتلاقی بزرگ پدید آمده از طرح واره های بیمارگونه ی شناختی گرفتار می کند. وسواس – چه روان نژندانه ( نوروتیک ) و چه روان پریشانه ( سایکوتیک ) – نه فقط گوهر بی همتای زمان ، که گوهر هستی آدمی را به کام نابودی همیشگی می برد و از « کمال » جز افسوس و حسرت باقی نمی گذارد. در حالی که دستیابی به معنویت و گام زدن در راه کمال ، چندان دشوار نیست. افسار و مهار زدن بر « شهوت قدرت و ثروت » -  یا همان « سوی تاریک قدرت » ، به تعبیر جورج لوکاس ، آفریننده ی سری فیلم های اپیزودیک « جنگ ستارگان » - راهبرد بنیادینی ست که پرهیز از به کار بستن « دروغ » و « نیرنگ » نخستین گام عملی و راهکار سودمند آن است. « دروغ » ، بدترین و زشت ترین کردار آدمی است که فراگیر و راهبرد شدن آن در هر آدم و یا اجتماعی ، آغاز سلطه ی « سوی تاریک قدرت » است؛ چرا که دروغ از مجاز و مشروع شدن هر کردار و گفتار بر پایه ی « خودخواهی » سرچشمه می گیرد و به چرخه ی معیوبی می انجامد که دستاورد آن ، دروغ بیشتر و باز هم بیشتر است. « دروغ » ، جز توهین نمایان به درک و شعور مخاطبان ، اهانتی آشکار به سرشت الهی آفرینش آدمی و هستی بوده و هست.  

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 16 Aug 2009ساعت 15:18  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و دوم

 

فیلم درمانی در نگاهی گزیده ( ادامه )

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

11-   یکی از مهم ترین ، کارآمدترین و اثرگذارترین کاربردهای فیلم ( سینما ) درمانی ، سود جستن از آن در درمان های زناشویی – آمیزشی ، زوج درمانی ، خانواده درمانی و مشاوره های پیش از پیوند ( ازدواج ) و جدایی ( طلاق ) است. در چنین زمینه هایی ، فیلم هایی که با هوشمندی و ژرف نگری از سوی مشاور و روان درمانگر برگزیده می شوند ، می توانند به خوبی هر دو سوی رابطه را در شناخت و « بینش » پیدا کردن نسبت به ویژگی ها و اختلالات شخصیتی ، خلقی ، اضطرابی ، وسواسی ، و حالات روان پریشانه ی احتمالی زودگذر یا پایدار خود و آدم رو به رو یاری رسانند. سود جستن از فیلم ( سینما ) به ویژه در شناساندن ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت های شگفت انگیز و نامعمول کلاستر A یعنی خرافه گرا - شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، تنهایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، کلاستر B یعنی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و کلاستر C یعنی وابسته ( دیپندنت ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) که همگی شان مقاوم به درمان و دگرگونی هستند ، بسیار به جا و مقرون به صرفه خواهد بود. همچنین فیلم هایی همچون  « امتیاز نهایی ( Match point ) » ، « خیابان هانوور » و مانند آن ، برای ارزیابی تله ی سترگ و سرنوشت ساز بیشتر پیوندهای زناشویی ، یعنی همان « اندازه ی همتایی شورمندی زیستی ، غریزی و جنسی » ، توانمندی و سودمندی چشمگیر و شگفت انگیزی دارند.

 

12-   فیلم ها نه تنها توانسته اند افسانه ها ، اسطوره ها و داستان های گیتی گستر ( جهان شمول ) بیافریند ، بلکه در پدید آوردن یک زبان بین المللی مشترک و همه فهم میان آدمیان این گوی گردان نیز کامیاب و سرفراز بوده است. از فیلم هایی که پوچ بودن چیستی ( ماهیت ) و درون مایه ( محتوا ) ی این گونه آیین ها و اندیشه های رهایی بخش ایدئولوژیک را  نشان می دهند ، آشکارا می توان در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی گروهی ، ملی و فرا ملی ( بین المللی ) نیز سود جست تا « ناپلئونیسم ، استالینیسم و هیتلریسم » دوباره بر سرنوشت ملت ها چیره نشده و تراژدی های تلخ پیش تر آزموده شده ، در پرتو پند آموزی از این آیینه های عبرت ، دوباره و شاید به گونه ای ناگوارتر آزموده نشوند. تماشای هشیارانه ی این گونه فیلم ها و اندیشیدن ژرف درباره ی آن ها به خوبی می تواند طرح واره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان جوامع در حال رشد را به چالش کشانیده و آنان را از فروافتادن در گرداب جاه طلبی های ملی و مرداب سرفرازی جویی های شتابان رهایی بخشیده و از ننگ و نابودی جمعی و ملی نجات دهد.

13-سال های کودکی ، روزگاری فراموش ناشدنی و نوستالژیک برای بیش تر ما آدمیان است. بدین سان خاطرات ماندگار روزگار گاه شیرین و گاه تلخ کودکی ، به پناه گاهی ایمن تبدیل می شود که آدمی هنگام روبه رو شدن با دشواری های زندگی و از جمله واپسین لحظه های زندگی و شاید درست در پیشگاه و آستانه ی مرگ بدان پناه می برد تا اندکی آسوده و شادکام شود و لختی رهایی جوید. چنین است که کارتون ها در ذهن بزرگ سالان به سان گوهرانی جاودانه رخ می تابانند تا بسیاری در آستانه ی  پدر و مادر شدن ، به جست و جوی آن ها بپردازند تا شاید به یاری این فانوس های خیال ، روزگار خوش کودکی را به گونه ای دوباره بگذرانند و آرام گیرند. کارتون ها و ساخته های سینمایی گروه سنی کودک و نوجوان ، درست همانند فیلم های سینمایی ارزش های درمانی فراوانی می توانند داشته باشند. در عین حال که بر پایه ی تکنیک رفتاری « پرت کردن حواس ( دیس ترکشن ) » برای پدر و مادر درگیر دشواری های اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی زمانه ، لختی بی خیالی و اندکی آسودگی به ارمغان می آورند ، می توانند پایه و مایه ی آشتی خانوادگی و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز شوند. اکنون در این روزگار فراگیر شدن « زندگی مادی ( ماتریالیستیک ) » که « رقابت » را در همه ی عرصه های زندگی ، از جمله تحصیلی ، حرفه ای ، اجتماعی ، ورزشی ، سیاسی و ..... به « ستیز و کینه توزی » تا اندازه ی خرد و نابود نمودن رقیب تبدیل ساخته است ، کارتون های ساخته شده بر پایه ی روان شناسی رشد و پرورش کودکان و نوجوانان ، همچون « خپل و باغ گل ها » ، می تواند اثر نه فقط تسکینی ، که درمانی برای دست یافتن دوباره به ویژگی ها و سگال انسانی و نیک داشته باشد. چرا که آشکارا می بینیم که « معنویت » - معنویت واقعی نیرومند و استوار ، و نه معنویت شکننده ی دروغین و ریامدارانه – گم شده ی زندگی این روزهای ماست تا بدون هراس از پروردگار و نظام آفرینش الهی ، با وقاحت و البته آسودگی تمام، دروغ می گوییم و سخن به یاوه و گزافه می کشانیم تا به هم بافتن اباطیل ، هنر و مد زمانه شود. به یاری کارتون ها ، می توانیم دریابیم که سیمای واقعی مان ، به چشم برزخی بسیار شنیده و در « کمدی الهی » دانته به تصویر کشیده شده ، درست همانند « مامفی جادوگر » شده است ؛ یگانه کاستی مان ، جارویی جت گونه و پرنده است !! کارتون ها و ساخته های سینمایی گروه سنی کودک و نوجوان – همچون « آوای موسیقی ( در ایران : « اشک ها و لبخندها » ) » - می توانند پدران و مادران میان سال را در کنار کودکان و نوجوانان شان آرام و دوستانه بنشانند و شکاف نسلی رخ داده در گذر فناوری و مدرنیته را کاهش دهند. کودکان و نوجوانان با خاطرات نوستالژیک پدر و مادر آشنا می شوند و با درک چیستی و چگونگی زندگی و شخصیت آن ها ، خواسته ها و رویاهای بی شمار خود را کاسته و در چارچوب می نشانند.

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Wed 5 Aug 2009ساعت 0:19  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیست و یکم

 

فیلم درمانی در نگاهی گزیده

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

پیش از شناساندن شماری از فیلم ها و جنبه های سودمند و گاه بی همتای آن ها در امر مشاوره و روان درمانی فردی و گروهی ، جای آن دارد که بار دیگر – امروز و هفته ی آینده - به گونه ای گزیده وار ، کاربردهای گوناگون مکتب « فیلم ( سینما ) درمانی » در شتاب بخشیدن به روند مشاوره و فرآیند روان درمانی را مرور کنیم :

1-     فیلم ها یک رشته الگوهای احساسی ، اندیشه ای و رفتاری را برای بیماران به نمایش می گذارند تا آن ها با این الگوها همذات پنداری نموده و یا از آن ها الهام گیرند و به برطرف شدن مشکلات امیدوار شوند. فیلم ها برای بیماران و مراجعان ، شهامت و جسارت پدید آوردن دگرگونی های بنیادین در زندگی خودشان را به ارمغان می آورند.

2-     فیلم ها می توانند در افرادی که نسبت به وجود ، چیستی و چگونگی مشکل روانی – هیجانی و رفتاری شان « بینش » ندارند ، در دست یابی به بینش و نگرش لازم برای آغاز و ادامه ی درمان یاری فراوان رسانند. بیشترین سودی که در روان درمانی و زوج درمانی می توان از فیلم های سینمایی و یا سریال های تلویزیونی جست ، همانا یاری رساندن فراوان بیماران و مراجعان در « رسیدن به بینش (Insight  ) »  لازم و کافی است. امری که برای پدید آوردن انگیزه و اراده ی آغاز و قاطعیت ادامه ی درمان اهمیت چشمگیر دارد.

 

3-     شباهت های بسیاری بین تماشای فیلم و فرآیند روان کاوی می توان یافت. شاید مهم ترین شباهت ، رویاپردازی آزادانه ی ذهن آدمی هنگام تماشای فیلم باشد. آن چه در تماشای فیلم رخ می دهد ، رها شدن ناخودآگاه ذهن و روان از زنجیرهای واقعیت و پرواز آزادانه ی در همانندسازی و هم ذات پنداری با برخی از شخصیت های فیلم است. تماشای فیلم ها به خوبی می تواند همه ی مفاهیم روان شناختی را مورد ارزیابی و بازبینی قرار دهد.

 

4-     یک دستاورد بسیار سودمند و مهم فیلم درمانی ، « انگ ( استیگما  ) زدایی و برچسب برداری » از اختلالات ( بیماری های ) روانی و پدید آوردن « فرهنگ پذیرش و پشتیبانی از بیمار روانی » است. تماشای برخی فیلم ها – هم چون « سوته دلان » ، « ذهن زیبا » ، « هوانورد » ، « به همان خوبی که رخ می دهد » و .... می تواند مردمان را به این باور برساند که اختلالات ( بیماری های ) روانی همانند و همگون بیماری های پیکری هستند. این گونه فیلم ها نشان می دهند که « بهنجاری ( نرمالیتی ) ، مفهومی شگفت انگیز و چالش و کشمکش پذیر است ». در واقع ، با تماشای این فیلم درمی یابیم که « همه ی ما مردمان گیتی ، هر یک به گونه ی خود ، از یک سری دیوانگی های اندکی برخورداریم. دل نگرانی و اضطراب چیزی نیست که ما بتوانیم آن را به طور کامل در خودمان خفه و نابود کنیم ، بلکه بهتر است بدین نکته بیندیشیم که چه گونه با وجود آن خوب زندگی کنیم و سرفراز و کامیاب باشیم ». همه ی فیلم های کمدی ای که واقع بینانه بدین دیوانگی های جمعی ما آدمیان می نگرند و صرفا اختلالات یک آدم نگون بخت را زیر ذره بین نمی گذارند ، می توانند در به چالش کشیدن مفهوم بهنجار ( نرمال ) سودمند واقع شده و مفهوم هنجاری ( نرمیتیو ) را جایگزین آن سازند. بدین گونه ، بیماران دچار اختلالات روان پزشکی از انگ ( استیگما ) پاسداری شده و توانایی کنار آمدن با اختلال خود در زندگی روزمره به دست می آورند.

 

 

5-     از فیلم ها به خوبی می توان با پدید آوردن پشتوانه ی هیجانی – احساسی ، برای بازسازی خانواده ها پس از رخدادهای ناگوار و دردناک سود برد. با سود جستن از فیلم درمانی می توان نقش ها و برهمکنش های پدر و فرزند را مورد ارزیابی قرار داد و بحث و گفتگو را برای فرزندان و والدین آسان تر کرد.

 

6-     از فیلم ها برای آموزش مفاهیم پیچیده ، همچون چیستی ، روند و درون مایه ی اختلالات روانی – رفتاری و سودمندی دارو درمانی و روان درمانی های گوناگون و نیز درمان های خودیاریگر ، برای نه تنها بیماران ، که همچنین برای دستیاران روانپزشکی ، دانشجویان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، روان پرستاری و مددکاری می توان سود جست. از این رو تماشای فیلم هایی که درست و متناسب با مشکلات بیمار و بر پایه ی مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) آن ها برگزیده شده باشند ، انگیزه ی پیگیری دارو درمانی و روان درمانی را در بیماران پدید آورده و نیرومند تر می سازد. نمایان است که روند و درون مایه ی هیجانی فیلم ها باعث زنده و ملموس شدن مباحث بالینی کلاس ها برای دستیاران و دانشجویان می شود.

 

7-     در فيلم درماني درمانگر با هيجانات بيمار سر و كار دارد و مي تواند اين هيجانات را هنگام تماشا يا پس از ديدن فيلم تحليل كند. هنگام نمايش فيلم ، کنش ها و واکنش هایی در ضمير ناخودآگاه و نيمه آگاه آدمیان رخ مي دهد كه به بروز احساساتي مانند خشم و شادي و نمایه هایی چون خنده يا گريه مي شود. بدین ترتیب ، برخي احساسات پنهان از ضمير ناخودآگاه به ضمير آگاه جريان یافته و تخليه هیجانی ( « کاتارسیس » ) و رهایی انرژي هاي رواني انباشته شده را فراهم می آورد. اين پديده برای بیمار آرامش پدید می آورد. ارسطو در کتاب بوطيقا چنین گفته است که « تراژدي بايد رحم و ترس را برانگيزد تا تخليه ي هيجاني ممکن شود ».

 

8-     فيلم هاي طنز آمیز و کمدی افزون بر تخليه ی انرژي رواني، سطح افسردگي بيماران را نيز کاهش می دهند. تماشاي فيلم هاي خنده‏آور به‏دليل کمک به روان شدن جريان خون، براي سلامت قلبی – عروقی آدمی سودمند است. پژوهشگران اشاره داشته اند که برآمد بدست آمده از اين كار، با يک دوره ی درمان از طريق مصرف داروهاي قلبي و نيز داروهای افسردگي ستیز برابر بوده است. گروه پژوهشگران مي‏گويند خنده در گشاد شدن شريان‏ها تاثير دارد ، اما پريشاني‏هاي روحي و رواني باعث تنگ شدن شريان‏ها مي شوند. خندیدن می تواند توان سامانه ی ایمنی بدن را افزایش بخشیده و اندازه ی هورمون های استرس را کاهش دهد. در حالی که گریه و مویه کردن پیام رسان های لئوسین – انکفالین را آزاد می کند که بهبود و تسکین دهنده ی درد هستند. گریه  اندازه ی پرولاکتین را نیز افزایش می دهد که هورمونی ست که در طی استرس آزاد می شود و افزایش آن سبب پدید آمدن مشکلات و اختلالات جنسی و زناشویی می شود. پس پیدا و هویداست که آدمی تا اندازه ی ممکن باید از گریه بگریزد و به خنده و خوشی و شادمانی رو آورد.

 

9-     « سینما درمانی پاپ کورنی » بنا به تعبیر دکتر برژیت وولز در کتاب « کتاب عملی سینما درمانی : راهنمای خودیاوری برای سود جستن از فیلم های سینمایی برای بهبود و رشد » ، به تماشای یک فیلم ، تنها برای رهایی از زیر بار تنش و فشار هیجان ها و اندیشه های خودکار منفی اشاره می کند.

 

10-فیلم درمانی شیوه ای بسیار سودمند برای به چنگ آوردن موضوعات حساس زندگی پیشین و کنونی مراجعان و راه آسانی برای رفتن سر اصل موضوع و پرداختن به نکات مهم زندگی زناشویی همسران است. آغاز نمودن زوج درمانی با بحث درباره ی مشکلات بنیادین کاراکترهای یک فیلم از رویارویی ساختن ( کانفرانتیشن ) سرراست مراجع بسیار آسان تر و در موارد فراوانی سودمندتر است. برای مردمانی که بینش و آگاهی چندانی به خواست ها ، اندیشه ها ( افکار ) و احساس های خود ندارند ، فیلم ها به روند دست یافتن به بینش و خودآگاهی شتاب می بخشند و یا دست کم دریچه ای برای نگاه کردن بدان ها می گشایند.

ادامه دارد ...

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 30 Jul 2009ساعت 8:35  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش بیستم

 

نیمه ی پنهان الگوهای شبه آسمانی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

تاکنون درباره ی سود جستن از فیلم های سینمایی ، کارتون های کودکان ، فیلم های مستند و نیمه مستند و جلوه های طبیعت ( راز بقا ) در شتاب بخشیدن به هر دو سویه ی اصلی روان درمانی – رفتاردرمانی شناختی و روان تحلیلی یا روان کاوانه ( سایکوداینامیک ) مفصل نوشته ام. اکنون به سویه ای دیگر از کاربرد صنعت « فانوس خیال » ، در شتاب بخشیدن به روان درمانی از گونه ی شناختی – رفتاری می پردازم.

اگر به یکی از فروشگاه های عرضه ی محصولات صوتی – تصویری معتبر در یکی از کشورهای جهان نخست ( پیش تاخته ) و یا جهان دوم ( در گذر پیشرفت ) سر بزنید ، آشکارا می توانید ببینید که در کنار فیلم های سینمایی روز و دیروز ، کارتون های کودکان ، جلوه های مستند طبیعت و بازی های رایانه ای ، یکی از جایگاه های مهمی که در پیش چشم مشتریان در نظر گرفته شده ، بخش فیلم های نیمه مستند تاریخی ست که به شرح همه سویه ی زندگی بزرگان مثبت و منفی تاریخ می پردازند.

از این زندگی نامه های مصور و مستند ، جدای از فرو نشاندن عطش کنجکاوی آدمیان ، می توان با تیزبینی و هشیاری در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی شناختی – رفتاری سود جست. در بسیاری از جوامع این گوی گردان – به ویژه در اجتماعات در حاشیه گرفتار جهان سومی ( در چند و چون پیشرفت ) – درباره ی بزرگان و نخبگان مثبت و حتا منفی تاریخ آدمی ، افسانه های فراوان ساخته و پرداخته شده است. بدین گونه ، نخبگان مثبت در گذر گزافه پردازی ( اغراق ) – یا به بیان بهتر « خیال پردازی خلاقانه » و « افسانه بافی » - تبدیل به الگوهای شبه آسمانی و آسمانی دور از دسترس شده اند. نخبگان منفی ، آدم ستیز و هستی سوز نیز در همین گذر به سان اهرمن های هراس ناک و دیو و هیولاهای افسانه ای شناسانده شده اند. در چنین حالت ، نه تنها کودکان و نوجوانان ، که حتا جوانان و بزرگ سالان نیز درنمی یابند که « هیچ ابر مرد و ابر زنی وجود نداشته و نخواهد داشت » و آدمی ، هر چند در چنگال « جبر ژنتیک سرشت » و « جبر محیط منش و پرورش » ، فراوان و گران ، دربند و گرفتار بوده و هست ، اما در گذر « انگیزش ، اختیار ، خواست و اراده » می تواند از جایگاه فراز یافته ی « فرشتگی » به جهنم فرو افتاده ی « اهرمنی » یا واژگون این سقوط ، فرود و فراز یابد.

و این همان نکته ی نغز پند آموزی ست که به گویاترین گونه در سری فیلم های جنگ های ستاره ای ( در ایران : جنگ ستارگان » ) آفریده و به نمایش سپرده شده است. فیلم های اپی زودیکی که باید آن ها را یک بار بر اساس سال ساخت ، از واپسین بخش به نخستین بخش ، و بار دیگر از بخش چهارم - آغاز سلطه ی « سوی تاریک قدرت » - به ششمین بخش و پس از آن ، نخستین بخش به سوی سومین بخش - پایان سلطنت « سوی تاریک قدرت » - به تماشا نشست.

در سال های نخست هزاره ی سوم میلادی ، جورج لوکاس ، آفریننده ی سری فیلم های جنگ ستارگان ، در مصاحبه ای که در آستانه ی ساخت بخش پنجم این مجموعه انجام می شد ، بیان نمود که این مجموعه را بر پایه ی آموزه های معنوی مسیحیت و برای نشان دادن تقابل « دروغ و پلیدی » با « راستی و درستی » نوشته و به نمایش سپرده است.

مصاحبه کننده پرسیده بود که آیا او نام « دارت ویدر ( DARTH VADER ) » را بر پایه و کنایه ی « پیشوای سیاهی ( DARK LEADER ) » برگزیده است ؟

جورج لوکاس پاسخ گفته بود که نام « دارت ویدر » بیش از آن که نشان دهنده و یادآور واژه ی « پیشوای سیاهی ( DARK LEADER ) » بوده باشد ، بیانگر و یادآور واژه ی « دروغگوی سیه رو ( DARK LIER ) » باشد. جورج لوکاس از « دروغ » به عنوان بدترین و زشت ترین صفت آدمی یاد نموده بود و گفته بود : استوار و راهبرد شدن دروغ در هر آدم و اجتماع ، آغاز سلطه ی « سوی تاریک قدرت ( DARK SIDE OF POWER ) » است؛ چرا که دروغ از مجاز و مشروع شدن هر کردار و گفتار بر پایه ی « خودخواهی » سرچشمه می گیرد و به چرخه ی معیوبی می انجامد که دستاورد آن ، دروغ بیشتر و باز هم بیشتر است.    

لوکاس افزوده بود : « دروغ » توهین آشکار به سرشت الهی آفرینش آدمی و هستی ست. کشیشان کلیسا در سده های تاریکی ( قرون وسطا ) در همین سیاهی و تباهی فرو رفتند تا آن جا که « امپراتوری دروغ ( EMPIRE OF LIE ) » حاکم شد و زیرزمین نیایشگاه ها ، جایگاه « تفتیش عقاید ، شکنجه و اعتراف گیری » شدند. من در آغاز سه بخش نخستین را با پایان شکست شیرین این « امپراتوری دروغ » به پایان بردم ؛ اما همواره در این اندیشه بودم که به چگونگی شکل گیری این « امپراتوری تباهی » و چیره شدن « سوی تاریک قدرت » - سلطه ی پلید و ویرانگر دروغ - بپردازم تا دست کم به اندازه ی توان خود ، در راستای اصلاح معنوی آدمیان سراسر این گوی گردان گرفتار در کینه و ستیز ، گامی برداشته باشم.

زندگی نامه های تصویری که هم اکنون ، در فروشگاه های فیلم و سریال و کارتون جهان نخست و دوم و گاه در ساک ها و کوله های کنار پیاده رو ها و کنج دکان های جهان سوم ، در دسترس اند ، می توانند چهره ی واقعی بزرگان و نخبگان مثبت و منفی تاریخ را از پس پرده ی خیال پردازی و افسانه بافی برون آورده و در شتاب بخشیدن به اصلاح « خطاها و طرح واره های شناختی » همگان و نیز کنترل « وسواس های کمال گرایانه » ی شخصیتی « محور دو » و نیز « محور یک » ، نقشی بی مانند داشته باشند.

بیان هوس رانی های « آلبرت اینشتین » دچار هم ابتلایی « آسپرگر – بیش فعالی » یا به نشان دادن فراز و فرودهای خلقی و غریزی سیکلوتایمیک « اچ جی ولز » ، « شکسپیر » ، « اسحاق نیوتون » ، « توماس ادیسون » ، « چارلز چاپلین » و بیشتر بزرگان و نخبگان تاریخ ، نه تنها چهره ی آنان را ویران نمی کند ، که با نمایان ساختن سرشت ژنتیک و منش پرورشی شان ، از این بزرگان ، « الگوهای زمینی » و در دسترس برای نوجوانان و جوانان پدید می آورد.

« وسواس های کمال گرایانه ی شبه معنوی » و « وسواس های کمال نگرانه ی تحصیلی و شبه علمی » محور یک ( اضطرابی ) یا محور دو ( شخصیتی ) ، پس از « وسواس های جنسی – آمیزشی » محور یک ( اضطرابی ) ، از شایع ترین وسواس های دیده شده در مراجعان و بیماران است که نه تنها آدمیان را به کمال معنوی موعود نمی رساند ، که آنان را در گردابی هایل برآمده از خطاهای فکری و باتلاقی بزرگ پدید آمده از طرح واره های بیمارگونه ی شناختی گرفتار می کند. وسواس – چه روان نژندانه ( نوروتیک ) و چه روان پریشانه ( سایکوتیک ) – نه فقط گوهر بی همتای زمان ، که گوهر هستی آدمی را به کام نابودی همیشگی می برد و از « کمال » جز افسوس و حسرت باقی نمی گذارد.

در حالی که دستیابی به معنویت و گام زدن در راه کمال ، چندان دشوار نیست. افسار و مهار زدن بر « شهوت قدرت و ثروت » -  به تعبیر لوکاس : « سوی تاریک قدرت » - راهبرد بنیادینی ست که پرهیز از به کار بستن « دروغ » و « نیرنگ » نخستین گام عملی و راهکار سودمند آن است. رها باش ، شاد زی !

پروردگار را هزاران بار سپاس می گویم که مرا در شناخت این سویه از وسواس ، به شاگردی « استاد دکتر شکرالله طریقتی » و « استاد دکتر حبیب الله قاسم زاده » مهمان و مفتخر نمود.  

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 14 Jul 2009ساعت 21:34  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

نه بر مرده ، بر زنده باید گریست...

 

 

همچون کودکان شده ام ؛ بگذریم که می اندیشم که آدمی تا واپسین هنگام ، همواره به کودکی می نماید که چین و چروک و خمود می شود.

همچون کودکان شده ام ؛ به بازیچه هایم پناه برده م؛ نه برای شادمانی از بازیچه ها ، که برای پناه بردن بدان ها از واقعیت های تلخ و دردناک زندگی.

دختران را که در کوی و گذر می بینم ، روی برمی گردانم و یا سر به سوی زمین فرود می آورم تا ذهنم پیکر آنان را مجروح ، درهم شکسته ، خونین ، با سینه ای سوخته یا جمجمه ای درهم شکسته به یاد نیاورد.

دختران جوان را که می بینم ، حالم دگرگون می شود. اندوه بر سینه ام سنگینی می کند.

دختران جوان را که می بینم ، دچار نشانه های PTSD می شوم:

  « Re-experience & Flash back ، Avoidance ، Hypervigilance & Symptoms of Increased Arousal » 

 

شقایق های پرپر میهن

 

حالم خوش نیست؛ خسته و درمانده ام؛ با باورهایی فرو شکسته و پاشیده؛ و بیش از همه ، با غروری خرد شده.

در این چند هفته نتوانستم برگردان ( ترجمه ) آن فصل از کتاب را که به استاد بزرگوار ، دکتر فریدون مهرابی قول داده بودم ، به پایان برسانم.

به شدت پر خواب شده ام.

می خوابم تا از واقعیت های دردناک زندگی ، بگریزم.

در این چند هفته بار دیگر به نوشداروی رهایی بخش جوانی و اکسیر آرام بخش همیشگی ام - « دایی جان ناپلئون » - پناه بردم تا بتوانم کارهای لازم روزمره و هفته ام را دست کم انجام  دهم.

همیشه با خود می اندیشیدم که چرا برخی این چنین وابسته ( معتاد ) تماشای سریال LOST می شوند؛ خودم هم اکنون گرفتار نسخه ی اصلی سریال ارتش سری ( SECRET ARMY ) شده ام.

به « دایی جان ناپلئون » و « ارتش سری » پناه برده ام تا ناچار به اندیشیدن به واقعیت های تلخ زندگی مان نباشم. از چنگال دیو « دروغ » و اهریمن « بی شرمی » به دامان سینمای خانگی پناه برده ام.

چند هفته ی بدی را پشت سر نهاده ام؛ از بدترین دوره های زندگی سی و شش ساله ام.

همچون کودکان شده ام؛ دلشوره و اندوه هایم را با خود به کنج تاریکخانه مان ، کمی آن سوی صفحه ی جادویی تلویزیون نشانده ام.

همیشه شیفته و دلبسته ی بهار و تابستان بوده ام؛

بهار زیبایی گذشت؛ تابستان نازیبایی ست نازنین... 

 

ارتش سری

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 7 Jul 2009ساعت 12:13  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

در پاسداشت « بانوی خنده » ، شادروان پروین سلیمانی

 

این همدمان همیشه اندوه زدا

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

www.iranbod.com

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون در راستای حفظ و ارتقای بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی ، « طنز و مزاح » یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی آدمیان است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان تحقیر مکرر و سرکوب عزت نفس را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در درماندگی ای آموخته شده به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است.

آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی چندان ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ فقط آن هنگام که چهره ای سیه گون یابی و رسوای مردمان شوی ، می توانی در کوس رسوایی سیاهی ها و سیاه بازی های چیره دستان خودکامه فریاد کنی !

حاکمان خودکامه ی کهن مان – از صفوی تا قجری - همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و ملازمان و ملعبه کانی از این سنخ در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه شان را فرو نشانند.

در پی آمدن فناوری های نوین به این سرزمین ، سینما و سیما نیز سرنوشت و کارنامه ای بهتر و آبرومندانه تر از نمایش نیافتند. سخن هر گاه جدی و دردنگرانه از دهان بیرون جهید ، نگاتیو  تازه از ظهور برون آمده و نیامده به لبه ی تیز قیچی سپرده شد و طنز فاخر در نطفه ی ناقص سقط داده شد تا سیما و سینما  نیز خیلی زود ره را کژ به بادیه پیماید و در شوره زار لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شود.

آفرینش طنزی فاخر همانند ادب و هنر گران مایه و سرشار ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، یکی از این اندک نمونه های بی همتا ، سریال « دایی جان ناپلئون » است. سریالی که درخشش ، ماندگاری و شخصیت هنری دیگری به نقش آفرینان زبردست و توان مند آن بخشید و برای آن ها نام و یاد دیرپا و جاودان آفرید.

حتا آن چند تایی چون غلامحسن نقشینه و ....... نیز که بارها تجربه ی کارگردانی هم داشته اند ، بیشتر به دلیل بازی شان در این سریال نام آور شده اند. صد البته « صمد آقا » در این میان استثناست.

همه ی بازیگران این سریال – به جز بازیگر نقش لیلی – هنرمندانه و بی تا ایفای نقش داشته اند تا اکسیری آرام بخش ، شادی آفرین و جان افزا برای ما  پدید آید. « اکسیری جادویی » که همواره – حتا در تلخ ترین هنگام ها – می توانیم آسوده و امیدوارانه به آن پناه آوریم و دردها و دشواری های زمانه و ناکامی ها و تحقیر شدن های مکرر مان را با یاری جستن از آن مرهم نهیم.

اما همه ی این هنرمندی ها و توانایی های بی همتا – در عین سرشاری و پختگی – در سایه ی بازی های بی مانند « پرویز فنی زاده » در نقش « مش قاسم غیاث آبادی » از کانون تمرکز و توجه به پیرامون کشیده شده و آن چنان که باید و شاید قدر ندیده و بر صدر نمی نشینند. چه خوش گفت نصرت کریمی که : « انگار همه ی سلول هایش مش قاسم شد ». اما « مش قاسم » یگانه شخصیت درخشان و ماندگار سریال دایی جان ناپلئون نیست !

دیگر شخصیت ها نیز به درستی شخصیت پردازی شده و به نمایش در آمده اند. این گونه است که با مرگ هر یک از بازیگران این سریال ، ما دلبستگان همیشگی و یاران جدا ناشدنی آن ، به اندوهی ژرف فرو می رویم آن چنان که گویا عزیزی از نزدیکان و همدمی از خویشان دلبند خویش را از دست داده ایم.

چند روزی در اندوه می مانیم و یگانه مرهم غم و ماتم را همان نشستن بر کنار این « همدمان همیشه اندوه زدا » می یابیم. پس از چند روز واقعیتی شیرین رخ نشان می دهد؛ ذهن مان هشیار می شود: نه ! برای هنرمندان « دایی جان ناپلئون » هرگز مرگی نبوده و نخواهد بود.

« پروین سلیمانی  » هم یکی از همین نامیراهاست که تک تک یاخته هایش « مادر آسپیران غیاث آبادی » شد تا به عمری جاودان دست یابد و اکسیر ناشامیده ، جزئی فراموش ناشدنی از نوشدارو شود !

به راستی کدام نوشدارو برای ما ایرانیان سودمند تر و بی دردسر تر از سریال « دایی جان ناپلئون » بوده و هست ؟

در کارنامه ی بازیگری شادروان « پروین سلیمانی » ، فیلم های پرشماری به چشم و ذهن آشنا می نشینند؛ اما گویا این تقدیر همه ی هنرمندان نامی این سریال است که درخشان ترین و ماندگار ترین جایگاه یک عمر کوشش هنری و فرهنگی شان در بستر سرشار این سریال فراز یابد.

آن هنگام که « مسعود صفوی » نازنین سرپرست حوزه ی هنری اصفهان بود ، به او پیشنهاد نمودم  که در حوزه ی هنری اصفهان جشن و نکوداشتی برای « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » برگزار نماید تا این « بزرگ نقش آفرینان کوچک » هم مانند ستارگان نقش های نخست مورد پاسداشت و ستایش قرار گیرند.

از من پرسید : « فکر جالبی ست ؛ اما چرا در اصفهان ؟ »

پاسخ دادم : « مگر تو هم چون من اصفهان را پایتخت طنز و مزاح ایران نمی دانی ؟!؟ »

لبخند زد و قول داد کوشش کند تا پاسداشت این سه نازنین در اصفهان برگزار شود. زمان شتابان گذشت و آن بزرگداشت هیچ گاه ، نه در اصفهان ، که در هیچ کجای ایران برگزار نشد.

اکنون در آستانه ی چهلمین روز درگذشت « بانوی خنده » هستیم. درگذشت او در تب و تاب تبلیغات انتخابات شتابان گذشت. بزرگداشتی آن چنان که باید و شاید به پاس یک عمر طنزآفرینی هنرمندانه ، صمیمانه و بی غل و غش او در روزنامه ها و مجلات منتشر نشد.

او اینک آسوده ، شادمان و شیرین کام در پردیس ابدی اش ، در کنار « دایی جان » ، « مش قاسم » ، « دوستعلی خان » ، « شیرعلی » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و ..... خفته است. اما سفر او برخلاف سفر بیشتر ما بی بازگشت نیست ! او هر شام گاه و هر بامداد با روشن شدن دستگاه ویدئویی که برای نزدیک به دو دهه در چند پتو پیچیده و پنهان می شد ، یا نمایشگر دی وی دی و سینمای خانواده ی این روزها ، با چشمانی تنگ ، دهانی گشاد و انگشتانی دراز باز می گردد تا همدم اندوه ها و مرهم دلشوره هامان باشد. اندوه ها و دلشوره هایی که چندی ست افزون و طاقت فرسا شده است. اندوه و دلشوره آن هنگام که فزون یابد و فرو نگذارد ، آدمی به یاد ضرب المثلی آشنا می افتد که : « نه بر مرده که بر زنده باید گریست ».  

« ننه ی آسپیران » نامیراست ؛ درست هم چون « مش قاسم غیاث آبادی » ، « دایی جان ناپلئون » ، « شیر علی قصاب » ، « دوستعلی خان » ، « آسید ابوالقاسم واعظ » و دیگر یاران هنرمند و بی همتایش. برای هیچ یک از این دلبندان مان مرگی نیست و نخواهد بود.

و من « شهروند درجه هفتمی » ، به زیر بار اندوه و دلشوره افزون شده ، سرگردان و نالان ، در « تاریکخانه » ی دلنشین خود ، بار دیگر به دامان مهربان و دلکش « بانوی خنده » و دیگر « بزرگ نقش آفرینان کوچک و بزرگ » این یادگار همواره ماندگار « استاد ناصر تقوایی » پناه بردم تا در سایه ی هنرمندی بی همتای این عزیزان ، اندک جرعه ای از این اکسیر اندوه زدا و نوشداروی دلشوره ستیز به چنگ آورم و به کام زهرآگین فرو ریزم.

در این سرزمین « غم پرور » ، که داریوش بزرگ در کتیبه ی همدان ، پروردگار یگانه را به سبب آفریدن « شادی » ستایش نموده و سپاس گفته ، به دور از کاخ ها و کوخ های گندیده در بنگ و افیون ، همین اکسیر و  نوشداروی بهداشت و سلامت روان ، مرا بس !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 5:27  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش نوزدهم

 

مدفون نشدن در فناوری های گوناگون

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فناوری فقط در عرصه ی زندگی واقعی ، آدمی را از زندگی دور نساخته است. همین دگرگونی را در زمینه ی جلوه های ویژه ی رایانه ای صنعت سینما نیز پدید آورده است. بنابراین آدمی نه تنها آن هنگام که پا از کاشانه بیرون نهاده و رو به جایگاه پیشه می رود ، که حتا در لحظات زودگذر فراغت هم - بی آن که خود هشیار و آگاه باشد – از زندگی طبیعی دور شده و می شود. در چنین حالتی چه گونه آدمی می تواند به پیش نیاز و لازمه ی اصلی معنویت واقعی ،  یعنی « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  « احساس يگانگي » دست پیدا کند ؟ از دست رفتن این احساس « یگانگی » مهم است ؛ چرا که « یگانگی » احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود بوده و بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ساخته و جدایی بين خويشتن آدمی و جهان پیرامون او را كمرنگ‌تر مي‌نماید تا به گونه ای فراتر از فرد شناخته ‌شود و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه کند. همین « احساس یگانگی با جزء جزء هستی » ست که سبب می شود تا آدمی ، خود را از بال آسیب دیده ی آن پرنده ، بی مادر شدن آن بچه آهو ، شکسته شدن شاخه ی گیاه و به یغما رفتن درختان فلان جنگل جدا و بی گانه نداند. همین « احساس یگانگی و پیوستگی » ست که باعث می شود تا ما برای بقای نسل نژاد « پاندا » در چین یا نجات جان فلان حیوان در باغ وحشی دور همان اندازه دل بسوزانیم که برای فرزند و حیوان و گیاه خانگی خود. افسوس که مدفون شدن در فناوری های گوناگون این « زندگی مادی » ، بیشتر آدمیان را  از زندگی طبیعی و « احساس یگانگی » فرسنگ ها دور ساخته ، و در عمل امکان دست یافتن به « عرفان شخصی » سازنده ، در راستای « زندگی معنوی » را از آنان ستانده است.

فیلم های مستند و « راز بقا » گونه ، هر چه بیشتر تصویرگر و نمایش دهنده ی طبیعت بکر پروردگار باشند ، می توانند آدمی را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون پیرامون ( و گاه درون ، همچون پیس میکر ، لنز یا قلب مصنوعی و .... ) او رهایی و نجات بخشند. همین فیلم ها آموزنده ی این نکته ی نغز هستند که آدمی با نگهداری از دیگر آفریدگان زنده و جاندار پروردگار – یعنی گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی – دست کم در خانه و کاشانه ی کوچک خود می تواند خود و خانواده اش را از مدفون شدن در فناوری های گوناگون ارتباطی ، جابه جایی ، پخت و پز ، شست و شو و .... ایمن و سالم نگاه دارد. نکته ای که ما ایرانیان هر روز از آن دورتر و دورتر می شویم و تشنه و شتابان راه رستگاری را در پناه بردن صرف به فناوری های پر شمار جست و جو می نماییم. در حالی که خوش بختی از آن کسی خواهد بود که در پی خوش بختی همه ی آفریده های پروردگار – اعم از گیاه و حیوان و آدمی - باشد.  آن هنگام که آدمی خود را رئیس بی رقیب آفریده ها بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش فرو گذارد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، آسان و آسوده آزار رساند ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، شتابان و فراوان از دست برود و خصائل و سگال دیوی و ددی چیره و فراگیر شود. در این حالت چه گونه باور به « معنويت » - به معني باور به حرمت هر آن چه كه در پیرامون ماست – رخ می نمایاند ؟!؟ « احساس پیوستگی معنوی » در آدمی آن هنگام پدید می آید ، که در زندگی اش اصولا دیگران – آدمیان ، حیوانات و گیاهان – را به رسمیت بشناسد و حقوق آنان را پاس دارد و گرنه آدمی در زندگی خود خواهانه ی مادی مدفون شده و از « معنویت واقعی » و « سلامت روحی – روانی شایسته » به دور می افتد.

با چنین نگرشی از فیلم و کارتون « تارزان » ، ولو با دوبله به نام « سلطان جنگل » ، هم می توان به « احساس یگانگی » با پیرامون و پیرامونیان و « احساس پیوستگی معنوی » دست یافت. تارزانی که نماد جوانمردی ، نیکوکاری و یاری رسانی بوده و در زندگی ساده ، بی آلایش و طبیعی خود ، پیش از هر چیز حقوق دیگران – اعم از آدمی ، حیوان و گیاه – را حرمت می نهاد. افسوس که سال هاست که از نسخه های حتا پاستوریزه و استریلیزه شده ی جوانمرد بی غل و غش جنگل محروم شده ایم تا این کمترین آموزگار نیکوکاری و یاری رسانی هم آسان از چنگ مان بلغزد و از دست برود.

اما از بخت خوش هم اینک دی وی دی های پر شمار نمایشگر طبیعت بکر پروردگار ، از سوی کانال های تلویزیونی معتبر سرزمین های پیش تاخته فراهم و فراگیر شده و در پرتو نبود کپی رایت به بهای اندک در اختیار ماست. نقش و جایگاه این آموزگاران بزرگ احساس « یگانگی » و « پیوستگی معنوی » را در شتاب بخشیدن به فرایند روان درمانی شناختی – رفتاری و رشد و ارتقای سلامت تن و روان را بیش از پیش  جدی بگیریم و به این آموزه ی پیامبر پاک پارسی ، زرتشت گرامی ، ایمان بیاوریم و آن را الگوی همیشگی زندگی خویش سازیم که  « خوش بختی از آن کسی ست که در جست و جوی خوش بختی دیگران باشد ». آیا شایسته نیست به جای این « زندگی مادی گذرا » به « زندگی معنوی و طبیعی ماندگار » روی آوریم و این حسد و بخل و کینه و ستیز آزاردهنده و فراگیر را کنار گذاریم ؟!؟ بی گمان ، به دور انداختن « گل های مصنوعی » همه گیر و رو آوردن به « نگاهداری از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی » - این آفریده های نیازمند حرمت و کرامت پروردگار - می تواند گام نخست سودمند و ارجمندی باشد. به پشتوانه ی پروردگار ، پس از پایان مقالات « فیلم ( سینما ) درمانی » و پرداختن به « درمان های دارویی » ، درباره ی « سود جستن از گیاهان و حیوانات خانگی و آپارتمانی در شتاب بخشیدن به درمان های پیکری و روانی » خواهم نوشت. رها باش ، شاد زی !

 

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:39  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش هجدهم

 

 یگانگی با طبیعت

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

شاید برخی بپندارند که در فیلم درمانی ، وجود داستان و سناریویی در پس رخدادهای فیلم و یا کارتون لازم و ضروری است؛ هر چند روند و فرایند ( فرم ) و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم و کارتون اهمیت چشمگیر و فراوانی در روان درمانی بنیاد گذاشته شده بر سینما دارد ، اما از چشم انداز شناختی – رفتاری و حتا روان تحلیلی امکان سود جستن از فیلم های مستند و نیمه مستند در فیلم درمانی وجود دارد.

به واقع آیا تاکنون لحظه ای بدین اندیشیده اید که چرا بخش بزرگی از برنامه های تلویزیونی کشورهای پیش تاخته به مستندهای تلویزیونی نشان دهنده ی طبیعت بکر و دنیای وحش اختصاص داده شده و می شود ؟ آیا تاکنون از خود پرسیده اید که چرا کانال های ماهواره ای همچون « انیمکس » - با وجود رایگان نبودن - این همه بیننده و دوستدار پر و پا قرص از سرزمین های گوناگون دارد ؟!؟ دلبستگی به سفر به پهنه ی طبیعت پاک و بی آلایش و دور شدن از زندگی مادی زده ی آلوده به شتاب و رقابت ، بی گمان دلیل مهمی ست اما یگانه عامل نیست.

آدمی از فیلم های مستند و نیمه مستند ، اگر بیش از فیلم ها و کارتون های داستانی نیاموزد ، کمتر هم درس نمی گیرد. فیلم هایی که تا پیش از دهه ی شصت خورشیدی ، در تلویزیون میهن مان با عنوان « راز بقا » شناخته می شد و فراوان برای مردم ، از آن دو کانال نوستالژیک به نمایش گذاشته می شد ، آموزگار سترگ « معنویت حقیقی » جاری و ساری در طبیعت ویران نشده به دست توده های نادوراندیش آدمیان بوده و هستند. این نماها ، بسیار بیش از هر فیلم و کارتون داستانی ، می توانند آموزنده ی « روح واقعی » زندگی طبیعی برای ما آدمیان باشند.

آدمی روز به روز ، سال به سال و سده به سده بیش از گذشته از « روح اصیل و واقعی » زندگی به دور افتاده و می افتد. در میهن ما که این به دور افتادن از زندگی طبیعی ، آهنگ شتابان تری دارد. آن هنگام که « مدرنیته » و « دوران گذار از سنت بدان » پافشارانه به رسمیت شناخته نشده و با مکانیزم دفاعی نابالغانه ی « انکار » بر آن به آسانی ( و نادانی ) چشم پوشیده می شود ، شگفت نیست که چیستی و چگونگی گذار درست و سالم از سنت به مدرنیته در اجتماع و خانواده ی ایرانی در ابهام بماند.

این گونه است که در یک دوره ی دو سه ساله به ناگاه خانه و کاشانه هامان انباشته از گلدان هایی می شوند که بیش از آن که گلدان هایی نگاهبان گل های چشم نواز زنده و سرمست باشند ، به « گور » هایی می مانند که نگهدارنده ی « جسدهای پلاستیکی و ماکت های مصنوعی طبیعت » هستند. جالب آن جاست که این همه « گریز آگاهانه و شتابان » از « روح واقعی » و « معنویت حقیقی » زندگی بیش از هر عامل دیگر ، در پرتو این یک دلیل انجام می شود : تنبلی و سستی سرشار در پاسداری نه چندان دشوار از گیاهان خانگی !

آن هنگام که آدمی خود را « رئیس بی رقیب عالم » بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش وانهد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، سنگ و آجر پاره اندازد و به قصد کشت ، چوب و چماق بر مغزش فرود آورد ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، آسان و شتابان در اجتماع از دست برود و خصائل دیوی و ددی بر توده ی فرومانده چیره شود. و همان دست « حیوان آزار » کیفر داده نشده است که ماه و سالی دیگر ، « مردم آزار » می شود و این بار به جای دام ، آدم به دار سرگرمی می کشد.

ويلام ، روان درمانگر معنویت گرا ، بنیان های « درمان معنوي » را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: که به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: که باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

باور به « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا  «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، « یگانگی » براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده ، « یگانگی » را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. « یگانگی » تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. « یگانگی » ، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به « يگانگي » در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول  مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن « يگانگي » جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. بنابراین هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، جدایی بين خويشتن ما و جهان كمرنگ‌تر مي‌شود. ما به گونه ای فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين « یگانگی » ، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين « يگانگي ترحم‌آميز » از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

آری ، فیلم های مستند و نیمه مستند نمایشگر طبیعت بکر خداوندی در راستای چنین مفهوم معنوی ای ساخته و به نمایش سپرده می شوند. نماهایی که با وجود افزایش شمار کانال های سیمای مان ، سال هاست که جز اندکی ، آن هم فقط در ساعات خلوت و خاموشی نیمه شب ، پخش نمی شوند. بدین واقعیت ناگوار ، بیش از این باید پرداخت.

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 8:9  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

سود جستن از سینما در شتاب بخشیدن به درمان – بخش هفدهم

 

روزگار خوش کودکی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در شانزده شماره ، از چیستی « فیلم ( سینما ) درمانی » و چگونگی سود جستن از فیلم های سینمایی برای دست یافتن به آماج درمانی و شتاب بخشیدن به فرآیند روان درمانی نوشتم. اما شایسته و بهنگام است که از چگونگی سود جستن از کارتون ها و فیلم های سینمایی ساخته شده برای کودکان و نوجوانان در راستای درمان نه فقط کودکان و نوجوانان ، که بزرگ سالان نیز بنویسم.

سال های کودکی ، روزگاری فراموش ناشدنی و نوستالژیک برای بیش تر ما آدمیان است. بدین سان خاطرات ماندگار روزگار گاه شیرین و گاه تلخ کودکی ، به پناه گاهی ایمن تبدیل می شود که آدمی هنگام روبه رو شدن با دشواری های زندگی و از جمله واپسین لحظه های زندگی و شاید درست در پیشگاه و آستانه ی مرگ بدان پناه می برد تا اندکی آسوده و شادکام شود و لختی رهایی جوید.

چنین است که کارتون ها در ذهن بزرگ سالان به سان گوهرانی جاودانه رخ می تابانند تا بسیاری در آستانه ی  پدر و مادر شدن ، به جست و جوی آن ها بپردازند تا شاید به یاری این فانوس های خیال ، روزگار خوش کودکی را به گونه ای دوباره بگذرانند و آرام گیرند. این گونه است که من و نسل من نیز در این روزگار ناشادمانه و دشوار ، در اشتیاق تماشای دوباره ی کارتون « خپل و باغ گل ها ( James the cat ) » - با همان آوای نرم ، مخملی و از یاد نرفتنی « هوشنگ لطیف پور » - می سوزیم و مرهمی نمی یابیم. کارتونی که آموزگار خوب دوستی ، صلح و همزیستی مسالمت آمیز بود. صد شگفت و هزاران افسوس که این اثر ارزشمند در آرشیو پر طمطراق صدا و سیما ، درست هم چون سریال نوستالژیک و فراموش ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » شادروان نادر ابراهیمی چه آسان گرد فراموشی گرفت تا برای همیشه از دست برود !

کدامین ساخته ی سینمایی و تلویزیونی پیش و پس از انقلاب مان ، از دیدگاه روان شناسی کودک و نوجوانان و رشد و تربیت ، تا اندازه ی سریال خوش ساخت  « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن »  ، پر مغز و نغز ، آموزنده و نکته سنج بوده است ؟ آیا نمایش دوباره ی این سریال – ولو با حذف و جرح های همیشه معمول – نمی تواند مرهم و درمانی برای « اختلال بحران هویت (  Identity Crisis ) فراگیر نوجوانان و جوانان و بزرگ سالان مان باشد ؟؟ آیا شمار فراوانی از تماشاگران و دلبستگان نوجوان این سریال ، به آزادمردان رها و دلاوری تبدیل نشدند که از نوشیدن شورابه های کویر و شناور شدن در گرداب های هایل اروند رود و باتلاق های مجنون ، ترس و هراس به دل راه ندادند ؟؟؟

کارتون ها و ساخته های سینمایی گروه سنی کودک و نوجوان ، درست همانند فیلم های سینمایی ارزش های درمانی فراوانی می توانند داشته باشند. این گونه است که هم اکنون دی وی دی بیشتر کارتون های قدیمی فراهم شده و خریداران بی شمار دارد. همین کارتون ها و فیلم های قدیمی – همچون « آوای موسیقی ( در ایران : « اشک ها و لبخندها » ) است که می توانند پدران و مادران میان سال را در کنار کودکان و نوجوانان شان آرام و دوستانه بنشانند و شکاف نسلی رخ داده در گذر فناوری و مدرنیته را کاهش دهند. کودکان و نوجوانان با خاطرات نوستالژیک پدر و مادر آشنا می شوند و با درک چیستی و چگونگی زندگی و شخصیت آن ها ، خواسته ها و رویاهای بی شمار خود را کاسته و در چارچوب می نشانند.

کارتون هایی همچون « سیندرلا » ، « گربه های اشرافی » ، « سپیدبرفی » ، « زیبای خفته » ، « پینوکیو » ، « سفرهای گالیور » ، « سندباد » ، « یوگی و دوستان » و ..... همه و همه در عین حال که بر پایه ی تکنیک رفتاری « پرت کردن حواس ( دیس ترکشن ) » برای پدر و مادر درگیر دشواری های اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی زمانه ، لختی بی خیالی و اندکی آسودگی به ارمغان می آورند ، می توانند پایه و مایه ی آشتی خانوادگی و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز شوند. هر چند به باور من ، ساختار روان شناختی نکته سنجانه ی کارتون « خپل و باغ گل ها » - به ویژه با آوای فراموش ناشدنی گرم ، نرم ، مخملی و روحنواز « هوشنگ لطیف پور » - این کارتون را از هر قرص و گرد آرام بخش و تسکین دهنده ای ، توانمندتر می نماید. به باورمن ، اکنون در این روزگار فراگیر شدن « زندگی مادی ( ماتریالیستیک ) » که « رقابت » را در همه ی عرصه های زندگی ، از جمله تحصیلی ، حرفه ای ، اجتماعی ، ورزشی ، سیاسی و ..... به « ستیز و کینه توزی » تا اندازه ی خرد و نابود نمودن رقیب تبدیل ساخته است ، همین کارتون « خپل و باغ گل ها » می تواند اثر نه فقط تسکینی ، که درمانی برای دست یافتن دوباره به ویژگی ها و سگال انسانی و نیک داشته باشد. آری ، « معنویت » - معنویت واقعی نیرومند و استوار ، و نه معنویت ظاهری ریاگونه و شکننده – گم شده ی زندگی این روزهای ماست. این گونه است که بدون هراس از پروردگار و نظام آفرینش الهی و نیز دراز شدن دماغ های خودمان و گشاد شدن چشمان مخاطبان مان ، آسوده دروغ می گوییم و سخن به یاوه و گزافه می کشانیم تا به هم بافتن اباطیل هنر و مد زمانه شود !! سیمای واقعی مان ، به چشم برزخی بسیار شنیده و در « کمدی الهی » دانته به تصویر کشیده شده ، درست همانند « مامفی جادوگر » شده است ؛ یگانه کاستی مان ، جارویی جت گونه و پرنده است !!!

ای کاش ، این « برخی » نرینگان ایرانی درون و برون میهن ، یک بار دیگر کارتون « گربه های اشرافی » را به تماشا بنشینند تا آیین جوانمردی و پهلوانی از دست رفته را بلکه از « آقای اومالی » بیاموزند تا به جای آن که در کوی و گذر با زشت ترین گفته ها ، زننده ترین متلک ها و بی شرمانه ترین پیشنهادها به پیشواز « دوشس ها و دخترکانشان » بروند ، با همت و فتوت ، به پشتیبانی جوانمردانه و فداکارانه از آنان بپردازند.

کارتون ها – این میراث ذهنی نوستالژیک و همواره سرشار برای ما آدمیان - را باید بیش از پیش پاس داشت و در شتاب بخشیدن به درمان از آن ها به نغز و نیکویی سود جست.     

        

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 18 Jun 2009ساعت 10:26  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش شانزدهم

 

فیلم درمانی در گستره ی ملی و فرا ملی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

تاکنون آن چه در این ستون درباره ی فیلم درمانی نوشته ام ، همه در راستای شتاب بخشیدن به روند روان درمانی فردی بوده است؛ اما فیلم ها همان گونه که بر گروه های پر شمار آدمیان اثر گذاشته و خواست ها و دلبستگی های آن ها را دگرگون می سازند ، توانایی به چالش کشاندن باورها و طرح واره های شناختی جمعی اجتماع را نیز دارند. از این رو از فیلم ها می توان در راستای دگرگون ساختن و اصلاح اندیشه و شناخت گروه گسترده ای از مردمان سود جست.

امروزه شکاف اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی در بین جوامع پیشرفته و اجتماعات در حال رشد دیده می شود ، که همین شکاف بستر مناسب و زمینه ی حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی ست. پدیده ای که کشورهای پیشرفته ی استعمارگر ، آن را به عنوان « تروریسم جهانی » می شناسانند ، در واقع دستاورد و میوه ی طبیعی سیاست های استعماری خود آن ها از دیرباز است که در برآمدن شکاف ژرف اجتماعی – اقتصادی بین این جوامع پیش تاخته و اجتماعات عقب مانده ، نقش انکار ناپذیر داشته و هنوز هم دارد. یکی از فیلم هایی  که به خوبی ، نقش این گونه سیاست ها را در پیدایش و پرورش اندیشه ها و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نمایان می سازد ، فیلم « شیرهای جوان » با بازی به یاد ماندنی مارلون براندو است. این فیلم به زیبایی به چگونگی رشد و پرورش اندیشه و ایدئولوژی « نازیسم » و « نژاد برتر » در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست می پردازد و نشان می دهد که کفاش آموزنده ی اسکی با کدامین آرزو و رویا دل به هیتلر و نازیسم می بندد و تا واپسین هنگام دست از جان فشانی و فداکاری در راستای ایدئولوژی فراگیر شده بر نمی  دارد. فیلم از کوهستان های آلمان به کویر صحرای آفریقا می رود و کمی آن سوتر از اردوگاه های « کشتار صنعتی » با مرگ دور از انتظار قهرمان پیش تر دل باخته و هم اکنون دست شسته از ایدئولوژی نازیسم و نژاد برتر پایان می یابد. فیلم البته به فروداشت ( تحقیر ) های رایج مردانه در سربازخانه نیز می پردازد و نشان می دهد که چه سان سرباز ریز نقش آمریکایی ، به دلیل ظرافت پیکری و لطافت روحی – روانی و هم چنین گرایشش به کتاب و ادبیات – از جمله « اولیس » جیمز جویس – مورد نکوهش ( توهین ) و فروداشت ( تحقیر ) قرار می گیرد تا از کوره در برود و شکیبایی همیشگی اش رو به خشم و ستیز نهد.

دو فیلم تازه ساخته و به نمایش سپرده شده ی « پرش ( جامپ ) » و « آمین » نیز دو نمونه ی برجسته ، بارز و فراموش ناشدنی ای هستند که به گونه ای زیبا و گیرا به چگونگی رشد و پرورش اندیشه های مسیحی یهودستیزانه ، نه فقط در آلمان که در سراسر اروپا ، می پردازند. این دو فیلم ، آشکارا نشان می دهند که برپایی و استواری اندیشه ی « کشتار فراگیر نژاد نجس و فرومایه » ، تنها برخاسته از آیین رباخواری شماری از یهودیان آلمان و اروپا و شکاف اجتماعی – اقتصادی برآمده از آن نبوده و کینه ی کهنه ی کشیشان تندرو و افراطی مسیح مسلک یک پای نیرومند و اثرگذار داستان بوده است. هر چند بسیاری از دیگر فیلم ها ، همچون فیلم نوستالژیک « آوای موسیقی ( در ایران : اشک ها و لبخندها ) » به خوبی نشان می دهد که چه گونه اندیشه و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نخست مردمان توده ی درگیر فقر اقتصادی و فروداشت اجتماعی را در بر می گیرد. خدمت کاران خانه ، پستچی پستخانه و پلیس پایین نگه داشته شده ی اتریشی نخستین کسانی هستند که دل و جان به آیین و اندیشه ی نو برآمده ی « نازیسم و نژاد برتر » می بندند تا ابرمرد اهورایی از دیرباز وعده داده شده شان – هیتلر – نجات دهنده شان از ناکامی های ژرف و فراگیر باشد. فیلم های فراموش ناشدنی ای همچون « فهرست شیندلر » ، « پیانیست » ، « زندگی زیباست » و .... تنها به برآمد این پدیده ی اجتماعی می پردازند و ریشه ها و سرچشمه های آن را چندان مورد واکاوی و پرسش قرار نمی دهند.  آن چنان که فیلم هایی همانند « نبرد اوکیناوا » و « نامه هایی از آیووجیما » به دستاورد سیاه و برآمد ناگوار بلندپروازی های خودبزرگ بینانه و خودشیفته وار دولتمردان و امپراتور ژاپن می پردازند و به کنجکاوی و پرسش درباره ی چیستی و چگونگی زاده شدن ، رشد ، پرورش و گسترش این گونه اندیشه ها نمی پردازند.

پوچ بودن چیستی ( ماهیت ) و درون مایه ( محتوا ) ی این گونه آیین ها و اندیشه های رهایی بخش ایدئولوژیک را به خوبی می توان در فیلم های « سقوط هیتلر » ، « والکری » و « دشمن پشت دروازه ها » به تماشا نشست. به باور من ، تماشای هشیارانه ی فیلم های نام برده شده در این نوشتار و اندیشیدن ژرف درباره ی آن ها به خوبی می تواند طرح واره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان جوامع در حال رشد را به چالش کشانیده و آنان را از فروافتادن در گرداب جاه طلبی های ملی و مرداب سرفرازی جویی های شتابان رهایی بخشیده و از ننگ و نابودی جمعی و ملی نجات دهد.

بی گمان ، فیلم مستند اما سفارشی « پیروزی ( سرفرازی ) اراده » ساخته ی ماندگار و تاریخی خانم « لنی ریفنشتال » - که به جشن ها و آیین های کنگره ی سوم حزب نازی و قدرت گیری جاه طلبانه ی هیتلر می پردازد – نمونه ی بی همتایی برای فیلم درمانی گروهی ، بلکه « فیلم درمانی ملی و فرا ملی ( بین المللی ) » خواهد بود؛ البته چنان چه تماشای آن با تماشای فیلم فراموش ناشدنی « سقوط » اولیور هیرش بیگل دنبال شود. فیلم « پیروزی ( سرفرازی ) اراده »  آشکارا خروش و جوشش پسرکان نوخاسته و کوشش و پویش دخترکان نوباوه ی آلمانی را در راستای زنده کردن دوباره ی آلمانی سرفراز و توانمند نشان داده و رژه ی صلح جویانه و آبادانی گستر سربازان آلمانی را ، نه تفنگ بر دوش که « بیل بر دوش » ، برای همیشه در تاریخ ثبت نموده و ماندگار می سازد. به باور من ، گیرا ترین و نامیرا ترین نمای فیلم ، سکانس در پی رژه ی « بیل بر دوش » سربازان آلمانی ست که با فریاد نفر به نفر سربازان آلمانی همراه می شود. غریوی که در سال 1932 – درست هفت سال پیش از یورش وحشیانه ی سپاهیان آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دهشتناک دوم – سر به آسمان می کشد که : « از کوه به کوه ، از دشت به دشت ، از صحرا تا دریا ، پیاده با پا ، بیل بر دوش خواهیم شتافت و درخت شکوفایی و آبادانی ، صلح و دوستی ، برابری و برادری را در سراسر آلمان و اروپا خواهیم نشاند. » 

از این فیلم ها و فیلم های قدیمی تری همچون « دزیره » و « جنگ و صلح » ، افزون بر شتاب بخشیدن به روان درمانی فردی ، آشکارا می توان در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی گروهی ، ملی و فرا ملی ( بین المللی ) نیز سود جست تا « ناپلئونیسم ، استالینیسم و هیتلریسم » دوباره بر سرنوشت ملت ها چیره نشده و تراژدی های تلخ پیش تر آزموده شده ، در پرتو پند آموزی از این آیینه های عبرت ، دوباره و شاید به گونه ای ناگوارتر آزموده نشوند.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 14 Jun 2009ساعت 11:36  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش پانزدهم

 

هیولایی به نام روان پزشک !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

تاکنون هر آن چه گفتیم از سودمندی سینما در شتاب بخشیدن به روند روان درمانی ، چه در سویه ی روان کاوانه ( تحلیلی : سایکوداینامیک ) و چه در شیوه ی شناختی – رفتاری ، بوده است؛ اما به واقع تماشای فرآورده های سینمایی و تلویزیونی همواره به فرجامی خوشایند نمی انجامد. سینما آن هنگام می تواند شتاب دهنده ( کاتالیزور ) و آسان کننده ی درمان باشد ، که از سوی روان درمانگر و مشاور آشنا به درمان و نیز سینما انجام شود. در فیلم درمانی ، آن چه که اهمیت نخستین و بنیادین دارد ، بیش از همه  فهم پذیر سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) بیمار در روان درمانی و مراجع در مشاوره است. و این کاری تخصصی ست که تنها از روان پزشک ، روان شناس ، روان پرستار ، مشاور  و مددکاری بر می آید که در زمینه ی روان درمانی و مشاوره ، دوره های تخصصی لازم را زیر نظر استادان و پیش کسوتان روان درمانی شناختی – رفتاری و یا تحلیلی ( روان کاوانه ) و دست کم مشاوره گذرانده باشد.

چنان چه فردی بدون  درک و دانایی لازم در زمینه ی فهم پذیر سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) بیمار و مراجع و هم چنین بدون آشنایی و توانمندی کافی در شناخت فیلم های سینمایی و نقدهای تخصصی انجام شده بر هر یک از آن ها ، پا به عرصه ی فیلم ( سینما ) درمانی بگذارد ، به آسانی می تواند بیماران و مراجعان را درگیر فرآیند شناختی – تحلیلی - رفتاری ای کند که نه تنها به دستاورد نیکو و خوشایندی نمی انجامد ، که می تواند حتا پیامدهای ناگوار و جبران ناپذیر نیز داشته باشد.

سینما همواره برای روان پزشکی و روان شناسی با پیامدهای گوارا همراه نبوده است؛ صنعت « سینمای وحشت ( هراس ناک ) » و صنعت « سینمای هرزه نگارانه ( پورنوگرافیک ) » از جمله نمونه های آسیب رسان و ناگوار هستند که در نیم سده ی اخیر جوامع آدمیان را در سراسر این گوی گردان مورد تاخت و تاز بی رحمانه ی خود قرار داده و زندگی بسیاری از مردمان را در دهه های گوناگون زندگی با رنج و درد همراه ساخته اند. شاید بدین نکته باید بیش از این پرداخت ؛ چرا که سال هاست که بیماران روان رنجور و مراجعان گرفتار و سرگردان خو گرفته اند که اندازه ی پیام رسان ها و افیون های درون زاد عصبی مغز و نخاع خود را با فرآورده های به ظاهر دلنشین و گیرای این دو صنعت بدفرجام افزایش داده و به تسکین و آرامش صد البته زودگذر برسند.

اما سینما فقط در این دو پهنه برای دانش روان پزشکی و روان شناسی ، ناگوار و بد فرجام نبوده است؛ فیلم های سینمایی بارها و بارها – به ویژه از دوران چیرگی روان درمانی تحلیلی ( روان کاوانه ) به روان کاوی ، روان شناسی ، روان پزشکی و مشاوره تاخته است. نمونه ی سترگ و ماندگار آن ، فیلم « پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته ( در میهن ما : دیوانه از قفس پرید ! ) » با بازی فراموش ناشدنی جک نیکلسون است که بدان انجامید که درمانی ایمن و در مواردی بسیار سودمند ، به دلیل ظاهر ناخوشایند آن در برخی از ایالت های آمریکا از دست برود. پیامد نمایش گسترده ی این فیلم در سینماها و جایزه های گوناگونی که در جشنواره ها از آن خود نمود ، این بود که انجام « الکترو شوک درمانی ( ECT ) » که بهترین و شتابان درمان برای « برخی و تنها برخی » از بیماران درگیر دوره های حاد ، شدید و فراز یافته ی افسردگی و شیدایی روان پریشانه ( سایکوتیک ) و نیز اسکیزو فرنی و اسکیزوافکتیو بوده و هست ، در شماری از ایالت های آمریکا به کلی کنار گذاشته شود. آیا نمایش نماهای ناگوار از الکتروشوک درمانی در فیلم میهنی « بوتیک » بر پایه ی چنین خواست و رویکرد اقتباسی نبوده است ؟     

این در حالی ست که الکتروشوک درمانی ، زیر نظر روان پزشک با پیش چشم قرار دادن ضرورت ( اندیکاسیون ) های لازم انجام می شود و شاید برای خوانندگان شگفت آور باشد که یکی از سالم ترین و ایمن ترین درمان ها – به ویژه برای زنان باردار و کهن سالان افسرده ، شیدا و روان پریش – است.

فیلم های سینمایی هم چون « جلیقه ( ژاکت ) » ، « سکوت بره ها » ، « هانی بال » و .... از دیگر فیلم هایی بوده اند که روان پزشک و روان کاو را به چالش و ستیز و شاید کینه جویی کشیده و کوششی بی هوده برای کنار گذاشتن نه فقط روان پزشک ، که روان شناس و مشاور از اجتماع آدمیان را در پیش گرفته اند. در سال های اخیر « دکتر هانی بال لکتر » در قد و قواره ی « فرانکشتین » ای آدم نما ، دانش مدار و هیولا منش برای مخاطبان سینما رشد و پرورش داده شده است. دراکولای خون آشام این بار از دانشکده ی پزشکی و بیمارستان روان پزشکی بر می خیزد تا در سلول های زیرزمینی اش شما را در شکنجه ی روانی و خورده شدن پیکری میزبان و پذیرا باشد !

بی گمان ، چنان چه این فیلم ها در پی سده های تاریکی پیش از رنسانس ( قرون وسطا ) ساخته می شد ، « هانی بال لکتر » به جای روان پزشک ، اسقف و کشیشی به جا و بزرگوار می بود. آن چنان که شاید هیولاهای آدم نمای دهه های پیش رو ، متخصصان نانوتکنولوژی و فضایی باشند. به آسانی و انصاف می توان فرآورده های این گونه هیولاهای هنوز به نمایش سپرده نشده را در فیلم هایی همانند « جنگ های ستاره ای ( در ایران : جنگ ستارگان ) » ، « هوش مصنوعی » ، « ماتریکس » و ..... به یاد آورد !!

در ایران ما نیز روان شناس و روان پزشک در فیلم های گوناگونی مورد تاخت و تاز قرار گرقته است؛ « صمد و فولادزره ی دیو » از جمله ی این گونه فیلم هاست که در آن روان پزشک و بیمارستان روان پزشکی به ریشخند گرفته می شود. در مواردی سازندگان و نویسندگان این گونه فیلم ها و نمایش ها ، از جمله ی مراجعان و بیماران روان شناسان و روان پزشکان بوده اند. هر چند که روان پزشکان چنین خو گرفته اند که گزافه آمیز در برابر شوخی های لطیف و محترمانه جبهه نگیرند.

آیا راهبرد من و برخی از همکارانم در « آموزش روان پزشکی و روان شناسی با بیانی ساده برای همگان » ، بهترین و سودمندترین راه و چاره برای پایان بخشیدن به این ستیز و کینه توزی نیست ؟؟

       

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Wed 13 May 2009ساعت 1:48  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش چهاردهم

 

سپیده ی پایان شب سیه

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فیلم هایی همچون « روز موش خرما » دیگر تقریبا در کتابخانه ی فیلم درمانی استاندارد شده اند. پتی نولان می گوید : « ما می توانیم روزها و هفته ها و سال ها را به گونه ای تکراری و یکنواخت سپری سازیم و یا این که به گونه ای قاطع در راستای پدید آوردن یک دگرگونی بزرگ در زندگی روزمره و انجام کارهایی متفاوت حرکت کنیم. »

فیلم « مردمان معمولی » که در آن پسری نوجوان با احساس گناه دست و پنجه نرم می کند و پس از مرگ برادرش ، دست به کوشش های نا فرجام برای خودکشی می زند ، نگاه عاطفی ژرفی را به خانواده هایی که با مرگ و از دست رفتن اعضای شان روبه رو بوده اند ، برمی انگیزد.

پتی نولان می گوید فیلم « جادوگر اوز » به گونه ای ژرف بر او به عنوان یک کودک اثر گذاشت.او به مرد حلبی آبادی که نشان از پدر الکلی اش داشت ، نزدیک شد. پدری که نمی اندیشید که دلی برای نشان  دادن عشق دارد. پتی نولان می گوید : « من همواره شیفته ی پیوستن به مردانی همچون مرد حلبی آبادی بودم تا به درون دل آن ها دست یابم و کنج کاوی نمایم. به عنوان یک دختر کوچک آن بر من در جایگاه یک راه امیدبخش اثر نهاد. »

برژیت ولز ، یک زوج درمانگر و خانواده درمانگر در اوکلند است که « گروه سینما درمانی » را به پیش برده است.او تماشای فیلم های سینمایی را به عنوان تکلیف خانگی برای اعضای گروه درمانی قرار می دهد تا در جلسه های « گروه درمانی سینما بنیاد » خود ، روان درمانی گروه را بر پایه ی رخدادها و نماهای فیلم انجام دهد.

برخی درمانگران استوارانه چنین می اندیشند که فیلم ها به آسانی امکان رهایی هیجانی سالم را برای همگان پدید می آورند. ولز به پژوهش های پزشکی اشاره می کند که نشان می دهند که خندیدن می تواند توان سامانه ی ایمنی بدن را افزایش بخشیده و اندازه ی هورمون های استرس را کاهش دهد. در حالی که گریه و مویه کردن پیام رسان های لئوسین – انکفالین را آزاد می کند که بهبود و تسکین دهنده ی درد هستند. گریه  اندازه ی پرولاکتین را نیز افزایش می دهد که هورمونی ست که در طی استرس آزاد می شود و افزایش آن سبب پدید آمدن مشکلات و اختلالات جنسی و زناشویی می شود. پس پیدا و هویداست که آدمی تا اندازه ی ممکن باید از گریه بگریزد و به خنده و خوشی و شادمانی رو آورد.

شاید این پیام پایانی فیلم نوستالژیک « فانی و آلکساندر » برگمان نیز باشد؛ پایانی که با جشن و شادمانی خانوادگی پس از پشت سر گذاشتن رنج ها و دردها صورت می گیرد. این فیلم می تواند برای همه ی کسانی که در دوره ای کوتاه و گذرا و یا طولانی و چند ساله درگیر و گرفتار رخدادهای ناگوار هستند ، نوید بخش این واقعیت بارها آزموده باشد که : « پایان شب سیه ، سپید است ». هر چند رخدادهای فیلم به ظاهر بیش از اندازه وابسته و پیوسته به فضا و فرهنگ سوئد و اروپای قطبی - شمال غربی است ، اما در کار بالینی فیلم درمانی من ، تماشای این فیلم برای دردمندان ایرانی بسیار سودمند و اثرگذار بوده است. امیدواری و خستگی ناپذیری گوهر سترگ و یگانه ای ست که آدمی را در برابر دشوارترین و ناگوارترین رخدادها پاسداری نموده و زنده نگاه می دارد. به باور من ، فیلم ماندگار و آموزنده ی « فانی و آلکساندر » یکی از بهترین فیلم ها برای فیلم درمانی دردمندان و گرفتاران است.    

آیا هنگام آن فرا نرسیده است که چنین پژوهش های پزشکی مد نظر مدیران بخش سریال و سرگرمی صدا و سیمای ما ایرانیان قرار گیرد و این سریال های پر اشک و ناله و گریه و مویه به نمایش ها و سریال های شاد و خنده آفرین دگرگون شود. جای افسوس و شگفتی فراوان دارد که برخی در اجتماع ما خنده و خوشی را مایه ی ابتذال و از دست رفتن شایستگی و کمال آدمیان دانسته و گریه و اندوه را سرچشمه ی رشد و سازندگی و بالندگی می شناسانند !

ای کاش روان پزشکان و روان شناسان در پژوهش هایی نقش ویرانگر روانی – اجتماعی پخش سال ها سریال های گریه و اندوه برانگیز را آشکارا نشان می دادند شاید مایه ی عبرت مدیران و مسئولان صدا و سیما شود. و اابته این همه در حالی ست که طرحواره ی جمعی کهن ما ایرانیان در قد و قواره ی ضرب المثل در پیش چشم و ذهن مان است که « خنده بر هر درد بی درمان دواست » !

آیا در آستانه ی پایان دهه ی نخست هزاره ی سوم ، هنوز هنگام دگرگونی پندارها و کردارهای مان فرا نرسیده است ؟!؟

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 8:17  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

محمدعلی فردین ، ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی

 

 

سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.

دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.

داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.

مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !

عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!

از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!

پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!! 

در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.

هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!

جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده  و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.

سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.

شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.

« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.

با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟

تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

 

     

  علی سنتوری

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت 2:42  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش سیزدهم

 

معنای ناب و طعم خوش زندگی واقعی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

ممکن است در روند جلسه های روان درمانی و مشاوره ، خود مراجعان و بیماران هم فیلم هایی را به همراه خودشان بیاورند؛ هر چند این پدیده اشکالی ندارد و حتا می تواند به ویژه در راستای تحلیل مراجع و بیمار اهمیت داشته باشد ، اما این درمانگر و مشاور است که باید فهرستی پر شمار از فیلم هایی که تاکنون به دقت تماشا نشسته است ، در ذهن خویش تازه و آماده داشته باشد و بسته به مشکلات مراجع و اختلال بیمار و مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) آن ها ، تماشای شماری از این فیلم ها را به گونه ای ویژه برای هر یک از آنان به عنوان یک « تمرین ( تکلیف ) خانگی » ارائه نماید.

برای نمونه ، پتی نولان تماشای فیلم « آقای جونز » با بازی ریچارد گیر را به پسر یکی از مراجعانش که دچار اختلال خلقی دو قطبی افسرده – شیدایی ( مانیک دپرسیو ) بود ، توصیه نمود. تماشای این فیلم که در آن ریچار گیر نقش یک آدم دو قطبی افسرده – شیدا را بازی می کند ، به آنان اجازه داد تا که این بار مسائل را از دریچه ی یک چنین بیماری ببینند. در این فیلم ریپارد گیر در این باره سخن می گوید که چرا او همواره به مصرف منظم داروهایش نمی پردازد و با داروها از آن جهت که نشاط و نوآفرینی ( خلاقیت ) اش را کاهش می دهند ، مشکل دارد. نولان می گوید : و این دقیقن یکی از آن چیزهایی ست که به مشکلات شدید و ناخوشایند می انجامد.

نولان هم چنین از فیلم دوست داشتنی و زیبای « به همان خوبی که رخ می دهد ( As Good As it Gets ) » با بازی هنرمندانه و فراموش نشدنی جک نیکلسون و جولیا رابرتز در روند مشاوره و درمان مراجعان و بیماران دچار اختلال اضطرابی وسواسی – جبری ( اندیشه ای - کنشی ) فراوان سود جسته است.

در این فیلم دلنشین و ماندگار ، جک نیکلسون هنرمندانه نقش یک مرد کریه و زننده را بازی می کند که به هیچ وجه نمی خواهد کنش های وسواسی و اجبارهایش را درباره ی پاک کردن و چیدن با سر و صدای فراوان بشقاب و کارد و چنگال ، پیش از خوردن غذا متوقف سازد.

از این فیلم می توان به خوبی در راستای این آماج سود جست که به بیماران دچار وسواس های پاکی - نجسی و اجبارهای شست و شو و بازبینی چندباره ی در پی آن ، نشان داد که چه گونه این گونه کردار آنان می تواند مردمان پیرامون آنان را آزار داده و از ایشان دور و بی زار سازد. هر چند برخی از بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری برآمدی واژگون نشان داده و از تماشای این فیلم ابراز ناخوشایندی نموده و پافشارنه و پایدار اعتراض می نمایند که تصویری که جک نیکلسون در این فیلم از یک آدم وسواسی به نمایش گذاشته ، نا واقعی و گزافه آمیز بوده است.

دوریس سامی ، درمانگر سونوما کانتی ، که سال هاست همواره در مشاوره و درمان مراجعان و بیماران از فیلم درمانی سود می جوید ، به فراست آموخته است که چه گونه درباره ی فیلم هایی که تماشایش را به مراجعان و بیمارانش پیشنهاد می کند ، دوراندیش و محتاط باشد. برای نمونه ، فیلم کمدی « چه خبر از باب ؟ »که در آن بیل موری نقش بیمار دچار کابوس شبانه ای را بازی می کند که آن چنان ناتوان از جدا شدن از درمانگرش است که دست به تعقیب او در تعطیلات مرخصی اش می زند.

سامی می گوید : آنان که نمی توانستند درباره ی بیماری شان بخندند و بدان بیش از اندازه جدی می نگریستند ، این فیلم را اعتراض آمیز دانسته بودند. این در حالی بود که سامی بدین امید بود که آنان دریابند که « بهنجاری ( نرمالیتی ) ، مفهومی شگفت انگیز و چالش و کشمکش پذیر است ». در واقع ، سامی می خواست تا به مراجعان و بیمارانش نشان دهد که با تماشای این فیلم دریابند که « همه ی ما مردمان گیتی ، هر یک به گونه ی خود ، از یک سری دیوانگی های اندکی برخورداریم. دل نگرانی و اضطراب چیزی نیست که ما بتوانیم آن را به طور کامل در خودمان خفه و نابود کنیم ، بلکه بهتر است بدین نکته بیندیشیم که چه گونه با وجود آن خوب زندگی کنیم و سرفراز و کامیاب باشیم ».

همه ی فیلم های کمدی ای که واقع بینانه بدین دیوانگی های جمعی ما آدمیان می نگرند و صرفا اختلالات یک آدم نگون بخت را زیر ذره بین نمی گذارند ، می توانند در به چالش کشیدن مفهوم بهنجار ( نرمال ) سودمند واقع شده و مفهوم هنجاری ( نرمیتیو ) را جایگزین آن سازند.

بدین گونه ، بیماران دچار اختلالات روان پزشکی از انگ ( استیگما ) پاسداری شده و توانایی کنار آمدن با اختلال خود در زندگی روزمره به دست می آورند.

آن چنان که در برجسته و ماندگارترین ساخته ی شادروان علی حاتمی - « سوته دلان » - آشکارا می بینیم که آن که زندگی واقعی را درست همان گونه که هست ، زندگی می کند ، همانا آدم دچار اختلال کم توان ذهنی فیلم با بازی هنرمندانه ، بی همتا و فراموش ناشدنی « بهروز وثوقی » است. « آقا مجید ظروفچی جوبچی » ای که خنده و گریه اش در سالن سینما ، پای کوبی و دست افشانی اش در شادمانی عروسی ، سوگواری اش در ختم و عزا ، و عشق ورزی وهماغوشی اش – در گوشه ی دنج گلخانه و یا دخمه ی کنج گاوداری – همانا خنده ، گریه ، پای کوبی ، سوگواری ، و عشق ورزی ای راستین و واقعی ست. واین همانا آدم های به ظاهر بهنجار ( نرمال ) پیرامون او هستند که از « زندگی طبیعی و واقعی » نابرخوردار بوده و تنها « ادای زندگی کردن » را در می آورند !

تماشای ژرف و تیزبینانه ی « سوته دلان » و « همشهری کین » می تواند به خوبی هر آدمی را به « معنای ناب و طعم خوش زندگی واقعی » رهنمون شده و او را از گرفتار گشتن به زندان آزمندی و چاه جاه جویی پاس دارد.             

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 30 Apr 2009ساعت 1:1  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دوازدهم

 

زبان همه فهم جهانی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در حالی که در زمینه ی درمان های پیکری ، رشته های تخصصی پزشکی و پیراپزشکی هر روز به سوی دست یافتن به شیوه های درمانی و کمک درمانی نوین و تازه ای هستند ، بسیاری از روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران گرایش بدان دارند که در برابر شیوه های نوین درمانی و کمک درمانی ، محتاطانه و محافظه کارانه برخورد نمایند. هر چند باید این واقعیت را در نظر داشت که در زمینه ی کاری تخصصی « روان پزشکی ، روان شناسی و مشاوره » ، شیادگری و دغل بازی نامتخصصان بسیار فراتر از عرصه ی کاری تخصصی « پزشکی و پیراپزشکی پیکری » بوده و هست. به هر حال فیلم درمانی هم از این واکنش کهن درمانگران در امان و بر کنار نبوده است و به ویژه در ایران بدان با نگاهی بدبینانه و محافظه کارانه نگریسته می شود. در حالی که فیلم درمانی گزینه ی شگفت انگیز و باورناپذیری نیست. فیلم ( سینما ) درمانی امتداد طبیعی همان شیوه ی قدیمی « کتاب درمانی » ست که از سوی ویلیام و کارل منینگر در کلینیک منینگر در دهه ی 1930 شناسانده شد. در کتاب درمانی از خواندن متن از سوی درمان جو برای شتاب بخشیدن به درمان سود جسته می شود. طبیعی ست که در هنگامه ی چرخش و دگرگون شدن سرگرمی از سمت کتاب به سوی فیلم و سینما ، برای چنین آماجی  درمانگران نیز از کتاب رو به فیلم ( سینما ) آورند. به ویژه آن که فیلم می تواند راه میان بر کارآ و سودمندی برای رسیدن بدان آماج باشد.

دکتر فیهان می گوید : « در فرهنگ امروز ما آدمیان ، تماشای پنج فیلم سینمایی برای یک جوان یا میان سال بسیار آسن تر است تا فرستادن او به خانه و خواندن یک کتاب در تنهایی. این بدین معنا نیست که من فیلم های سینمایی را بر کتاب برتری می بخشم اما واقعیت این است که مردمان با تماشای فیلم ها بسیار بهتر و ساده تر کنار می آیند تا با خواندن کتاب. البته این خود بستگی به شیوه ی اندیشه ی هر مراجع درمانگر دارد.

سود جستن از فیلم درمانی تا بدان جا پیش رفته است که انستیتوی روان کاوی سان فرانسیسکو هر سال فهرستی از ده فیلم برگزیده ی روان شناسانه را اعلام می نماید و کارگاه های و سمینارهای حرفه ای و آموزشی را در راستای شناساندن فیلم درمانی به عنوان شیوه ای سودمند و اثربخش برگزار می نماید.

از سال 1999 ، متخصصان مشاوره و روان درمانی ، سمینارهای آموزشی بسیاری را درباره ی سود جستن از فیلم های سینمایی برگزار نموده اند. تا به امروز روان درمانگران ، مشاوران و روان پرستاران فراوانی درباره ی شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از فیلم های سینمایی در زمینه هایی چون صمیمت و نزدیکی ، آمیزش و همبستری ، مهار خشم و سوگ واری ، اخلاق حرفه ای و ... آموزش دیده و اعتبار به چنگ آورده اند.

ژیل منسرگ که کارگاه های آموزشی بسیاری را درباره ی فیلم درمانی به پیش برده است ، فیلم ها را به مثابه ی افسانه های کهن می داند. او می گوید : « شما به شنیدن درباره ی افسانه های یونانی ، اسکاندیناوی و چینی عادت نموده اید اما این ها هیچ کدام نمی توانند در زمره ی برنامه های آموزشی امروزی باشند. » او می افزاید : « ما داستان جهانی و گیتی گستر نداشته ایم؛ فیلم ها به واقع دارند چنین چیزی پدید می آورند. »

پتی نولان ، روان درمانگر و مددکار اجتماعی ، نیز می گوید : « فیلم های سینمایی هم اکنون در سراسر گیتی بسیار در دسترس همه ی آدمیان هستند و دارند یک زبان مشترک بین درمانگران و مشاوران و مراجعان شان پدید می آورند. »

به گمان من ، جای آن دارد که آدمی از این هم فراتر رود و بگوید که صنعت – هنر سینما دهه هاست که نه تنها توانسته است که افسانه ها ، اسطوره ها و داستان های گیتی گستر ( جهان شمول ) بیافریند ، بلکه در پدید آوردن یک زبان بین المللی مشترک و همه فهم میان آدمیان این گوی گردان نیز کامیاب و سرفراز بوده است.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 30 Apr 2009ساعت 0:52  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش یازدهم

 

اثرگذار ، شتاب بخش ، اما نه جایگزین

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

آدم های فراوانی تاکنون چنین بیان نموده اند که تماشای یک فیلم یا خواندن یک کتاب از سوی آنان ، زندگی و سرنوشت شان را دگرگون ساخته و حتا نجات داده است. به باور من ، تماشای درست ، دوراندیشانه و ژرف نگرانه ی فیلم « عروس فرنگی » در سال 1343 از سوی جهان پهلوان نامدارمان ، غلامرضا تختی  – آن غمگین شیرمرد شرمگین – به احتمال فراوان می توانست او را از شکست و ناکامی در پیمان زناشویی و شاید حتا خودکشی در واپسین ماه های سال 1346 باز دارد. آن چنان که شاید تماشای فیلم هایی همچون « سگ های پوشالی » ، « خیابان هانوور » ، « ماری آنتوانت » ، « مادام بوواری » و « امتیاز نهایی » می توانست فروغ فرخزاد را دربرگزیدن درست همسر راهنمایی کند. این واقعیت به سال ها و دهه ها پیش از پایه گذاشته شدن دو مکتب فیلم ( سینما ) درمانی و کتاب درمانی باز می گردد. فیلم « آوای موسیقی » - که در ایران با نام « اشک ها و لبخندها » با هنرمندی دوبله و با کامیابی ای خیره کننده در گیشه به نمایش سپرده شد – از دسته فیلم هایی بوده است که برای میلیون ها نفر از کودکان ، نوجوانان ، جوانان و حتا میان سالان بارها و بارها اثرات سودمند درمانی داشته و دارد. فیلمی که گزیده ی پیامش را می توان همان « پایان شب سیه ، سپید است » و « اگر خداوند ببندد دری ، ز حکمت گشاید در دیگری » دانست. بی گمان ، فیلم هایی همانند « آوای موسیقی ( اشک ها و لبخندها ) » ، « بر باد رفته » ، « کازابلانکا » ، « همشهری کین » و در میهن ما « دایی جان ناپلئون » ، « سوته دلان » ، « صمد آقا » و ... ، که بیش ترین شمار تماشای تکراری از سوی یک بیننده را داشته اند ، به جز نکته های نغز داستانی و سینمایی ، در بر دارنده ی ارزش ها و اثرات مرهم گونه و درمانی روان شناختی ( روان کاوانه یا شناختی – رفتاری ) نیز بوده اند.

واقعیتی که درباره ی ساخته های سال های تازه سپری شده همچون « زندگی زیباست » ، « پیانیست » ، « ذهن زیبا » ، « فهرست شیندلر » ، « کتاب ( دفترچه ی ) سیاه » ، و مانند آن از این توان برخوردارند که درست همانند کتاب « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید روان درمانگران قوت قلب و روحیه دهند که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرسا تر از آنان داشته اند اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند.

درمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد.

اما آیا فیلم ها می توانند جایگزین داروهای روان پزشکی ( اعصاب و روان ) در دوره های حاد اختلالات ( بیماری ها ) شوند ؟؟

واقعیت آن است که آن هنگام که داروها برای فرونشاندن دوره ی حاد اختلال ( بیماری ) لازم و ضروری هستند ، هیچ کدام از دیگر روش های درمانی دیگر حتا رفتار درمانی شناختی و روان درمانی روان کاوانه نمی توانند جانشین دارو درمانی شوند. تنها در دوره ی حاد برخی اختلالات ( بیماری ها )  - همچون اختلال روان گسیختگی ( اسکیزوفرنی ) و افسردگی ژرف و شدید مالیخولیایی ( ملانکولیک ) ، روان پریشانه ( سایکوتیک ) و یا دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) ، درمان با تشنج های الکتریکی ( الکترو شوک مغزی ) در چند جلسه ی محدود می تواند گهگاه به عنوان جانشین داروهای روان پزشکی ( اعصاب و روان ) و اغلب به عنوان همراه و مکمل آن ها در فرو نشاندن اندیشه ها و ادراکات روان پریشانه ( سایکوتیک )  ، خواست به خودکشی و دیگر کشی و .... به کار برده شود.

بی گمان ، نه تنها فیلم درمانی ، که هیچ کدام از دیگر درمان های کمکی و سودمند نمی توانند جایگزین دارودرمانی هایی که شتابان در حال پیشرفت بوده و هستند ، بشوند. این نکته را فیلم درمانگر واقع بین و واقع پذیر باید همواره پیش چشم و ذهن خویش نشانده باشد و گرنه پیش از هر چیز ، نخست روند و فرآیند فیلم ( سینما ) درمانی خودش به شکست و ناکامی کشیده خواهد شد.

هیچ یک از پیامدها و پدیده های درمانی این شیوه ی درمانی کمکی و کاتالیزورگونه ( شتاب بخش ) در دوره ای که بیمار دچار علایم و نشانه های روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، افسردگی ژرف و شدید ( ماژور ) تک قطبی ( دپرسیو ) و دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) و اضطراب های شدید ویرانگر ( همانند حملات اختلال هول و هراس : پانیک و فوبیا ) است ، رخ نخواهد نمود.

خودرویی که باتری اش کاملن خوابیده است ، نیاز به جایگزین شدن باتری و یا دست کم باتری ای دیگر دارد که در کنارش قرار گرفته و سیم به سیم دوباره شارژ شود؛ مغزی هم که پیام رسان های عصبی ( نوروترانس میترهایش ) دچار کاستی و تباهی شده است ، برای آن که بتواند نیرو و امواج الکتریکی مغزی را دوباره پدید آورده و به گردش اندازد ، نیازمند شارژ گرفتن دوباره از طریق تنظیم و تعادل سطح و اندازه ی این پیام رسان های عصبی یاخته ( نورون ) های عصبی – مغزی ست. این وظیفه ای ست که داروها و گهگاه درمان با الکتروشوک بر دوش دارند.

کیت جانسون در دانشگاه بری فلوریدا از فیلم ها برای آموزش مفاهیم پیچیده به دانشجویان خود بهره می گیرد. او برای نشان دادن این که قطع داروها  چه گونه به سلامت روانی بیماران اعصاب و روان آسیب می زند ، از فیلم « فرشته کوچولو » سود برده است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 16 Mar 2009ساعت 11:49  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد ) 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دهم

 

امتیاز نهایی : اندازه ی همتایی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

یکی از کاربردهای مهم فیلم ( سینما ) درمانی ، سود جستن از آن در زوج درمانی ، خانواده درمانی و مشاوره های پیش از پیوند ( ازدواج ) و جدایی ( طلاق ) است. در چنین زمینه هایی ، فیلم هایی که با هوشمندی و ژرف نگری از سوی مشاور و روان درمانگر برگزیده می شوند ، می توانند به خوبی هر دو سوی رابطه را در شناخت و بینش پیدا کردن نسبت به ویژگی ها و اختلالات شخصیتی ، خلقی ، اضطرابی ، وسواسی ، و حالات روان پریشانه ی احتمالی زودگذر یا پایدار خود و آدم رو به رو یاری رسانند. سود جستن از فیلم ( سینما ) به ویژه در شناساندن ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت های شگفت انگیز و نامعمول کلاستر A یعنی خرافه گرا - شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، تنهایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) و نیز کلاستر B یعنی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) که مقاوم به درمان و دگرگونی هستند ، بسیار به جا و مقرون به صرفه خواهد بود. هیچ کتاب یا جلسه ی مشاوره ای نمی تواند همانند فیلم های « سگ های پوشالی » ، « افسانه ی 1900 » ، « خیابان هانوور » ، « ماری آنتوانت » ، « مادام بوواری » ، « امتیاز نهایی » ، « فانی و آلکساندر » ، « جانشین هادساکر » و .... یک خانم نمایشگر ( هیستریونیک ) – وابسته ( دیپندنت ) را نسبت به ویژگی های پر رنگ ، مختل و آمیخته به هم درخودمانده - تنهایی گزین ( اسکیزوئید – آسپرگر ) و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) خواستگار ، نامزد و یا همسرش  و فرجام و سرانجام زناشویی شان هشیار و آگاه سازد.

فیلم گیرا و اثرگذار « امتیاز نهایی ( Match point ) » ، به باور من فیلمی ست که مشاوران ، روان شناسان و روان پزشکان هوشمند و دوراندیش باید تماشای آن را – دست کم برای سنجش و آموزش « اندازه ی همتایی غریزی – جنسی » دو سوی زناشویی - به هر دو آدمی که برای مشاوره ی پیوند ( ازدواج ) نزد آن ها می آیند ، پافشارانه پیشنهاد نمایند. جالب آن که واژه ی انگلیسی که از سوی کارگردان اندیشه گرا و ژرف نگر فیلم ، وودی آلن ، به عنوان نام فیلم برگزیده شده است ، به دو مفهوم اشاره داشته و دارای دو بار معنایی همزمان است: « امتیاز نهایی » بازیگر پیروز در بازی تنیس و « اندازه ی همتایی » همسران  در زندگی و پیمان زناشویی شان. هر چند رویکرد همیشگی وودی آلن در همه ی فیلم هایش نگاه یا نیم نگاهی بردبارانه به شورمندی زیستی ، غریزی و کشش های جنسی – زناشویی بوده و هست ، اما به باور من اندازه ی همتایی آدمیان از دیدگاه و چشم انداز شورمندی زیستی ، غریزی و لیبیدویی در هیچ یک از فیلم های او همانند فیلم « امتیاز نهایی » مورد ارزیابی و بحث قرار نگرفته است. هنرمندی وودی آلن در این فیلم آن بوده که در کنار بهره گرفتن از هنرپیشه های زیبا و گیرا ، نگذاشته است تا پیام ضمنی نمایشنامه نویس و کارگردان فیلم گرفتار و دربند پورنوگرافی شود. این گونه است که « امتیاز نهایی » به ابتذال کشیده نشده و در وادی فرومایگی و یا گیشه گرایی فرو نمی افتد. 

آدم ها به ویژه جوانان استعداد شگفت آوری در برگزیدن همسری ویرانگر برای خود دارند و در کنار گذاشتن این گونه افراد پس از مشاوره ی پیوند ( ازدواج ) ستیز و سرسختی فراوانی از خود نشان می دهند. این ویژگی در دختران برخوردار از ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت های کلاستر B و نیز وابسته ( دیپندنت ) بسیار بیشتر و شایع تر دیده می شود.

به باور من ، سنجش هفت معیار در هر مشاوره ی پیش از ازدواجی لازم و سرنوشت ساز است:

1-    همتایی ویژگی های شخصیتی دو سوی پیوند

2-    شباهت ویژگی های شخصیتی پدران و مادران دو نفر ( که به خوبی می تواند ما را از همتایی دیگر ویژگی های احتمالی شخصیتی ناپیدای آمیخته به ویژگی های آشکار و برجسته ی دو نفر مطمئن سازد )

3-    همتایی شورمندی زیستی ، غریزی و جنسی دو نفر

4-    همتایی کلاس اجتماعی – اقتصادی دو نفر

5-    همتایی ارزش ها و نگرش های فرهنگی – مذهبی ( و سیاسی – آرمانی ) دو نفر

6-    همتایی سنی – نسلی دو نفر

7-    همتایی تحصیلی – حرفه ای دو نفر

بسیاری از مراجعان مشاوره ی پیش از پیوند ( ازدواج ) ، به ویژه جوانان دانش آموخته ی هوشمند و ژرف نگر ، آن اندازه شناخت و بینش دارند که همتایی های چهارم تا هفتم را خود مورد سنجش و ارزیابی قرار دهند؛ اما آن سوراخی که آنان از آن گزیده می شوند ، سه همتایی نخست است که خود افراد – چنان چه مورد ارزیابی های شناختی طرح واره ( اسکما ) نگر و یا روان کاوانه ( سایکوآنالیتیک ) قرار نگرفته و به بینش درباره ی ویژگی های شخصیتی خود نرسیده باشند – توان ارزیابی و سنجش آن ها را تا اندازه ی لازم و کافی نخواهند داشت.

خوش بختانه کتاب در دست انتشار « عشق ویرانگر » دکتر براد جانسون و دکتر کلی موری با برگردان خانم ها زهرا حسین زاده و الهام شفیعی به خوبی می تواند دو سوی پیوند ( ازدواج ) را در دست یافتن به ویژگی های پیدا و پنهان شخصیت خود و پدر و مادرشان یاری رساند. البته خواندن این کتاب هرگز نمی تواند جایگزین مراجعه برای انجام مشاوره ی پیش از پیوند ( ازدواج ) شود.

اما هنوز کتابی برای ارزیابی تله ی سترگ و سرنوشت ساز بیشتر پیوندهای زناشویی ، یعنی همان « اندازه ی همتایی شورمندی زیستی ، غریزی و جنسی » در دسترس نیست. مکتب نوین فیلم ( سینما ) درمانی به خوبی می تواند مشاور و مراجع را در این زمینه یاری رساند.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی            

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 7 Mar 2009ساعت 5:57  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

گنج قارون

 

نگرشی ژرف و موشکافانه به تاریخ سینمای میهن خودمان ، این نکته را به روشنی نمایان می سازد که فیلم هایی که در سبک و سیاق « سینمای عامه پسند ( ناروشنفکرانه ! ) » درست و خوش سلیقه ساخته شده ، با وجود یورش سنگین و زیر پرسش برده شدن از سوی بسیاری از منتقدان و مخالفان این سبک از سینما ، توانسته است برای دهه ها اثر آرام کننده و نقش رهایی بخش خود را انجام دهد. شگفت آن جاست که بسیاری از آنان که برای بیش نمایی گزافه آمیز و نمایشگرانه ی خود ، چنین فیلم هایی را بی ارزش ، « آبگوشتی » و چندش آور برمی شمرند ، خود در هنگام بلاها و خطاها ، ناز و افاده های شبه روشنفکرانه را کنار گذاشته و رو به همان ساخته های سیاه و سپید کهنه می آورند.

آیا این واقعیت که برپا داشته شدن هفتاد و پنج درصد از سینماهای میهن مان در سال 1357 ، مدیون ساخته شدن یک فیلم - « گنج قارون » ( سیامک یاسمی ، 1344 ) - بوده است ، را می توان به بی سوادی مطلق نزدیک به شصت درصد مردمان در آن تاریخ نسبت و تقلیل داد ؟!؟ آشکارا می بینیم که هنوز هیچ فیلمی - حتا ساخته هایی که بی باکانه ، درون مایه های طنز آمیز شرم گریزانه ی جنسی و زناشویی را دست مایه ی خود قرار داده اند – نمی تواند در قد و قواره ی « گنج قارون » در راستای آرام کنندگی و رهایی بخشی مراجعان از زیر بار تنش ها و فشارهای فزاینده ی اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی اثر داشته باشد.

ای کاش روشنفکران جاه طلب و منتقدان آرمان گرا قضیه را اندکی ژرف تر و بردبارانه تر دیده و دست کم در خود پذیری ( Self acceptance  ) و آسان کنار آمدن با فرودستی شرافت مندانه از « علی بی غم ( با بازی شادروان فردین ) » درس آموخته و الگو گرفته بودند تا بتوانند به جای برگزیدن راهبردهای گزافه آمیز و به کار بستن رویکردهای نمایشگرانه ( هیستریونیک ) با واقعیت ها بهتر سازگاری یافته و پخته تر و دوراندیشانه تر کنش و واکنش نمایند.

 

گنج قارون

 

 

« گنج قارون » ، فیلمی ست که هنوز و پس از گذشت نزدیک به نیم سده ، در راستای پذیرش آسان خویشتن ، کنار آمدن با واقعیت های زندگی و برآوردن رضایت و شادکامی از دل و درون ناکامی ها ، درویش مسلکی ، قناعت پیشگی و دوری از آزمندی ( جاه طلبی ) و بلندپروازی ، و امید به پروردگار بخشنده ی مهربان و سپاس گزاری و راضی بودن به خواست و پسند او در میهن ما بی همتاست و البته همه ی این الگوها و آموزه ها را با خوش سلیقگی و هوشمندی آن چنان آهسته و پیوسته ارائه می نماید که به غرقه سازی ( Flooding ) ، بی زاری ( Aversion ) و دل به هم خوردگی و چندش و تهوع از این آموزه های اخلاقی و معنوی کهن نینجامد. البته بی گمان من نیز همچون هر بیننده ی دیگر ممکن است با جزء جزء و همه ی درون مایه ی این فیلم ، هم آوا و همنوا نباشم ، اما پدید آمدن چنین اثر هنوز بی همتایی را در چهارچوب جایگاه و هنگام تاریخی آن و نقشی که در دفاع از سینمای ملی در برابر سرازیر شدن فیلم های فرنگی و هندی و گسترش صنعت سرگرمی و سینما ایفا نموده است ، ارزیابی نموده و به فضاوت می نشینم.  

 

 

گنج قارون

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sun 1 Mar 2009ساعت 13:39  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 فیلم درمانی :

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما ( بخش نهم )

 

دریچه ای به درون

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

فیلم درمانی همانند هر درمان دیگری محدودیت هایی دارد؛ درمانگرها باید از فیلم ها به عنوان یخ شکن بهره گیرند. اگر همه یا بیش تر جلسه ی روان درمانی با سخن گفتن و نقد یا تفسیر خود فیلم از سوی مراجع یا درمانگر بگذرد ، زمان چندانی برای روان درمانی باقی نمی ماند. در واقع ، بخشی از جلسه ی روان درمانی – بسته به این که زمینه و سویه ی روان درمانی ، از گونه ی شناختی – رفتاری یا روان کاوانه و یا التقاطی ( آمیزه ای از هر دو ) باشد – به فیلم درمانی اختصاص می یابد. در بیش تر این بخش از جلسه ی روان درمانی نیز باید نخست به بیان برداشت بیمار از روند داستان و رخدادهای فیلم و تفسیر شخصی او از ماجرا و سپس به ارائه ی آماج درمانگر از پیشنهاد تماشای این فیلم و تصحیح برداشت و تفسیر بیمار از رخدادها و شخصیت های داستان فیلم و روند کلی ماجرای آن پرداخته شود.

دو نکته ی مهمی که درمانگر برای پیشگیری از هدر رفتن وقت جلسه ی روان درمانی – پس از مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولیشن ) بیمار و مراجع - باید بدان توجه نماید ، این است که نخست ، آستانه ی درک و نیز تحمل بیمار را درست ارزیابی نماید و دوم این که از این اطمینان حاصل کند که درون مایه ( محتوا ) یا دست کم مضمون داستان ، رخدادها و شخصیت های فیلم با اختلالات و مشکلات محور یک و هم چنین اختلالات و ویژگی های شخصیتی ( محور دو ) بیمار هم خوانی یا دست کم هم راستایی داشته باشد.

نکته ی مهم دیگری که باید از سوی درمانگر در پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت است که همه ی الگوهای فیلم ها ، درست و سالم نبوده و همه ی رخدادها و شخصیت های فیلم نامه ها به گونه ای واقع بینانه و راست مدارانه پرداخته و ارائه نمی شوند. برای نمونه ، در فیلم گیرای « زیبای آمریکایی » ، مرد چاره ی رهایی از تعارض ها و تضادهای خود در رویارویی با واقعیت های پیرامون و سرکوب و واپس زنی دیرینه و همیشگی خواسته هایش را در گریز و کناره گیری از اجتماع می یابد و به ناگاه ، درست پیش از مرگ ناگهانی خود در کمال خوش اقبالی به گونه ی ویژه ای از روشن گری و شهود دست پیدا می کند. چنین داستان و رخدادی تا چه اندازه در زندگی و مرگ مردمان پیش چشم و ذهن می آید ؟؟

از این روست که فیلم درمانگر نباید درست موبه مو طبق روند داستان فیلم پیش رود؛ اگر او فیلمی را فقط برای بهره گرفتن از نما و سکانسی از آن برگزیده و به بیمار و مراجع پیشنهاد می کند ، باید این واقعیت را پیش تر به بیمار و مراجع گوشزد نماید. در چنین مواردی اشاره ی بی درنگ و سرراست ( مستقیم ) به آن نما و سکانس ویژه ، اثرگذاری آن را به شدت کاهش می دهد. پس بهتر است بدون چنین اشاره ای ، فیلم درمانگر فقط باید به بیمار یادآور شود که خواست و آماج او از پیشنهاد تماشای این فیلم ، به منظور سود جستن از یک یا چند نما و سکانس ویژه و یگانه است که امیدوار است بیمار بدان ها دست یافته و از آن ها برخوردار شود. درمانگر باید به بیمار این اطمینان را بدهد که چنان چه او خود نتواند بدین نما و سکانس با اهمیت دست پیدا کند ، او خودش در جلسه ی روان درمانی پس از تماشای فیلم ، بدان اشاره نموده و بحث درباره ی آن را آغاز خواهد نمود.

از جمله کتاب هایی که تاکنون درباره ی فیلم درمانی نگاشته و منتشر شده است ، می توان به کتاب های « دو فیلم اجاره کن تا بامداد فردا درباره اش سخن گوییم » نوشته ی روان شناس تگزاسی ، جان دبلیو هسلی ، « فیلم درمانی ، به پیش بردن درمان » نوشته ی دکتر اف. یولوس و « راهنمای خودیاری دختران در برگزیدن فیلم هایی برای هر خلق و حالی » نوشته ی نانسی پسکه و بورلی وست اشاره نمود. آن چه در همه ی این کتاب ها بدان توجه داده شده است ، این است که مردم از این دیدگاه به فیلم ها بیش تر از سرگرمی آوایی و نمایی ( صوتی و تصویری ) یا پدیده ای تفننی و شادمان ساز در قرار ملاقاتی احساس و هیجان مدارانه بنگرند.

فیلم درمانگران چنین بیان می نمایند که مردمانی که در دست یافتن به نماها ، نشانه ها ، و ریشه های مشکلات شان ناتوان یا دارای دشواری هستند ، می توانند به گونه ای آسان آن ها را در کاراکترهای فیم بر روی پرده ی سینما یا تلویزیون خانگی بیابند و قضاوت و بینش ( Insight ) خود را بالاتر ببرند. دکتر وودراو دونووان ، روان پزشک در کورته مادرا ، می گوید : « فیلم ها می توانند نکته های مورد بحث را برجسته و نمایان ساخته ، به بیماران و مراجعان روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، روان پرستاران و مددکاران این شانس و فرصت را بدهند که از آن چیزهایی سخن بر زبان آورند که پیش از این برای شان چندان آشکار ، رو و لمس شدنی نبوده است تا پیش از مراجعه ی کنونی ، درباره ی آن با درمانگر و حتا دوستان ، بستگان و آشنایان خود به گفت و گو بپردازند. »

دکتر نانسی فیهان ، یک زوج درمانگر و خانواده درمانگر در سانتا روزا ، می گوید : « فیلم درمانی شیوه ای بسیار سودمند برای به چنگ آوردن موضوعات حساس زندگی پیشین و کنونی مراجعان و راه آسانی برای رفتن سر اصل موضوع و پرداختن به نکات مهم زندگی زناشویی همسران است. آغاز نمودن زوج درمانی با بحث درباره ی مشکلات بنیادین کاراکترهای یک فیلم از رویارویی ساختن ( کانفرانتیشن ) سرراست مراجع بسیار آسان تر و در موارد فراوانی سودمندتر است. »

او می افزاید : « برای مردمانی که بینش و آگاهی چندانی به خواست ها ، اندیشه ها ( افکار ) و احساس های خود ندارند ، فیلم ها به روند دست یافتن به بینش و خودآگاهی شتاب می بخشند و یا دست کم دریچه ای برای نگاه کردن بدان ها می گشایند. »

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Fri 13 Feb 2009ساعت 14:23  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما : بخش هشتم

 

رهایی از فشار هیجان ها و اندیشه های منفی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دکتر برژیت وولز ، روان درمانگری که سال هاست در اوکلند آمریکا به سینما ( فیلم ) درمانی می پردازد ، بر این باور است که شناسه و سویه ی یگانه ای را از این روش درمانی نمی توان بیان نمود. او در کتاب خود - « کتاب عملی سینما درمانی : راهنمای خودیاوری برای سود جستن از فیلم های سینمایی برای بهبود و رشد » - حتا به واژه ای به نام « سینما درمانی پاپ کورنی » اشاره نموده که تماشای یک فیلم ، تنها برای رهایی از زیر بار تنش و فشار هیجان ها و اندیشه های خودکار منفی را در بر می گیرد. این سویه از سینما ( فیلم ) درمانی به باور دکتر وولز ، سنگین تر از سینما و سبک تر از درمان های شناخته شده است. او می گوید : « آن گاه که گیتی برای تان رنج آور و غیر قابل تحمل می شود ، شاید هیچ چیز جز فیلمی مناسب و همخوان با مشکل کنونی تان و یک بسته از ذرت بو داده ( یا هر خوراکی دوست داشتنی دیگر ) نتواند شما را از نظر روحی – روانی یاری رساند ».

با وجود آن که هنوز به نسبت شمار اندکی از روان درمانگران به گونه ای هویدا تا بدان جا که بسته ای از پیش برگزیده شده برای « فیلم درمانی » مراجعان شان فراهم نیاورده اند ، اما واقعیت غیر قابل انکار این است که بیشتر روان پزشکان ، روان شناسان و مشاورانی که در برابر واژه ی « فیلم درمانی » یا « سینما درمانی » به رویارویی و مقاومت پرداخته اند ، خود هر از چند گاهی در طی دوران کار حرفه ای خود در جایگاه مشاوره و روان درمانی ، تماشای برخی فیلم ها ، به مراجعان شان پیشنهاد نموده اند.  آیا این همان فیلم هایی نبوده که در هنگامه ای دشوار و به دوش ناکشیدنی برای خود این درمانگران و مشاوران – همانند خواندن برخی کتاب ها – اثری خوشایند ، بینش آور و رهایی بخش داشته است ؟

نگرشی ژرف و موشکافانه به تاریخ سینمای میهن خودمان ، این نکته را به روشنی نمایان می سازد که فیلم هایی که در سبک و سیاق « سینمای عامه پسند ( ناروشنفکرانه ! ) » درست و خوش سلیقه ساخته شده ، با وجود زیر پرسش برده شدن از سوی بسیاری از منتقدان و مخالفان این سبک از سینما ، توانسته است برای دهه ها اثر آرام کننده و نقش رهایی بخش خود را انجام دهد. شگفت آن جاست که بسیاری از آنان که چنین فیلم هایی را بی ارزش و آبگوشتی برمی شمرند ، خود در هنگام بلاها و خطاها ، برای دست یافتن به آرامش و رهایی از زیر بار سنگین تنش های زندگی روزمره و فشارهای اجتماهی – اقتصادی و فرهنگی ، رو به همان ساخته های سیاه و سپید کهنه می آورند.

« گنج قارون » ، فیلمی ست که هنوز و پس از گذشت نزدیک به نیم سده ، در راستای پذیرش آسان خویشتن ، کنار آمدن با واقعیت های زندگی و برآوردن رضایت و شادکامی از دل و درون ناکامی ها ، درویش مسلکی ، قناعت پیشگی و دوری از آزمندی ( جاه طلبی ) و بلندپروازی ، و امید به پروردگار بخشنده ی مهربان و سپاس گزاری و راضی بودن به خواست و پسند او در میهن ما بی همتاست و البته همه ی این الگوها و آموزه ها را با خوش سلیقگی و هوشمندی آن چنان آهسته و پیوسته ارائه می نماید که به غرقه سازی ( فلودینگ ) و بی زاری ( اورسیون ) از این آموزه های اخلاقی و معنوی کهن نینجامد. البته بی گمان من نیز همچون هر بیننده ی دیگر ممکن است با همه ی اجزای این فیلم ، هم آوا و همنوا نباشم ، اما پدید آمدن چنین اثری را در چهارچوب جایگاه و هنگام تاریخی آن ارزیابی نموده و به فضاوت می نشینم.

نمایشنامه های تلویزیونی « وادنگ » ، « مست » ، « من می خوام » و فیلم هایی همچون « شب نشینی در جهنم » ، « پریزاد » ، « جوجه فکلی » ، « ماجراهای صمد و سرکار استوار » ، « دایی جان ناپلئون » و این اواخر فیلم « مکس »  و هم چنین سریال هایی همانند « روزی روزگاری » ، « شب های برره » و ...  همگی از جمله ابزارهاو دستمایه هایی هستند که از سوی فیلم ( سینما ) درمانگر ایرانی می توانند به خوبی بر پایه ی تکنیک شناختی – رفتاری « پرت نمودن حواس ( دیس تراکسیون ) » برای رهایی از تنش و فشار زندگی روزمره به کار برده شوند. این ساخته های سینمایی را می توان به گونه ای اثرگذار و سودمند به داروها و رفتاردرمانی هایی بر پایه ی سود جستن از بازی بولینگ ، پرتاب دارت ، پیاده روی ، کوه نوردی ، اکوتوریزم ( گردش در طبیعت بکر و آزاد خداوندی ) ، موسیقی کلاسیک ( باخ ، بتهوون ، موتزارت ، شوپن ، ویوالدی و ... ) و هنر درمانی افزود.

نقش سینما در درمان را باید افزون تر از سرگرمی ای بر پایه ی تکنیک شناختی – رفتاری « پرت نمودن حواس ( دیس تراکسیون ) » دید. به راستی کدامین روش همچون « فیلم ( سینما ) درمانی » با فیلم « جیا » ، « گناه اصلی » و حتا همان « برباد رفته » ی قدیمی می تواند به تنهایی تا این اندازه در به بینش رساندن مراجع نسبت به کردارها و رابطه های خودویرانگرانه ی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) اش نقش داشته باشد ؟ کدامین ابزار هم چون « سقوط ( هیتلر ) » ، « دزیره » ، « شیرهای جوان » و « نامه هایی از آیوجیما » می تواند آدمیان را درباره ی پندارها و کردارهای خودشیفته ( نارسی سیستیک ) شان به بینش رساند ؟؟ نیک بنگریم و ژرف بیندیشیم که آیا « وادنگ » ، « شب های برره » و « مکس » آیینه ی تمام نمای شیوه ی کردار ما ایرانیان نبوده و نیستند ؟؟؟ 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی  

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 29 Jan 2009ساعت 11:33  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد ) 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما - بخش هفتم

 

دگرگون ساختن اندیشه ، احساس و رفتار

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

آیا تماشای یک فیلم با تم مشخص از پیش درست برگزیده شده می تواند بیننده را در چیره شدن بر مشکلات جاری زندگی روزمره و یا کنار آمدن با رخداد سترگ ناگواری که به تازگی برایش پدید آمده است ، یاری رساند ؟ برای نمونه ، آیا تماشای فیلم « درگذشتگان » می تواند شما را با در کنار آمدن با فاش شدن ناجوانمردانه ی رازهای شخصی تان کمک کند ؟ آیا فیلم « ملکه » می تواند شما را به اندیشیدن درباره ی جایگاه تان در طبقه ( کلاس ) اجتماعی تان وادار نماید ؟ و آیا فیلم هایی همچون « نامه هایی از آیوجیما » ، « نجات سرجوخه رایان » ، « خط سرخ باریک » و « طبل بزرگ زیر پای چپ » می توانند در رابطه با ستیز و کینه توزی آدمیان در برابر تعارض و تضادها ، نکته هایی را به شما بیاموزند ؟

هواداران « سینما درمانی » افزون بر تکان دادن سر ، چنین بیان می کنند که این فیلم ها و دیگر فیلم های همانند این ها می توانند ما را در دست یافتن به تغییر در شیوه ای که می اندیشیم ، احساس می کنیم ، و با فراز و فرودهای زندگی مان روبه رو می شویم ، یاری رسانند.

امروزه شمار افزون تری از روان درمانگران ، تماشای فیلم هایی را که به گونه ای ویژه و بنا بر مفهوم سازی و فرمولیشن مراجع ، برگزیده شده اند ، به آنان پیشنهاد می نمایند. آماج این درمانگران در گام نخست این است که مراجعان را در کاوش و دست یافتن به ویژگی ها و اندیشه های خودآگاه ، نیمه خودآگاه و ناخودآگاه روان و اندیشه های خودکار و طرحواره های شناختی ذهن شان به پیش برانند. برخی روان درمانگران حتا از این نیز پیش تر رفته و بسته هایی از فیلم های برگزیده شده برای هر بیماری یا مشکل را در ذهن خویش آماده دارند تا همانند فرآیند های قدیمی تر « کتاب درمانی » ، « هنر درمانی » ، « موسیقی درمانی » و ... ، « فیلم ( سینما ) درمانی » را به عنوان یک شیوه ی سودمند و یاری بخش روان درمانی ، بنیادی نیرومند تر و استوار تر ببخشند.

بی گمان ، « فیلم ( سینما ) درمانی » توانسته است مراجعان اینان را در چیره شدن و گذر از موانع و مشکلات پیش روی شان به گونه ای اثربخش و کارساز یاری رساند. بدین ترتیب ، روان درمانگران اندازه ی دست یابی به آماج درمانی خود را دست کم در اندازه ی « موسیقی درمانی » ، « هنر درمانی » ، « کتاب درمانی » و ... ارزیابی نموده اند تا بر آن پافشاری داشته باشند.

کتاب هایی با نام و عنوان هایی هم چون « دو فیلم اجاره کن و بیا تا بامداد درباره ی آن به گفت و گو بپردازیم » و « سینما درمانی برای دلباختگان » بی بنیاد نگاشته نشده و نویسندگان نا آشنا و بی دغدغه ای ندارند. « دکتر گری سولومون » ، پروفسور روان شناسی دانشگاه نوادای جنوبی و نویسنده ی کتاب « نسخه نویسی درمان با تصاویر متحرک » می گوید که « سینما درمانی » یک فرآیندی ست که از فیلم های سینمایی و تلویزیونی که استفاده های درمانی از آن ها ممکن است ، بهره می گیرد.

او می افزاید : « این شیوه می تواند اثر مثبتی بر بیشتر مراجعان – به استثنای آنان که از اختلالات روان پریشانه ( سایکوتیک ) رنج می برند – داشته باشد. » دکتر سولومون سخن رانی های بسیاری برای زندانیان دربند در زندان داشته است تا ایشان چگونگی سود جستن از فیلم ها را به عنوان درمانی برای رهایی از گرفتاری های کنونی بیاموزند و زندگی و سرنوشت شان را دچار دگرگونی نمایند.

دکتر سولومون می گوید : « شیوه ی درمان دو نفره و رو در رو بی گمان شیوه ای شناخته شده ، راستین و سودمند است ؛ اما « فیلم ( سینما ) درمانی » گزینه ای دم دست است که خود مراجع می تواند حتا در خلوت خود و به تنهایی ، آن را به کار بندد و آثار سودمند مداخله در شیوه ی اندیشه و اجرای روزمره اش را شاهد باشد. آن چه مهم است این است که تم و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم ها آن چنان با دقت و ژرف نگری ، بر پایه ی مشکلات مراجع و مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) آن ها از سوی روان درمانگر برگزیده شوند ، که بیش ترین نزدیکی و هم خوانی را با گرفتاری ها ، دشواری ها و وضعیت او داشته باشند. »

او برای نمونه ، فیلم « هوشیار و رها باش » را برای آنان که خود یا محبوب شان گرفتار مشکل سوء مصرف مواد هستند ، و فیلم « ماگنولیاهای فلزی » و یا « ساحل ها » را برای آنان که درگیر روابط عاطفی و عاشقانه ی پر فراز و فرود و یا به دنبال کنار آمدن و سازگار شدن با سوگ از دست رفتن معشوق بوده اند ، پیشنهاد می کند.

دکتر سولومون می گوید : « هنگامی که مراجع این گونه فیلم ها را از سوی روان درمانگر و برای آماج درمانی به تماشا می نشیند ، هنگام و پس از دیدن هر یک از فیلم ها به « بینش ( Insight ) » و « قضاوت (  Judgement ) نوینی دست پیدا می کند که خود او و هم چنین روان درمانگرش را در راه چیرگی بر مشکلات کنونی اش همانند وابستگی ( اعتیاد ) و رها ساختن ( ترک ) سوء مصرف مواد ، یاری فراوان می رساند. » در عمل ، « فیلم  درمانی » با دگرگون ساختن قضاوت و بینش مراجع دردمند ، اراده و انگیزه ی لازم برای پدید آوردن آهسته اما پیوسته ی تغییر در شیوه ی اندیشه و رفتار و زندگی روزمره را فزونی می بخشد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 22 Jan 2009ساعت 5:58  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش ششم

 

فیلم درمانی به سبک ایرانی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

 

 

در فيلم درماني درمانگر با هيجانات بيمار سر و كار دارد و مي تواند اين هيجانات را هنگام تماشا يا پس از ديدن فيلم تحليل كند. هنگام نمايش فيلم ، کنش ها و واکنش هایی در ضمير ناخودآگاه و نيمه آگاه آدمیان رخ مي دهد كه به بروز احساساتي مانند خشم و شادي و نمایه هایی چون خنده يا گريه مي شود. بدین ترتیب ، برخي احساسات پنهان از ضمير ناخودآگاه به ضمير آگاه جريان یافته و تخليه انرژي هاي رواني انباشته شده را فراهم می آورد. اين پديده برای بیمار آرامش و شادي پدید می آورد. فيلم هاي طنز آمیز و کمدی افزون بر تخليه ی انرژي رواني، سطح افسردگي بيماران را نيز کاهش می دهند.

برآمد پژوهش های گروهي از دانشمندان در دانشگاه مريلند به طور كامل ثابت كرد که تماشاي فيلم‏هاي كمدي باعث مي‏شود افراد شادتر و خوشنودتری باشند. همچنين نتايج اين پژوهش هویدا ساخت که تماشاي فيلم هاي خنده‏آور به‏دليل کمک به روان شدن جريان خون، براي سلامت قلبی – عروقی آدمی سودمند است. پژوهشگران اشاره داشته اند که برآمد بدست آمده از اين كار، با يک دوره ی درمان از طريق مصرف داروهاي قلبي و نيز داروهای افسردگي ستیز برابر بوده است. گروه پژوهشگران مي‏گويند خنده در گشاد شدن شريان‏ها تاثير دارد ، اما پريشاني‏هاي روحي و رواني باعث تنگ شدن شريان‏ها مي شوند. دکتر مايکل ميلر، رئيس گروه پژوهشی مي‏گويد : « برآمد این پژوهش مي تواند براي سينماگران و فيلم دوستان جالب باشد. مردم باید از اين پس کوشش كنند براي داشتن رواني سالم‏ و روحيه‏اي شاداب ، در برگزیدن تماشاي فيلم‏ها ، سریال ها و برنامه های تلویزیونی دقت بيشتري داشته باشند ».

در روش فیلم درمانی ، گاهی روان درمانگر همراه و درکنار مراجع به تماشای یک فیلم می نشینند. هدف این است که روان درمانگر با دیدن حالات مراجع و مشاهده ی این که او خودش را به جای کدام یک از شخصیت های فیلم می گذارد ، به ریشه ها و سرچشمه های مشکل او پی ببرد. در همان حال ، روان درمانگر می تواند مراجع را تشویق کند که همانند شخصیت فیلم با مشکلات به چالش پرداخته و جسارت داشته باشد.
در ایران به دلیل نبودن امکانات مناسب نمایش در مراکز درمانی و دوبله نشدن بیشتر فیلم ها این روش نمی تواند کاربرد فراگیر در همه جا داشته باشد. بدبختانه از بیشتر فیلم های ایرانی نیز – مگر شمار اندکی – به دلیل روند دور از ذهن ، باور نکردنی ، و ساده انگارانه ی داستان فیلم و به ویژه پایان خوش تصادفی و شگفت انگیز آن نمی توان سود جست. البته آثاری همانند « سوته دلان » علی حاتمی ، « دایی جان ناپلئون » ، « آرامش در حضور دیگران » و « کاغذ بی خط » ناصر تقوایی ، همه ی فیلم های بهروز وثوقی ، اغلب آثار  و به ویژه « طعم گیلاس » عباس کیارستمی ، « مرگ یزدگرد » ، « رگبار » و « سگ کشی » بهرام بیضایی ، « پستچی » ، « آقای هالو » ، « هامون » ، « درخت گلابی » ، « مهمان مامان » ، « علی سنتوری » داریوش مهرجویی ، « گنج قارون » سیامک یاسمی ، « وادنگ » ، « جوجه فکلی » و دیگر آثار ارحام صدر ، برخی ساخته های نصرت الله کریمی  و نصرت الله وحدت و به وِیژه  « عروس فرنگی » ، ،  « فیلم های صمد آقا » پرویز صیاد ، « شب های برره » مهران مدیری ، ، « ماهی ها عاشق می شوند » علی رفیعی ، « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » نادر ابراهیمی ، « قصه های مجید » کیومرث پوراحمد ، « طبل بزرگ زیر پای چپ » کاظم معصومی ، و حتا « ازدواج به سبک ایرانی » ، « قرمز »  و .... می توانند هر یک در جایگاه ویژه ی خود بر پایه ی مکتب فیلم درمانی سودمند و دگرگون ساز باشند. در این بین من به ویژه از « سوته دلان » ، « دایی جان ناپلئون » ، « گنج قارون » ، « رگبار » ، « سگ کشی » و « درخت گلابی » سود فراوانی در شتاب بخشیدن به روند روان درمانی شناختی – رفتاری برده ام.
بر پایه ی نظريه هاي گوناگون روان شناسي ، می توان تاثير فيلم را روي احساسات ، عواطف ، اندیشه و شناخت مان تبيين کرد. در روان درمانگران هم مانند ديگر قشرهای اجتماع ، شیفتگان و دلبستگان فيلم فراوانی پیدا مي شوند. آن ها دریافته اند که از هنگام یونان باستان ، « نمايش » مي تواند اثرهای روان شناختي سودمند و کارسازی داشته باشد. ارسطو در کتاب بوطيقا چنین گفته است که « تراژدي بايد رحم و ترس را برانگيزد تا تخليه ي هيجاني ممکن شود » . روان درمانگران مي دانند که اين جمله ي شکوه مند آغاز تبيين « هنر درماني » در دنيا است. بيش از دوهزار سال بعد فرويد از واژه ي « کاتارسيس ( تخيله ي هيجاني ) » در درمان بيمارانش سود جست؛ اما آن که استفاده ي درماني از نمايش را آغاز نمود ، يک روان شناس خلاق به نام « مورنو » بود. او واژه ی  « سايکودراما » يا « روان نمايش گري » را در دهه ي 1930 ابداع کرد. در همين دهه يک پزشک انگليسي از واژه ي « دراماتراپي » استفاده کرد که دقيقا معناي تئاتر درماني را مي دهد. در بیشتر روش هاي سايکو دراما و تئاتر درماني بيمار کاملا کنش مند ( فعال ) است. به همين دليل « سايکودراما » همانند « رقص درمانی » از همان سال ها به عنوان يکي از روان درماني هاي مهم پذيرفته شد. هویدا نیست چه کسی برای نخستین بار از سینما برای شتاب بخشیدن به درمان سود جست ، اما « برني وودر » انگليسي خود را بنیان گذار اين روش در سال 1988 مي داند.



*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 22:35  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما - بخش پنجم  

 

گذر از بدگمانی فرویدی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فرويد به سينما روي خوشي نشان نداد،. هر چند زيگموند فرويد ، پايه گذار علم روان‏شناسي نوين، در هنگام ظهور سينما، به اين پديده جديد روي خوشي نشان نداد، اما سينما راه خودش را رفت و ثابت كرد مي‏تواند مفاهيم روانشناختي را به خوبي به بيننده منتقل كند و بدین شیوه مراجعان را در دست یافتن به « بینش ( Insight  ) » یاری رسانده و در همین هنگام در « انگ و برچسب زدایی » از مشکل روانی و دشواری های بین فردی کوشش نماید. آن دسته روان پزشکان ، روان شناسان و مشاورانی كه به مطالعه و ارزیابی روان‏كاوانه ی سينما پرداخته‏اند، شباهت‏هاي بسياري را بين تماشاي فيلم و فرآيند روان کاوي به دست آورده‏اند. شايد مهم‏ترين شباهت بین این دو ، امکان « رويا پردازي آزادانه » ی آدمی هنگام تماشاي فيلم باشد ؛ به بيان ديگر ، آن چه در هنگام تماشاي فيلم اتفاق مي‏افتد، « رها شدن ناخودآگاه ذهن و روان از زنجيرهاي واقعيت و پرواز آزادانه » ی آن در راهي است كه بدان شیوه در روان كاوي‏هاي فرويدي و پسا فرویدی مي‏توان به نشانه‏ها و تعارض هاي درون روانی بسياري دست يافت. كسي كه به تماشاي يك فيلم مي‏نشيند ، با برخي از شخصيت‏هاي فيلم همذات پنداري مي‏كند و براي مدتي در طول فيلم از دنياي واقعي و گاه پر درد و رنج خويش به يك دنياي خيالي و ساختگي سفر مي‏كند و پس از آن نيز در رويارويي با برخي از پديده‏هاي زندگي، با الهام گرفتن از فيلم‏هايي كه ديده است، مي‏تواند تصميمات سرنوشت ساز بهتري بگيرد.


فرويد سرسختانه در برابر ايده‏هاي مختلف فيلم‏سازي ايستادگي كرد و به همه ی پيشنهادهايي كه براي نظارت بر فيلم هاي روان‏شناختي به او داده شد ، چنین پاسخ داد: «امور احمقانه بهميشه در سينما به وقوع مي پيوندند ! من نمي‏خواهم همكاران روان کاوم را از همكاري با سازندگان فيلم‏هاي سينمايي باز دارم ، زيرا نمي توان جلوي ساخت فيلم از ايده هاي روان کاوي را گرفت ؛ اما چنین فیلم های برخواسته از اندیشه های روان کاوانه و سازندگان شان به پادوهايي مي مانند که کنار دست استاد مي ايستند. من خودم نمي خواهم وقتم را براي این چنین کاری هدر دهم و اميدوارم که هيچ گاه به شخصه ارتباطي با پروژه ی ساختن هیچ فيلمی پیدا نکنم. »

فرويد به پديده ی سينما ، بسيار بدبين بود و چنان باور داشت که فيلم‏ها نمي‏توانند ايده‏هاي روان کاوي را آن گونه كه او و برخي همكارانش به آن باور دارند ، بازتاب دهند؛ بلکه در واقع ممكن است سطح علمی چنین موضوع هایی را تا آن اندازه فرومایه ، پست و ناچيز کاهش دهند ، كه از آن چهره ی ديگري به مردم نمايش داده شود. اما امروزه ، ادامه دهندگان پیش رو و نو اندیش راه فرويد و روان‏ پزشکان و روان شناسان دیگر ، از جمله متخصصان علوم ‏شناختي – رفتاری ، بدین واقعیت پیدا و پنهان اعتراف كرده‏اند كه سينما مي‏تواند به خوبي همه ی مفاهيم روان پزشکی و روان ‏شناختي را بازشناسي نموده و به گونه ای اثرگذار و سودمند در خدمت دانش روان پزشکی ، روان ‏شناسي و مشاوره قرار دهد.

 

در واقع ، سينماگران ، دست کم در پنجاه سال گذشته ثابت نموده اند که باور فرويد در اين گفته‏ نادرست بوده است که « من دريافته‏ام که امکان بازنمايي ايده‏هاي ما در سينما به شکلي آبرومند وجود ندارد ». البته با تماشاي برخي فيلم‏هاي سطحي ، فرومایه و ضعيف در زمينه ی روان پزشکی و روان‏ شناسي ، می توان به گونه ای با آن باور فروید همنوا شد ، اما اين ايراد سينما نيست ، بلكه کاستی برخی سینماگران کم مایه و بی دانش است که از بازتاب رخدادها و انگیزه های خودآگاه ، نیمه خودآگاه و نا خودآگاه آن ها از نگاه روان کاوانه ، و نیز نشان دادن احساسات و رفتارهای آدمیان در رویارویی با ایستار ( موقعیت ) های گوناگون و اندیشه های خودکار ( اتوماتیک ) پیدا و پنهان و طرح واره ( اسکیما ) های ناهویدای در پشت آن ها ناتوان و شکست خورده بوده اند.

امروزه گروه نه چندان کم شماری از روان‏درمانگران به فيلم ‏درماني به عنوان يك شيوه ی روان درماني افزون و کمکی اثربخش و سودمند در درمان برخي اختلالات رواني آدمیان مي‏ نگرند. البته باید پذیرفت که در سود جستن از اين روش درماني ، همانند هر روش نوین و به تازگی پایه گذاری شده ای هنوز اختلاف نظرهایی بیان می شود ؛ زيرا بسياري از فيلم‏هايي كه با موضوع ها و درون مایه ( محتوا ) های روان شناختي ساخته شده‏اند ، به خوبي نتوانسته‏اند مفاهيم مورد نظر روان پزشکان و روان شناسان را به بيننده منتقل كنند و اين همان چيزي است كه سال‏ها پیش از امروز ، فرويد نسبت به آن هشدار داده بود. اما شمار فيلم‏هايي كه در اين راه کامیاب سرفراز‏ بوده اند ، روز به روز بیش تر می شود؛ البته در دیدگاه کلی ، متاسفانه هنوز بیش تر سينماگران خيلي به قواعد علمي دانش روان پزشکی و روان شناسی پايبند نيستند و شايد تنها از جنبه‏ها و جلوه هاي تصويري مفهوم ها و درون مایه ( محتوا ) های روان پزشکی و روان ‏شناسي بهره مي‏گیرند. مفاهيمي همانند ترس، هراس ، اضطراب ، استرس ، اندوه ، افسردگی ، شیدایی ، روان پریشی و .... تعريف های علمی ویژه ی خود را دارند که بايد در آثاري که با رويکرد فيلم درماني ساخته مي شوند، به دقت در نظر گرفته شوند.

هر چند فرويد پايه‏گذار روان‏ کاوی و از پیش برندگان روان شناسی نوين با ورود سينما به عرصه ی روان‏ درمانی مخالفت مي‏كرد، اما امروزه سينما آشکارا نشان داده است كه مي‏تواند بازوي خوبي براي اين دانش باشد. در حال حاضر بسياري از روان‏درمانگران با تجويز هوش مندانه ی تماشاي برخي از فيلم‏های تیزبینانه برگزیده شده به مراجعان ‏شان – پس از فرمولیشن و کانسپچوالیزیشن مورد - به فرآیند درمان آن ها شتاب بيشتري می بخشند.

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 22:30  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش چهارم

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

بسیاری از روان درمانگران از فیلم ها برای بازسازی خانواده ها پس از رخدادهای ناگوار و دردناک سود می جویند. جان داوسون – خانواده درمانگر اهل نیواورلئان – با شماری از خانواده هایی سر و کار دارد که پشتگرمی بسیاری به پشتیبانی هیجانی – احساسی خانواده دارند. به تازگی پنج کودک و پدر و مادر سوگوار ، پس از مرگ فرزند کوچک خانواده برای مشاوره نزد او آمده بودند. داوسون در جلسه ی مشاوره بی درنگ به رقابت خواهران و برادران پی برد و به آن ها پیشنهاد نمود تا فیلم « غذای روح » را به تماشا بنشینند. این فیلم به ماجرایی نزدیک به الگوی زندگی آن ها می پرداخت. بیشتر اعضای خانواده این فیلم را دیدند و خودشان را با شخصیت های فیلم مقایسه نمودند. این باعث شد تا درباره ی رخدادها و شیوه ی برهمکنش خودشان با آن ها بیندیشند و نکات تازه و مهمی درباره ی خودشان بیاموزند.

یکی از بیماران هسلی ، پدر بددهنی بود که پس از دیدن فیلم « سانتینی بزرگ » توانست خودش را بیشتر و بهتر بشناسد و رفتار و گفتارش را دگرگون سازد. از آن جا که رویارویی سر راست ( مستقیم ) برای او زیان بخش بود ، هسلی از او خواست تا به واسطه ی این فیلم به بینش برسد. فیلم « سانتینی بزرگ » درباره ی یک تفنگدار دریایی الکلی ست که نمی دانست با رفتار و گفتارش چه گونه خانواده ی خودش را به دردسر انداخته است. در جلسه ی درمانی بعدی این مرد از همسرش پرسید : آیا من واقعن تا این اندازه بد هستم ؟ و همسرش پاسخ داد : نه تا این اندازه ؛ اما تقریبن همین اندازه ها بد هستی ! مرد برای لحظاتی از پنجره به بیرون نگریست و با آوایی آرام گفت : پدر من هم دقیقن همین گونه بود. به خودم می گفتم هیچ گاه دوست ندارم من هم این گونه باشم ، اما اکنون هستم ! من نمی خواهم همانند پدرم باشم. این پدر بددهن پیش از تماشای فیلم ، پدرش را آدمی سخت گیر اما با انصاف ارزیابی می نمود؛ اما پس از دیدن این فیلم نه تنها درباره ی پدر خود ، بلکه درباره ی خودش هم به بینشی نوین رسید و در پی آن به درست کردن رفتار و گفتارش پرداخت.

یکی دیگر از بیماران به نام جان بارد پدرش را در کودکی از دست داده بود. او به دکتر مری گریگرسون ، روان شناس در ویرجینیا گفت : از این که پدر شود ، نگران است؛ چون خودش سرمشق خوشایند و پسندیده ای در جایگاه پدر نداشته است. دکتر گریگرسون براین باور است که با سود جستن از فیلم توانسته است نقش ها و برهمکنش های پدر و فرزند را مورد ارزیابی قرار دهد و بحث و گفتگو را برای جان بارد آسان تر نماید.

با پیدایش نسل های نوین روان درمانگران که با یاری گرفتن از فیلم ها آموزش داده شده اند ، سود جستن از فیلم در روند و فرآیند روان درمانی فزونی خواهد داشت. کیت جانسون در دانشگاه بری فلوریدا از فیلم ها برای آموزش مفاهیم پیچیده به دانشجویان خود بهره می گیرد. او برای نشان دادن این که قطع دارو چه گونه به سلامت روانی مراجعان آسیب می زند ، از فیلم « فرشته کوچولو » سود برد. در این فیلم ، زن و شوهر جوانی که دچار اسکیزوفرنی هستند ، در انتظار زاده شدن نوزاد شان هستند. کیت جانسون بر این باور است که نیروی هیجانی فیلم باعث زنده و ملموس شدن مباحث بالینی کلاس می شود.

جانسون هم چنین دانشجویان خود را اندرز می دهد که برای پدید آوردن انگیزه ی پیگیری روان درمانی در مراجعان شان از فیلم سود جویند.

امروزه گروهی از روان درمانگران به فیلم درمانی به عنوان یک شیوه ی درمانی سودمند و اثرگذار در درمان برخی از اختلالات روانی و رفتاری می نگرند. البته آنان بدین باورند که این نکته ای طبیعی و قابل انتظار است که در به کار بستن این شیوه ی درمانی هنوز اختلاف باورهایی وجود داشته باشد؛ چرا که شمار فراوانی از فیلم هایی که با موضوعات و درون مایه های روان شناختی ساخته شده اند ، در رساندن مفاهیم موردنظر روان درمانگران به بینندگان موفق نبوده اند. این در حالی ست که در عوض می توان از شمار فراوانی از فیلم هایی که به گونه ای آشکار و سرراست ( مستقیم ) موضوعات و مباحث روان پزشکی و روان شناسی را به تصویر نکشیده اند ، برای شتاب بخشیدن به روند و فرآیند روان درمانی تکی و گروهی سود برد.

فیلم درمانی درست همانند « کتاب درمانی » است؛ البته در کتاب درمانی ، برهمکنش ( تعامل ) درمان جو با ادبیات و واژگان کتاب است ، اما در فیلم درمانی این برهمکنش با نماها ( تصاویر ) ، دیالوگ ها ، موسیقی متن ، دکور و صحنه پردازی ، و جریان سیال فیلمنامه ( سناریو ) رخ می نماید. البته فیلم درمانی هرگز نمی تواند یک رویکرد روان درمانی اصلی و اصیل همانند روان درمانی رفتاری – شناختی یا تحلیلی ( روان کاوانه ) باشد. باید این واقعیت را صمیمانه و صادقانه گوشزد نمود که فیلم درمانی در بهترین حالت ، یک « روان درمانی کمکی »  برای شتاب بخشیدن به روند و فرآیند روان درمانی اصلی و اصیل است. از این رو لازم است که « فیلم درمانی » به عنوان یک « شتاب بخش ( کاتالیزور ) روان درمانی اصلی » حتمن و حتمن از سوی روان درمانگر دارای آموزش های معتبر دانشگاهی انجام شود و به ابزار و دست آویزی نوین در چنگال شیادان کوشا در گستره ی درمان های آن چنانی بیگانه با دانش تبدیل نشود !                  

 

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 9 Dec 2008ساعت 13:28  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش سوم

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.1sexologist.com

 

شباهت های بسیاری بین تماشای فیلم و فرآیند روان کاوی می توان یافت. شاید مهم ترین شباهت ، رویاپردازی آزادانه ی ذهن آدمی هنگام تماشای فیلم باشد. آن چه در تماشای فیلم رخ می دهد ، رها شدن ناخودآگاه ذهن و روان از زنجیرهای واقعیت و پرواز آزادانه ی در همانندسازی و هم ذات پنداری با برخی از شخصیت های فیلم است.بدین ترتیب فرد برای مدتی از دنیای واقعیت های ناخوشایند و دشواری ها و دل شوره های زندگی روزمره به یک دنیای فانتزی و خودساخته سفر می کند. آدمی در این سفر از رخدادها و واکنش های شخصیت های فیلم بدان ها برای رویارویی با رخدادها و نگرانی های زندگی روزمره اش الهام گرفته و تصمیمات بهتر و دوراندیشانه تری برمی گزیند.

امروزه بسیاری از روان شناسان بدین واقعیت اعتراف نموده اند که سینما به خوبی می تواند همه ی مفاهیم روان شناختی را مورد ارزیابی و بازبینی قرار دهد و به گونه ای توان مند در راستای شتاب بخشیدن به درمان های روان کاوان و شناخت درمان گران اثر گذار باشد.

کارن  یکی از مراجعان دیوید کامبرون ، از زندگی زناشویی اش راضی نبود و بیان می داشت که در این زندگی گرفتار و زندانی شده است. او می خواست از همسرش جدا شود ، چون از لحاظ مالی مسئولیت پذیر نبود. افزون بر این از جنبه ی احساسی سرد و نجوش بود و گهگاه هم بددهنی می نمود. همسر کارن در حرفه و کسب و کار خود نام آور و کامیاب بود و مردم از رفت و آمد به فروشگاه او خشنود و راضی بودند. کارن می دانست همسرش در سر کار و زندگی بیرون از خانه ی خود ، گرم و بگوبخند است و نگران بود که اگر از او درخواست جدایی نماید ، مردم و همسایگان از کارن پشتیبانی لازم را نکنند. کامبرون در جایگاه روان شناس کارن او را تشویق نمود که با دقت به تماشای فیلم « تایتانیک » بنشیند تا بفهمد که چه گونه « رز » - با بازی کیت وینسلت – خود را از تنگناها و قید و بندهای اجتماع کوته بین و ساده انگار پیرامونش رها می کند.

کارن چند شخصیت فیلم را که در جریان آن دگرگونی دشوار و دلهره آور در کنار و پشتیبان « رز » بودند ، را شناخت. بدین ترتیب آغاز به شناسایی آدم هایی در پیرامون خود نمود که عشق نامشروط و بی شائبه داشتند. دیری نپایید که کارن اعتماد به نفس لازم را برای پدید آوردن تغییرات دلخواهش به چنگ آورد و از این که آگاه شد که شمار نه چندان اندکی از او پشتیبانی می نمایند ، شگفت زده شد.

شرلی هنسون از دانشگاه علوم بهداشتی اروگون با سود جستن از فیلم ها مراجعانش را تشویق می کند تا جرات و جسارت لازم برای بهبود یافتن را به دست آورند. هنسون در مشاوره با مردی که دچار بیماری مرگ باری بود و  چند سال اخیر را دور از خانواده اش زندگی کرده بود ، خواست تا فیلم « زندگی من »  را ببیند. این فیلم درباره ی مردی است که رویاروی مرگ است و دارد برای فرزند نخستش که در راه است ، یک فیلم می سازد. هنسون گزارش می نماید که : « این فیلم مراجع مرا سر شوق آورد و برای ادامه ی هدف مند روزهای باقی مانده الهام و گرمی بخشید. گفت و گوی ما درباره ی این فیلم باعث شد تا مراجع ، پدر و مادر سالخورده ی خود را راضی کند تا برای درمان همراه او بیایند تا او بدین فرصت دست یابد تا بابت خودخواهی های دوران جوانی اش از آن ها پوزش بخواهد.

بیشترین سودی که در روان درمانی و زوج درمانی می توان از فیلم های سینمایی و یا سریال های تلویزیونی جست ، همانا یاری رساندن فراوان بیماران و مراجعان در « رسیدن به بینش (Insight  ) »  لازم و کافی است. امری که برای پدید آوردن انگیزه و اراده ی آغاز و قاطعیت ادامه ی درمان اهمیت چشمگیر دارد.

اما شاید دومین سود مهمی که می توان از فیلم درمانی به چنگ آورد ، « انگ ( Stigma  ) زدایی و برچسب برداری » از اختلالات ( بیماری های ) روانی و پدید آوردن « فرهنگ پذیرش و پشتیبانی از بیمار روانی » است. تماشای برخی فیلم ها می تواند مردمان را به این باور برساند که اختلالات ( بیماری های ) روانی همانند و همگون بیماری های پیکری هستند. شاید یکی از بهترین نمونه های فیلم های سینمایی از این چشم انداز ، فیلم « ذهن زیبا ( Beautiful Mind  ) » است که به زندگی پر افت و خیز « پروفسور جان نش » - ریاضی دان برجسته ی آمریکایی و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال 1994 – می پردازد. هم چنین فیلم هوانورد ( Aviator  ) ، که با بازی لئوناردو دی کاپریو به زندگی سرشار از هیاهوی « هوارد هیوز » فیلم ساز و هواپیماساز نام آور آمریکایی می پردازد ، و نیز فیلم « به همان خوبی که به چنگ می یاد ( As Good As It Gets ) » ، با بازی هنرمندانه و به یاد ماندنی جک نیکولسون ، به خوبی از این توانایی برخوردارند که به انگ زدایی از بیماران دچار اختلال وسواسی فکری و عملی شدید و گوناگون بپردازند و جنبه های خلاقانه و نوآورانه ی آدمیان دچار وسواس ، سیکلوتایمیا و دیگر اختلالات روانی را آشکارا به نمایش گذارند. این دستاورد اندکی در عرصه ی روان پزشکی و روان شناسی نیست.

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران    

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Thu 4 Dec 2008ساعت 1:0  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دوم

 

دکتر بهنام اوحدی *

 

سفارش نمودن به تماشای فیلم ها و سود جستن از سینما به ویژه در « زوج درمانی » نقش کمک درمانی فراوانی داشته است. ریچارد مرد 51 ساله ای بود که درباره ی رابطه اش با همسر 23 ساله اش نگران بود. او چنین بیان می داشت که همسرش هر شب به بهانه ی نوشتن مقاله و تماشای تلویزیون از برقراری ارتباط عاطفی و زناشویی شانه خالی می کند.

جان هسلی که به تازگی با نویسنده ی کتاب « دو فیلم اجاره کن تا بامداد فردا درباره ی آن به گفت و گو بنشینیم » به ریچارد سفارش نمود که در کنار همسر جوانش فیلم « پل های کرانه ی مدیسون » را تماشا کند. ریچارد باید به این نکته دقت می کرد که چه گونه بازیگر مرد نخست فیلم – کلینت ایست وود – با هنرمند زن نخست آن – مریل استریپ – رفتار می نماید. به باور هسلی ، این فیلم به مردان می رساند که زن ها در روابط عاطفی به چه چیزهایی بها می دهند. ایست وود برای استریپ نوشیدنی می ریزد ، روز خود را برای او شرح می دهد و نسبت به زندگی و آرزوهای مریل استریپ دلبستگی نشان می دهد. آموزه های استریپ برای ایست وود ارزش مند است ، هر چند این آموزه ها در برابر به چنگ آورده های ایست وود پیش پا افتاده بوده اند. هنگامی که ریچارد همان روز از سر کار به خانه باز می گشت ، آن فیلم را اجاره نمود. همسرش از این که ریچارد از او درخواست کرده بود تا آن فیلم را همراه و در کنار یکدیگر به تماشا بنشینند ، بسیار شادمان شد. پس از تماشای فیلم ، همسر ریچارد به او گفت که او آن شب مهربان تر و خوش برخوردتر از دیگر شب ها شده بوده و از ریچارد خواست تا یک شب در کنار یکدیگر فیلمی عاطفی ، قدیمی و دوست داشتنی را ببینند.

ریچارد در جلسه ی درمانی بعدی خود به هسلی خبر داد که آن ها وقت بیشتری را با یکدیگر می گذرانند و او به همسرش در نوشتن مقالات یاری می رساند. او یادآور شد که به دلبستگی ، نزدیکی و صمیمیت شان افزوده شده است. ریچارد از هسلی خواست تا فیلم دیگری به آن دو پیشنهاد نماید.

در زوج درمانی چنان چه فیلم ها به درستی و با آگاهی از فهم (  Case Conceptualization ) و فرمولاسیون  ( Case Formulation ) روان شناختی هر یک از همسران و نیز برهم کنش ( تعامل ) عاطفی – هیجانی و رفتاری آن دو برگزیده شوند ، می توانند به آسانی به هر یک از همسران و یا دست کم بدان یکی که نسبت به وجود ، چیستی و چگونگی مشکل « بینش » را ندارد ، در دست یابی به بینش و نگرش لازم برای آغاز و ادامه ی درمان یاری فراوان رسانند.

درمانگر ها با سود جستن از سینما می توانند به مراجعان خود در پهنه ی « زوج درمانی » - درست همانند بستر « روان درمانی تکی و گروهی » - شهامت و جسارت پدید آوردن دگرگونی های بنیادین در زندگی خودشان را ببخشند. از فیلم های فراوانی در تاریخ سینما می توان برای شتاب بخشیدن به زوج درمانی یاری گرفت. 

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Tue 2 Dec 2008ساعت 23:55  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  | 

 

فیلم درمانی :

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش نخست

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

جان هسلی روان شناسی بود که پس از 12 جلسه روان درمانی برای بیمارش – بت – پیشرفت چندانی نداشت. سال ها از بدرفتاری های پدر بت در دوران کودکی او سپری می شد و بت تنها می توانست رنج و دشواری آن دوران را به یاد آورد و اشک بریزد. شوهر بت در پدید آوردن انگیزه برای مراجعه به روان درمانگر نقش مهمی داشت ، چون نگران بود که نکند بت هم با فرزندان شان بدرفتاری کند. هسلی از بت درخواست نمود تا فیلمی را که درباره ی دوران کودکی دردناک بازیگر نقش نخست فیلم بود را ببیند. او ماجرای فیلم را به دقت برای بت شرح داد و به او گوشزد نمود که درباره ی شخصیت نخست فیلم چه احساسی داشته است. او به بت اطمینان داد که او هر گاه بخواهد می تواند پس از تماشای فیلم به او تلفن بزند.

بت از آن جا که هنگام تماشای بخش های کوتاهی از این فیلم ناراحت شده بود ، از همسرش خواست تا حین دیدن فیلم در کنار او باشد. احساسات بت هنگام تماشای فیلم برانگیخته شد و اشک های او بر گونه هایش جاری شد. آن گاه بت در جلسه س سیزدهم روان درمانی اش ، یک پیشرفت چشمگیر نسبت به 12 جلسه ی پیش نشان داد و مو به موی بدرفتاری های پدر با خود را توضیح داد.

در دهه ی 1930 ، « دکتر ویلیام سی منینگر » به بیماران دچار اختلالات روان پزشکی سفارش می نمود که برخی داستان ها را به تناسب بیماری شان بخوانند. از آن هنگام مکتب هایی با عناوین « کتاب درمانی » ، « قصه درمانی » و « شعر درمانی » پدید آمدند و روان درمانگران برای دهه ها از آن ها – به عنوان درمان هایی کمکی و سودمند - یاری گرفتند.

با فراگیر شدن تماشای فیلم ، برخی روان درمانگران بدین اندیشه افتادند که در کنار روان درمانی های بنیادین کلاسیک ( و دارو درمانی های معمول ) ، از ابزار و رسانه ی سینما - که در دسترس تر و پر کشش تر از کتاب است –به عنوان درمانی کمکی و شتاب دهنده ی روند درمان اصلی بهره گیرند.

فیلم ها دنیای مراجعان را به شخصیت ها و طرح داستان فیلم پیوند می دهند. در واقع ، فیلم ها یک رشته الگوهای احساسی ، اندیشه ای و رفتاری را برای بیماران به نمایش می گذارند تا آن ها با این الگوها همذات پنداری نموده و یا از آن ها الهام گیرند و به برطرف شدن مشکلات امیدوار شوند. فیلم هایی هم چون « دفترچه ی سیاه » ، « پیانیست » ، « زندگی زیباست » ، « فهرست شیندلر » ، « بر باد رفته » ، « اشک ها و لبخندها » و مانند آن از این توان برخوردارند که درست همانند کتاب « انسان در جست و جوی معنا » ی دکتر ویکتور فرانکل به مراجعان درمانده و بی امید روان درمانگران قوت قلب و روحیه دهند که آن ها تیره روزترین و نگون بخت ترین آفریده های پروردگار در گیتی نبوده و نخواهند بود و بسیاری درد و رنج های سنگین تر و طاقت فرسا تر از آنان داشته اند اما با اراده و پشتکار کامیاب گشته اند تا بر این مشکلات به نظر بی پایان چیره شوند.

درمانگر می تواند بیمار را تشویق کند تا همانند شخصیت فیلم با مشکلات رنج آور زندگی به چالش و رویارویی بپردازد و جرات و جسارت چیره شدن بر آن ها در واپسین گام را همواره به یاد داشته باشد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  نوشته شده در  Sat 22 Nov 2008ساعت 1:39  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )  |