شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش هجدهم
یگانگی با طبیعت
دکتر بهنام اوحدی*
شاید برخی بپندارند که در فیلم درمانی ، وجود داستان و سناریویی در پس رخدادهای فیلم و یا کارتون لازم و ضروری است؛ هر چند روند و فرایند ( فرم ) و درون مایه ( محتوا ) ی فیلم و کارتون اهمیت چشمگیر و فراوانی در روان درمانی بنیاد گذاشته شده بر سینما دارد ، اما از چشم انداز شناختی – رفتاری و حتا روان تحلیلی امکان سود جستن از فیلم های مستند و نیمه مستند در فیلم درمانی وجود دارد.
به واقع آیا تاکنون لحظه ای بدین اندیشیده اید که چرا بخش بزرگی از برنامه های تلویزیونی کشورهای پیش تاخته به مستندهای تلویزیونی نشان دهنده ی طبیعت بکر و دنیای وحش اختصاص داده شده و می شود ؟ آیا تاکنون از خود پرسیده اید که چرا کانال های ماهواره ای همچون « انیمکس » - با وجود رایگان نبودن - این همه بیننده و دوستدار پر و پا قرص از سرزمین های گوناگون دارد ؟!؟ دلبستگی به سفر به پهنه ی طبیعت پاک و بی آلایش و دور شدن از زندگی مادی زده ی آلوده به شتاب و رقابت ، بی گمان دلیل مهمی ست اما یگانه عامل نیست.
آدمی از فیلم های مستند و نیمه مستند ، اگر بیش از فیلم ها و کارتون های داستانی نیاموزد ، کمتر هم درس نمی گیرد. فیلم هایی که تا پیش از دهه ی شصت خورشیدی ، در تلویزیون میهن مان با عنوان « راز بقا » شناخته می شد و فراوان برای مردم ، از آن دو کانال نوستالژیک به نمایش گذاشته می شد ، آموزگار سترگ « معنویت حقیقی » جاری و ساری در طبیعت ویران نشده به دست توده های نادوراندیش آدمیان بوده و هستند. این نماها ، بسیار بیش از هر فیلم و کارتون داستانی ، می توانند آموزنده ی « روح واقعی » زندگی طبیعی برای ما آدمیان باشند.
آدمی روز به روز ، سال به سال و سده به سده بیش از گذشته از « روح اصیل و واقعی » زندگی به دور افتاده و می افتد. در میهن ما که این به دور افتادن از زندگی طبیعی ، آهنگ شتابان تری دارد. آن هنگام که « مدرنیته » و « دوران گذار از سنت بدان » پافشارانه به رسمیت شناخته نشده و با مکانیزم دفاعی نابالغانه ی « انکار » بر آن به آسانی ( و نادانی ) چشم پوشیده می شود ، شگفت نیست که چیستی و چگونگی گذار درست و سالم از سنت به مدرنیته در اجتماع و خانواده ی ایرانی در ابهام بماند.
این گونه است که در یک دوره ی دو سه ساله به ناگاه خانه و کاشانه هامان انباشته از گلدان هایی می شوند که بیش از آن که گلدان هایی نگاهبان گل های چشم نواز زنده و سرمست باشند ، به « گور » هایی می مانند که نگهدارنده ی « جسدهای پلاستیکی و ماکت های مصنوعی طبیعت » هستند. جالب آن جاست که این همه « گریز آگاهانه و شتابان » از « روح واقعی » و « معنویت حقیقی » زندگی بیش از هر عامل دیگر ، در پرتو این یک دلیل انجام می شود : تنبلی و سستی سرشار در پاسداری نه چندان دشوار از گیاهان خانگی !
آن هنگام که آدمی خود را « رئیس بی رقیب عالم » بداند و از کودکی و نوجوانی آموخته باشد که هر گاه هوس کند ، حق دارد شاخه ی روینده ای را بشکند تا دلشوره اش وانهد و به جنبده ای بی آزار و بی خانمان ، حتا چندین روز لقمه ای به چنگ نیاورده ، سنگ و آجر پاره اندازد و به قصد کشت ، چوب و چماق بر مغزش فرود آورد ، شگفت نیست که خوی نیکوی انسانی ، آسان و شتابان در اجتماع از دست برود و خصائل دیوی و ددی بر توده ی فرومانده چیره شود. و همان دست « حیوان آزار » کیفر داده نشده است که ماه و سالی دیگر ، « مردم آزار » می شود و این بار به جای دام ، آدم به دار سرگرمی می کشد.
ويلام ، روان درمانگر معنویت گرا ، بنیان های « درمان معنوي » را به شرح زير ميداند:
1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.
2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، ميتواند راهی برای سرزندگی روان باشد.
3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.
4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از داراييهاي مادي است.
5- باور به یگانگی: که به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.
6- باور به دگرگوني: که باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.
باور به « یگانگی » ، به معناي احساس نامتمايز بودن آدمی از دنياي بيرون او - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين ميشود كه شخص نميتواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، « یگانگی » براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان ميآورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازهگيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده ، « یگانگی » را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني ميتوان يافت. « یگانگی » تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست ميآيد. « یگانگی » ، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به « يگانگي » در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول ميگويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح ميآيد تا در آن « يگانگي » جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.
رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره ميكند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ميسازد. بنابراین هر چه ما خويشتنمان را بيشتر و پردامنهتر گسترش دهيم، جدایی بين خويشتن ما و جهان كمرنگتر ميشود. ما به گونه ای فراتر از فرد شناخته ميشويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن ) را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيم.
اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نميتوانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نميتوانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.
« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »
اين « یگانگی » ، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين « يگانگي ترحمآميز » از سوی همه ی مذاهب القا شده است.
آری ، فیلم های مستند و نیمه مستند نمایشگر طبیعت بکر خداوندی در راستای چنین مفهوم معنوی ای ساخته و به نمایش سپرده می شوند. نماهایی که با وجود افزایش شمار کانال های سیمای مان ، سال هاست که جز اندکی ، آن هم فقط در ساعات خلوت و خاموشی نیمه شب ، پخش نمی شوند. بدین واقعیت ناگوار ، بیش از این باید پرداخت.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در Thu 2 Jul 2009ساعت 8:9  توسط دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد )
|
